مستند موسوی پر بود از آرمانها ۵۷ با تکیه برروی ارزشهای انسانی و ارزشهای جامعه. میخواهم به خودم امید بدهم با گذر از فضای پرآشوب دهی ۶۰ و جنگ رسیدن به حدی از خرد اینبار میشود بازآفرینش انقلاب را بر پایهی دادگری، حقوق پابرهنگان با نمایش همراهی تودهها دور از دایرهی بستهی نگاهها در تعریف نویی از آزادی دید. میشود در کشور ثروتمند ایران چپی نوین دید نمونهی گمشدهی کمونیسم پیشرفتهتر از سوسیالیسم غربی چیزی همراه با روح شرقی با ارزشهای شرقی نمونهای که خنده بر لب فاتحان پوشالی لیبرالیسم بخشکاند -آیا هنوز میخندند وقتی کرور کرور بانکهایشان ورشکست میشود و دولت! میخردشان-
تا انسانیت هست چپ زندهاست چپ با استالینها و مائوها نمیمیرد دورغ میگویند که ما برای کارگران کار میآفرینیم بی ما تمامشان میمیرند شمایید که میلیارد گرسنه در آفریقا ساختید شمایید که کارگرها را میخرید در چین انسان درونشان را میکشید و با آیپاد سرشان را گرم میکنید شمایید که روح جامعه را میکشید جزیرههای پراکنده از آدمها سوار قطارها صبح و شبها بردگان مصرف میسازید. قتل انسانیت و قتل انسان دستآورد شما برای امروزمان، دستآورد شما برای شوروی که خواست صنعتی شود و چین. ماشین شما قاتل است، بانکهایتان و نظم جهانیتان نه اعدام صد دویست نفر -هرچند بسیار ناپسند میگویم بنمایهش شمایید و میل سرکوبتان که هیچ انقلابی را تاب ندارید نه در کشورمن نه در هیچ جای این خاک و ترس ابلههای به قدرت رسیده، کوبا زندهاست- اما انگار اعداد وپیچ کوچهها گناه شما را میشوید.
۱۳۸۸ خرداد ۹, شنبه
۱۳۸۸ خرداد ۶, چهارشنبه
۱۳۸۸ خرداد ۵, سهشنبه
شما هم؟
ما هم یک چشمیم و هنوز یک شب شده با حسنی نخوابیدهایم که از دژ صدای تیر میآید و سرمان را که بدزدیم چشممان را میبندیم.
ما هم یک دستیم و هنوز کار به پایان رسیده در بغچه رخت بستهایم به چوب کردهایم به دنبال حمام نمره ده خیابان راه رفتهایم که زمستان است درد دارد سرما سر زیر برف.
ما هم یک گوشیم هنوز آتش شعله کشیده از دور اسب میآید واز چاه آب و سنگ را که بردایم هزار مار میلولند به هم و هزار برگ ابله خوانده و هملت.
ما هم یک پاییم و هنوز بار کج به مقصد رسیده از گل خشت کردهایم و سنگر و قبر و آواز هزار از بر کردهایم که تانک از نعشمان ناشتا پی رد زنجیرش میگیرد.
ما هم چیزی از کم کمداریم.
ما هم یک دستیم و هنوز کار به پایان رسیده در بغچه رخت بستهایم به چوب کردهایم به دنبال حمام نمره ده خیابان راه رفتهایم که زمستان است درد دارد سرما سر زیر برف.
ما هم یک گوشیم هنوز آتش شعله کشیده از دور اسب میآید واز چاه آب و سنگ را که بردایم هزار مار میلولند به هم و هزار برگ ابله خوانده و هملت.
ما هم یک پاییم و هنوز بار کج به مقصد رسیده از گل خشت کردهایم و سنگر و قبر و آواز هزار از بر کردهایم که تانک از نعشمان ناشتا پی رد زنجیرش میگیرد.
ما هم چیزی از کم کمداریم.
برای شمایی که تازه وارد این صنعت شدهاید میگویم همیشه -از شبی که دراگ را دیدم- یک شعار داشتهام یک شعار که تا شد کشاندمش به عمل.
