نه خبری از ما و تاریخی که خوش بودیم.
ته جیبم ته بیلیتی با خود میکشم
ته جیبم ته چیزی را با خود میکشم که وعده میدهد مرا به خود و به دوردست دوردست میبرد. به بینهایت زندگی ای که بایدش رنگی است از چیزی که پریدهاست و بودنش خوابی است که نزیستهام.
ته جیبم ته بیلیتی را با خود میکشم که خبری میدهد از من از سنگ قبری که جایی دفنم از خاطرهای در خیابانی از من که ماندهاست.
ته جیبم دوستی را میکشم که دوستش دارم و او ته جیبش زندگی ای را میکشد که دوستش ندارد روزی جایی به هم میرسیم و میخندیم او بر مزار من من بر سنگ او و حرفهایی را میزنیم که زندههایمان جایی در خیابانی زیر درخت انجیری در نبردشان برای تسخیر خوشبختی به هم زدند. من میدانم او مردهاست او میداند من مردهام و همه بر سنگ مردگان خود خاکی میپاشیم و درختی اگر باشد به یادشان میکاریم.
ته جیبم بیلیت باطلهی روزهایم را میکشم به فردا.
ته جیبم ته بیلیتی با خود میکشم
ته جیبم ته چیزی را با خود میکشم که وعده میدهد مرا به خود و به دوردست دوردست میبرد. به بینهایت زندگی ای که بایدش رنگی است از چیزی که پریدهاست و بودنش خوابی است که نزیستهام.
ته جیبم ته بیلیتی را با خود میکشم که خبری میدهد از من از سنگ قبری که جایی دفنم از خاطرهای در خیابانی از من که ماندهاست.
ته جیبم دوستی را میکشم که دوستش دارم و او ته جیبش زندگی ای را میکشد که دوستش ندارد روزی جایی به هم میرسیم و میخندیم او بر مزار من من بر سنگ او و حرفهایی را میزنیم که زندههایمان جایی در خیابانی زیر درخت انجیری در نبردشان برای تسخیر خوشبختی به هم زدند. من میدانم او مردهاست او میداند من مردهام و همه بر سنگ مردگان خود خاکی میپاشیم و درختی اگر باشد به یادشان میکاریم.
ته جیبم بیلیت باطلهی روزهایم را میکشم به فردا.