۱۳۹۲ مهر ۱۷, چهارشنبه

می‌تونی مردم را بکشی و او‌ن‌جا که پیداشون کردی دفنشون کنی
می‌تونی تفنگ برداری و سوار اسبت شوی و بروی و بروی تا نفس اسبت ببره و کنار اسبت دراز بکشی و بمیری
می‌شه دستتات را ببندی به دور درخت و صبر کنی تا مرگ آزادت کنه
مرگ تو یا درخت
می‌شه خوابت و برا کسی تعریف کنی و بعد بیدارش کنی
می‌شه تمام شب تمام روز کنار یکی باشی که می‌شه کنارش بود نه حرفی نه خواستی نه برداشتی

برایتان بگویم تعریف حسن از زندگی در ذهنش نشسته‌است روزی را به یاد می‌آورد و لذتی را که پیش پایش افتاد. من حسن را در خیال آن روز می‌بینم تکیه داده‌است به دیوار سرخ و سرما بی‌حسش کرده‌است دیگر انگشتانش چیزی برای حس‌کردن ندارند حسن دست‌هایش را جلوی صورتش می‌گیرد و از خواب آن روزی بیدار می‌شود که خدایی آمد و او را از تلخی خواب بیرون کشید حسن می‌توانست زندگی‌ای دیگر برای خودش در جایی دیگر دست پا کند اختیارش در ماندن در سیاره‌های دیگر هزاران بار بیش از اختیار شما در بودنتان بود اما حسن دست روی دست گذاشت و به چیزی که از راه می‌رسید فکرنکرد و خدای دست‌های یخ‌زده انگشتانش را از او ستود او مردی را در خواب دید بیدار شد و باز خوابید
تعریف حسن از زندگی در همان بیداری بین دو خواب مانده‌است
روزها اما از آن زمان بسیار دور اند از رفتن‌شان می‌شود دید دیگر حسن حس خوب زندگی را نمی‌داند حسن سیاره‌ش را به نادرست انتخاب کرده است این را می‌داند

۱۳۹۲ مهر ۱۶, سه‌شنبه

victory is mine

حالا می‌توانم تمام گذشته‌ام را به یاد بیاورم می‌توانم تمام روزهای زندگی‌ام را تک‌تک با حس‌هایش به خاطر بیاورم. تمام گشتن‌هایم را و تمام بودن‌‌هایم سفرهایم را آن‌ها که آن زمان این‌ حد بی‌ارزش می‌نمودند آن‌ها که جز از روی بی‌میلی به زیستن نبودند این روزها با تمام کتاب‌هایی که خوانده‌ام دست در دست هم داده‌اند و فریب‌کاری ذهنم را به یاری گرفته‌اند تا از رویا برایم دنیایی بسازند که دست نیافتنی ترین است که خواستنی ترین است و گاه ترسناک‌ترین.
دیری نمی‌پاید رستگاری چیزی از من می‌شود