شمایی که استاد این صنعت اید همیشه یک شعار داشتهآم -از روزی که اولین کتابم را خواندم- یک شعار که تا شد کشاندمش به عمل
شمایی که وقتتان را در پیادهروها به صلیب میکشید هم همیشه یک شعار داشتهام
شمایی که عاشق خوابید شمایی که کرختی را میخواهید شمایی که به درد خو دارید شمایی که صورت میگردانید شمایی که سربلند نمیکنید شمایی که میسپوزید شمایی که دوست دارید متنفرید شمایی که میخواهید تشنهاید
من همیشه یک شعار داشتهام: یه کمی بیشتر
برای شما میگوییم که من همیشه یک شعار داشتهام و دارم و تمام فراخی کونم از اصطکاک کیرهای شما و آنها و کیر خودم همه برای همین یک شعار است که خط کشیدهاست روی سقف ذهنم من همیشه بیشتر میخواهم همیشه بهتر میخواهم نه اینها بهترین میخواهم و نمیگذرد که انتها آشکار میشود نه تهای نیست آنسو اینسو همه پر از چیزهایی ست که برای هر کدام یک عمر میخواهد برای هر کدام هزار سال و تقدیر بر پیشانی نوشتهاست صد سال اگر حال بدهم اساس. خوب شما جای من همه را ول نمیکنید و در یک روز پاییزی خودتان را از سقف از کسرا آویزان نمیکنید که همین نگاه کنید برای ساعتی کامل آن نقطه را در دور دست.
شما جای من یک روز سرنگ را پر از ده گرم دوا نمیکنید که چشم ببندید آن چنان که کسی در رویا ندیدهاست.
شما جای من و این حلقه بیچون زندگی آقا خستهشدهام من این نخواهم آن نخواهم هیچ چیز مگر کامل نخواهم. پرم از این کسشعرها و تمام احساسها خوبها بدها برای ده دقیقه نیم ساعت من مغزم را میخواهم در بیاورم در کاسهی آب نمک فروکنم و جریان برق را از این سیمهای بلند کنارهی جاده برسانم به تشت بدنم را میخواهم ماهیچههایم را تا زیر پرس پانصد تن آنقدر مچاله کنم که هیچکس نکردهاست استخوانهایم را میخواهم با بمب اتم بکوبم چربیها را در جهنم کباب کنم
میخواهم باقی عمرم را چاله بکنم میخواهم تا مانده برایم سوراخی بکنم روی سطح ماه
شمایی که استاد این صنعت اید همیشه یک شعار داشتهآم -از روزی که اولین کتابم را خواندم- یک شعار که تا شد کشاندمش به عمل
شمایی که وقتتان را در پیادهروها به صلیب میکشید هم همیشه یک شعار داشتهام
شمایی که عاشق خوابید شمایی که کرختی را میخواهید شمایی که به درد خو دارید شمایی که صورت میگردانید شمایی که سربلند نمیکنید شمایی که میسپوزید شمایی که دوست دارید متنفرید شمایی که میخواهید تشنهاید
من همیشه یک شعار داشتهام: یه کمی بیشتر
برای شما میگوییم که من همیشه یک شعار داشتهام و دارم و تمام فراخی کونم از اصطکاک کیرهای شما و آنها و کیر خودم همه برای همین یک شعار است که خط کشیدهاست روی سقف ذهنم من همیشه بیشتر میخواهم همیشه بهتر میخواهم نه اینها بهترین میخواهم و نمیگذرد که انتها آشکار میشود نه تهای نیست آنسو اینسو همه پر از چیزهایی ست که برای هر کدام یک عمر میخواهد برای هر کدام هزار سال و تقدیر بر پیشانی نوشتهاست صد سال اگر حال بدهم اساس. خوب شما جای من همه را ول نمیکنید و در یک روز پاییزی خودتان را از سقف از کسرا آویزان نمیکنید که همین نگاه کنید برای ساعتی کامل آن نقطه را در دور دست.
شما جای من یک روز سرنگ را پر از ده گرم دوا نمیکنید که چشم ببندید آن چنان که کسی در رویا ندیدهاست.
