۱۳۸۷ بهمن ۱۱, جمعه

چه باک

دم‌ت های دم‌نزنم از تو هر دمی دیگر آخ یک دم دیگر پاداش
روشن، روان و گسترده
خورشید سرنزند چه باک
شب دیگر خاک
سرزند چه باک
هه چه باک
جادوت در جاده‌های دود های های دور دور تا حوض سرآب تا نقش بر آب تا هستی من درکلام تو صدای تو دم‌نزنم از تو
در خواب
در پرنده در مه‌تاب
یک شب دیگر
بر خاک
چه باک

۱۳۸۷ بهمن ۸, سه‌شنبه

بپیچید
مومیایی
لب تاق‌چه
درگلدان
نزدیک نه
از دور
خطوط پیشانی
لب‌خندی که مانده
بر لب
خشکیده
بو
تمامش شیرین
نگاشته
بت چین
آتش‌
خاکسترش به باد
برباد‌
دور از یاد
دست نه
حرف‌ نه
نگاه
بپیچید

سه‌پیچ

اول به راست پس چپ و باز راست.
گیر سه‌پیچ دست‌وپاگیر و کج توی آب‌راه گرد و خاک و قاه‌قاه.
سه‌پیچ گیرداده‌است به ما و ول‌نمی‌کند این جوی بی‌آب روان.
روانت شاد

۱۳۸۷ بهمن ۷, دوشنبه

In Bruges

Sorry, Ray.
I'm sorry.

Ray, don't!
Fucking hell!
Where the fuck did you come from?
I was behind the thing.
What the fuck are you doing, Ray?
What the fuck are you doing?
Nothing.
Oh, my God!
You were gonna kill me.
No, I wasn't.
You were gonna kill yourself!
I'm allowed to.
No, you're not!
What?
I'm not allowed to and you are? How's that fair?
Can we go somewhere and talk about this, please?

I wasn't gonna go through with it, Ray. You fucking looked like you were gonna go fucking through with it.
Where'd you get that gun?
A friend of Harry's.
Fuck, man.
Let me see it.
Silencer, too.
Nice.
Mine's a bloody girl's gun.
I'm keeping it.

Pardon me?
Give me me gun back.
You're not getting it back.
You're a suicide case.
And you were trying to shoot me in the fucking head.
You're not getting that gun back.
A great day this has turned out to be.
I'm suicidal, me mate tries to kill me, me gun gets nicked and we're still in fucking Bruges.

نامه

نه مموز
نه
درد، خواب نیست دو نیست نشین نیست اگر تو بگویی ستیز نیست، نه، نخواستن تمام راه، راه‌ش دگرنکردن به تماشا نرفتن، زندگی نیست.
همه‌ی راه نادرست، نگو پی رویا نباید‌رفت نبایدکرد، نگو که نبودیم.



بر کنار سترده‌ی گنگ زندگی و مرگ گام‌زدن آه که خوش بود نرم پرند بود بیک از این خط ناپدید ناپایدار از غرقه در شن‌ها می‌ترسم از مرگ می‌ترسم از آدم‌ها هم نه به اندازه‌ی مرگ از دیوار از درخت نه به اندازه‌ی مرگ از فروافت از سرعت نه به اندازه‌ی مرگ از هیاهو من بیش همه از مرگ می‌ترسم بیش از زندگی.

۱۳۸۷ بهمن ۶, یکشنبه

چشمانم را نبند

می‌گذرد که ببینی، که تا نرود... آمده‌ام فیلم ببینم، برگردان، دوباره، از آن‌جا، سر پرده، نیمه، ببند چشمانت را، نه، بار دگر، نخند شوخی نیست، نه، اشکت چی‌ست، قمقمه را بردار، دوربین را بگزار، خواب خواب و لب‌خند، فریادت، آه نمی‌خواهم این کابوس تمامد(تمام‌شود)، نمی‌خواهد بماند، چشمان باز، پلک‌نزن.
هی! من عاشق دیدنم
هی! دوستت دارم
هی! به خوابم‌می‌آیی



م‌را نکش نزدیک مرگ رهان(رها‌کن)

فارسی، نه پارسی

رویای‌ام از فارسی‌ای نه بسته، نه تنگیده این‌سان که هست با چهار فعل و هزار معنی.
بخراشیم چهرش را بکاویمش ژرف دستی بریم بر این بت پیر فرسوده این بی‌هوده خموده آلوده، رخنه‌گیریمش بیارایمش با نرم بجاریمش آبادیمش.
فارسی‌ای روان شکوفان خندان.
می‌دانم زبانمان گناه‌کار نیست، ما بدکاریم بده‌کاریم هزار سال شد کلمه نخواسته‌ایم به خوابیم.
زبان مادریم دوستت دارم زارم از تو بی‌زارم از تو بندیت‌ام بیک باز خواهمت بازخواهمت.

۱۳۸۷ بهمن ۴, جمعه

امید

در افق درختی ست خمیده
دردها چشیده
بی‌بر
تُفیده بر زردی دشت
نه بر کنارش دستی دیده
نه ریشه‌هاش به نم، سختی سنگ رسیده
بیک تنها
در
افق
درختی
ریشه در خاک...
درخت را بگزار
زیرش
جامی درکشیده‌ام
بر تنه‌ش شاشیده‌ام
درخت
به آن‌جای‌ت
کنارش قاه‌قاه خندیده‌ام
برایت می ‌ریخته‌ام
مستی به سلامت
سلام رساندم‌ت
وقت شد فردا ببینمت
باز، است، هست، ات،

۱۳۸۷ بهمن ۳, پنجشنبه

خلقت

«آقایی که شما باشید» آقایی که من باشم! شوخ است بس که با گند و گه‌های کنار شهر روی هم ریخته، کلاه چرک‌تابش که روزی بی‌شک سیاه نبوده را‌ می‌خاراند «به‌هش گفتم خوا...» خفه‌نمی‌شود خاصه آنی که آقایی چون من پیداکرده‌است «دست کردم از شیشه...» خر طرف را گرفته و بی‌چاره که از ترس زبانش بند‌آمده‌ دستش را سپرمی‌کند فایده‌نمی‌کند، فک و دماغ و چند دندانش می‌شکند «ولی نامردی دو تا قد گوریل...» دیدمش آش و لاش گوشه‌ی خیابان دستش با تکه پارچه‌ به گردنش آویخته‌بود و زخم روی پاش دل‌می‌برد بس که ناسور بود روی سیاه، موی ژولیده و گنجار گوشه‌ی لب و آقایی که من باشم از بودنش زبان توی دهانش مانده‌‌بود و چار کلمه زبان.
آقایی که شما باشید یه روز سرد زمستون کنج خیابون دیدمش گفتم به‌ش اگه ...

خواب بگزار م

ابر از سر آسمان‌ بارد
باران
روز از سر تقویم ‌برد
عمر
شب برچیند از سر من
خواب
یک شبش خوشم
عکس‌می‌بینم
پندار
روی سبزی خاک
می‌چیند -برای گاوش در آغل-
می‌چرم -با ترشی-
آخ که یک شبی خوشم
برگ می‌کش‍ -مچاله در کاغذ- م
می‌غلتم
در خانه در زمان بود
زمانی که خانه بود -زمانی که خانه بود، بود به از نبود بود هر وقت! خانه که بود خواب کم نبود همه‌ش خواب بود پشت دیوارش آه بیدار کجا هوش‌یار کجا بود-
چه غوغایی
بیدار می‌شوم -خواب می‌دیدم؟-
یک شبِ خوش
خواب می‌بینم؟