شما جای من و این حلقه بیچون زندگی آقا خستهشدهام من این نخواهم آن نخواهم هیچ چیز مگر کامل نخواهم. پرم از این کسشعرها و تمام احساسها خوبها بدها برای ده دقیقه نیم ساعت من مغزم را میخواهم در بیاورم در کاسهی آب نمک فروکنم و جریان برق را از این سیمهای بلند کنارهی جاده برسانم به تشت بدنم را میخواهم ماهیچههایم را تا زیر پرس پانصد تن آنقدر مچاله کنم که هیچکس نکردهاست استخوانهایم را میخواهم با بمب اتم بکوبم چربیها را در جهنم کباب کنم
میخواهم باقی عمرم را چاله بکنم میخواهم تا مانده برایم سوراخی بکنم روی سطح ماه
۱۳۸۸ اردیبهشت ۲۹, سهشنبه
But I'm gonna try for the kingdom, if I can
باید بروم
تابستان آغازش را خنک جشنگرفتهاست دم غروب چند نفر هستیم بیش از هرروز آنقدر که عمران دستشویی برای تماممان ندارد من صبر نتوانم، فرقش چند دقیقه است حلقه و چای کنار درخت سر یکی بر پای دیگری خم شدهام که نه مچالهام خورشید مانده از شرم و لذت عرق کردهاست تاب غروب ندارد من از درد و خوشی شیرهی زمان میمکم ماه دیگر چه؟ ماه دیگر، هه
تابستان میرسد خنک جشن میگیرد آغازش را
گر برسم
تابستان آغازش را خنک جشنگرفتهاست دم غروب چند نفر هستیم بیش از هرروز آنقدر که عمران دستشویی برای تماممان ندارد من صبر نتوانم، فرقش چند دقیقه است حلقه و چای کنار درخت سر یکی بر پای دیگری خم شدهام که نه مچالهام خورشید مانده از شرم و لذت عرق کردهاست تاب غروب ندارد من از درد و خوشی شیرهی زمان میمکم ماه دیگر چه؟ ماه دیگر، هه
تابستان میرسد خنک جشن میگیرد آغازش را
گر برسم
I don't know just where I'm going
حساب جیبم با شما یک هزاری یک پونصدی و دوتا صدی و یک سکهی بیست پنجی
الو الو فاطی دارم میآیم
نیست یعنی چه که نیست
چرا، هستم، نبودم میآیم
تا ساعت یک مردهام کدام ساعت یک
الو الو ممد آب از سرم میچکد پایم به خودش نیست میرود دستم به جیبم نمیرود الو خوابی، الو میخوابی میمانم.
الو علی هستی لعنت به ماشین سه چرخه لعنت به آزمایشگاه لعنت به استاد و پرژه
امین الو الو
پاکت سیگار باشد
جبار این دویست تومن کم است باشد فردا
سیگارم کجا بود نه این پاکت است ندارم نچسب به من ندارم
یعنی چه فروردین نخی ندارید بهمن چه چی پنجاه تومن بدهم وینستون بخرم هه خرم
سلام دکتر
آقا یه نخ سیگار نه بعد میکشم نه
کثافت جوهر ها دو سه تا و یکی آن گوشه گیرت آوردم
گیرت آوردم
کجا میروی
گیرت آوردم
کجا میروی
از هرویین از لو رید
الو الو فاطی دارم میآیم
نیست یعنی چه که نیست
چرا، هستم، نبودم میآیم
تا ساعت یک مردهام کدام ساعت یک
الو الو ممد آب از سرم میچکد پایم به خودش نیست میرود دستم به جیبم نمیرود الو خوابی، الو میخوابی میمانم.
الو علی هستی لعنت به ماشین سه چرخه لعنت به آزمایشگاه لعنت به استاد و پرژه
امین الو الو
پاکت سیگار باشد
جبار این دویست تومن کم است باشد فردا
سیگارم کجا بود نه این پاکت است ندارم نچسب به من ندارم
یعنی چه فروردین نخی ندارید بهمن چه چی پنجاه تومن بدهم وینستون بخرم هه خرم
سلام دکتر
آقا یه نخ سیگار نه بعد میکشم نه
کثافت جوهر ها دو سه تا و یکی آن گوشه گیرت آوردم
گیرت آوردم
کجا میروی
گیرت آوردم
کجا میروی
از هرویین از لو رید
I dont know just where Im going
دستم را اعدامکردهام انقلابی و بعد مرگ جسدش آماسیدهاست از در بیرون میزنم وقتی شب به چشمزدنی رسیدهاست و از شهر مانده نور سیگار عابری، جفتش میکنم.
میایستم ماشین روشن میشود میروم.
ماشین خاموشمیشود میایستم سرم خم میشود روی صندلی کنار
در بازمیشود زمین سیرآبمیشود
بوق بوق
میروم
*از هرویین از لو رید
، فعلها تا شده مجهول آمدهاند
میایستم ماشین روشن میشود میروم.
ماشین خاموشمیشود میایستم سرم خم میشود روی صندلی کنار
در بازمیشود زمین سیرآبمیشود
بوق بوق
میروم
*از هرویین از لو رید
، فعلها تا شده مجهول آمدهاند
۱۳۸۸ اردیبهشت ۲۶, شنبه
I'm gonna try to nullify my life*
چرا که کوشیدم زندهباشم
و بودن تمام ترس بود
درد بود
و کنون بکوشم که بازگردم
به آن جنین
به آن کپسول در بیکران آسمانها
رها دور از آدمها
* هرویین از لورید
و بودن تمام ترس بود
درد بود
و کنون بکوشم که بازگردم
به آن جنین
به آن کپسول در بیکران آسمانها
رها دور از آدمها
* هرویین از لورید
۱۳۸۸ اردیبهشت ۱۷, پنجشنبه
تا هنوز سر کار هستم و مست نیسم بگویم که تمام این اراجیف را وقتی از شدت مستی روپا بندنیستم مینویسم و گمانم خیلی دور شدم از آنچه باید بود، قراربود نزدیک به ناخودآگاه باشد اما انگار مستی ربطی به این جریانات ندارد کلمات پراکنده روی صفحه اند و هیچ راهی برای جمله شدنشان نیست فکرکنم این بازی مسخره را از اینجا بردارم هرچند که باز بازی میکنم.
۱۳۸۸ اردیبهشت ۱۶, چهارشنبه
در نامهش نوشته بود برای معشوقش که بود ونبود
بگزار بگویم تو زیبایی و به کلام شایستهی خوانش
و در حرفم جز به زمخت کلمات و اندوه و فریاد از فرسایش نمیرسیم و تو ناز با آن پرنیان رفتارت شب به اندیشه بردیم که چیستی تو و در خواب به شعری ماندی و خواندی که چون خوانیم باز جز اندوه شگفت بد پاره کلمات نبود در بساطم تو
آنگاه که به درد برایت نوشتم:
از درشت کلماتم و از بیروح جسمم آیا چه درخور تو است و از تو چه ما را شایسته است چون از زندگی مرده را و از مرده درد را
و ادامه
تو میروی و من میمانم نه ماندی در خاطر که تو در خاطرم میمانی و من به درد میمانم در روح وجسم
بیدردها به لورکا در گورش میخندند و ما به تو در تختت درودمیفرستیم
روایت ساده است شاعر دیوانه است و کتاب را سر و ته میخواند شما که گرا داری برادر
نخد بریز نخد
به سامان معشوق به آتشبار خیال
بگزار بگویم تو زیبایی و به کلام شایستهی خوانش
و در حرفم جز به زمخت کلمات و اندوه و فریاد از فرسایش نمیرسیم و تو ناز با آن پرنیان رفتارت شب به اندیشه بردیم که چیستی تو و در خواب به شعری ماندی و خواندی که چون خوانیم باز جز اندوه شگفت بد پاره کلمات نبود در بساطم تو
آنگاه که به درد برایت نوشتم:
از درشت کلماتم و از بیروح جسمم آیا چه درخور تو است و از تو چه ما را شایسته است چون از زندگی مرده را و از مرده درد را
و ادامه
تو میروی و من میمانم نه ماندی در خاطر که تو در خاطرم میمانی و من به درد میمانم در روح وجسم
بیدردها به لورکا در گورش میخندند و ما به تو در تختت درودمیفرستیم
روایت ساده است شاعر دیوانه است و کتاب را سر و ته میخواند شما که گرا داری برادر
نخد بریز نخد
به سامان معشوق به آتشبار خیال
عآ عآ
در همخانه کاشتیم تخم دوزرده
و از یاد کتابی ماند ده صفحه و از زندگی مرغکی بر گوشهی حیاطی بسی فراخ خوابیده به تخم پوک و شغالی به کمین جنگل ست چنین
با هوار و هوار صبح روزه گوشدم به تار بیباوری و روشنای فراموشی
در خط امام از اندوه آن شب گریهکرد برای دردی که پاک بود و آن روز به توان خواندندش به گناهی که صاف بود
کلمات بریدهبریدهاند نویسنده خود نداند چه بلغور میکند اما از احساس چیزی درخود دارند این بریده کلمات از اصل بدور
در همخانه کاشتیم تخم دوزرده
و از یاد کتابی ماند ده صفحه و از زندگی مرغکی بر گوشهی حیاطی بسی فراخ خوابیده به تخم پوک و شغالی به کمین جنگل ست چنین
با هوار و هوار صبح روزه گوشدم به تار بیباوری و روشنای فراموشی
در خط امام از اندوه آن شب گریهکرد برای دردی که پاک بود و آن روز به توان خواندندش به گناهی که صاف بود
کلمات بریدهبریدهاند نویسنده خود نداند چه بلغور میکند اما از احساس چیزی درخود دارند این بریده کلمات از اصل بدور
ما ایشان
در سیاهی گورهاشان به تیرگی نقش بتی تراشیدند بر دیدهها که به نور خورشید در چشممان دیوی پلید بود در برق چشمانشان و در تنهاییشان نوید
خفته مردگان در تابوتی از یادها بیرنگ بیطعم با داغهایی از ما مردمان چیدند نگاری را به فسونگری چون افیون چراغ تاریکیشان
و تاریک درمانشان چشم برهم کشیدن بود پریشان ارواح را در تاراج دزدانه نگاهمان به یغما
رفتند از یادها
خفته مردگان در تابوتی از یادها بیرنگ بیطعم با داغهایی از ما مردمان چیدند نگاری را به فسونگری چون افیون چراغ تاریکیشان
و تاریک درمانشان چشم برهم کشیدن بود پریشان ارواح را در تاراج دزدانه نگاهمان به یغما
رفتند از یادها
۱۳۸۸ اردیبهشت ۱۵, سهشنبه
پای سخنگفتن که برسد خواب میرود میشود سه روز حرف زد و زد و زد بیخوابیهام هم ریشه در همین دارد حرف و حرف دو دسته میشوند برای خودشان شروع میکنند به آوازخواندن میگویند تماشاچیها هم دستهدسته به جمعشان میپیوندند و بحث بالا میگیرد با چشمهای از کاسه بیرونزده از این سمت به آن سو میغلتم و فایدهنمیکند تا پایان دورهش هستند و بعد میرود.
چهخوب که میروند
از بیخوابی بیزارم از راهرفتنها و رفتنها سیگار کشیدنهای دیرشب دورهی بیخوابی از زندگی بیزارم.
چهخوب که میروند
از بیخوابی بیزارم از راهرفتنها و رفتنها سیگار کشیدنهای دیرشب دورهی بیخوابی از زندگی بیزارم.
۱۳۸۸ اردیبهشت ۱۴, دوشنبه
او زیباست با هزار خوابیده و با هزار دگر میخوابد که در همین است هزار دل برده زیباییش.
شب پنجم مست از میکده بیرون زدهام ساعت به یک میرسد و هنوز روسپیها نزدیک در هتل ایستادهاند سیگارم را میگیرانم همآن کنار به دیواری تکیه میدهم این او، آن نیست ولی زیباست میرویم خانه و برایش شام میپزم تمام میوهها و سبزیها را سالاد میکنم عصبی میخندد نشان بیش روسپیها ست این خندههای عصبی که میبینید و خم به ابرو نمیکشید. با موزیک حرفمیزنیم سخت است نازشمیکنم باز میخندد باز عصبی میخندد بطری شرابمان تهکشیدهاست. شراب را در پیاله میخورم لبش را ترمیکند و به پیاله مینگرد مستم هنوز هم، یک ساعتم تمامشدهاست میخواهد برود ساعت نزدیک سه است من همیشه مستم، دیر است کجا میروی هم خانهام نیست تخت را برایش مرتب میکنم شام آمادهاست میخوریم میخوابد من هم میخوابم صبح آوار همه عالم سرم خراب شده است بیدارش نمیکنم خودم را تا حمام میکشم و زیر آب سرد بیدارمیشوم خواب است دلم نمیآید بیدارش کنم بیدارشنمیکنم به اجداد کار و کارفرما و کارگر و هر خر دیگر لعنت میفرستم ماندهی شراب را سرمیکشم عصر ساعت هفت میرسم خانه در را که بازمیکنم اینجاست نرفتهاست پای تلوزیون نشسته و یک عالم سیگار دودکردهاست خندهام میگیرد حرفمیزنیم من همیشه مستم هشت میخواهدبرود میخواهمبماند میخواهد برود نخندیدهبود میگویم بمان باز میخندد عصبی میخندد همراهش میروم شام میخوریم شب از نیمه رفتهاست کلید خانه را خواستم بدهم نگرفت نگفتم دوستت دارم داشتم هنوز دارم ده دقیقه فاصله است از تا پاتوقش باز مستم همیشه مستم نمیخواهم ببینمش آن را همنمیخواهم ببینم دوربینم را به کول میکشم مستم شب از نیمهگذشته خودم را میکشم کنار دریا بطریم را توی ماشین فراموشکردهام سیگار پشت سیگار شب را سیاهی را منجمدمیکنم در قاب کاش بو میماند کاش صدا میماند کاش میماند از عکاس در عکسش از جنده در مشتریش از آدم در آدم.
شب پنجم مست از میکده بیرون زدهام ساعت به یک میرسد و هنوز روسپیها نزدیک در هتل ایستادهاند سیگارم را میگیرانم همآن کنار به دیواری تکیه میدهم این او، آن نیست ولی زیباست میرویم خانه و برایش شام میپزم تمام میوهها و سبزیها را سالاد میکنم عصبی میخندد نشان بیش روسپیها ست این خندههای عصبی که میبینید و خم به ابرو نمیکشید. با موزیک حرفمیزنیم سخت است نازشمیکنم باز میخندد باز عصبی میخندد بطری شرابمان تهکشیدهاست. شراب را در پیاله میخورم لبش را ترمیکند و به پیاله مینگرد مستم هنوز هم، یک ساعتم تمامشدهاست میخواهد برود ساعت نزدیک سه است من همیشه مستم، دیر است کجا میروی هم خانهام نیست تخت را برایش مرتب میکنم شام آمادهاست میخوریم میخوابد من هم میخوابم صبح آوار همه عالم سرم خراب شده است بیدارش نمیکنم خودم را تا حمام میکشم و زیر آب سرد بیدارمیشوم خواب است دلم نمیآید بیدارش کنم بیدارشنمیکنم به اجداد کار و کارفرما و کارگر و هر خر دیگر لعنت میفرستم ماندهی شراب را سرمیکشم عصر ساعت هفت میرسم خانه در را که بازمیکنم اینجاست نرفتهاست پای تلوزیون نشسته و یک عالم سیگار دودکردهاست خندهام میگیرد حرفمیزنیم من همیشه مستم هشت میخواهدبرود میخواهمبماند میخواهد برود نخندیدهبود میگویم بمان باز میخندد عصبی میخندد همراهش میروم شام میخوریم شب از نیمه رفتهاست کلید خانه را خواستم بدهم نگرفت نگفتم دوستت دارم داشتم هنوز دارم ده دقیقه فاصله است از تا پاتوقش باز مستم همیشه مستم نمیخواهم ببینمش آن را همنمیخواهم ببینم دوربینم را به کول میکشم مستم شب از نیمهگذشته خودم را میکشم کنار دریا بطریم را توی ماشین فراموشکردهام سیگار پشت سیگار شب را سیاهی را منجمدمیکنم در قاب کاش بو میماند کاش صدا میماند کاش میماند از عکاس در عکسش از جنده در مشتریش از آدم در آدم.
اشتراک در:
پستها (Atom)