۱۳۸۷ اسفند ۸, پنجشنبه

ابراهیم در شهر

آن زمان که بت شکستی ابراهیم
- در شب پرستاره‌ات
به روز تار نبودی
که بتراشی پاره خاره‌ای
به خدایی


- ابراهیم در الف صفر زانو‌زده در لیز آب و گند با خاک در به مناجات است "ای درمان و درد در رگ‌هام بت شوید از شور زندگی به روانی وی پاسخ آنی به خواهش که چه مستجاب‌ الدعوه‌ام در خوانش تو" پس بی‌درنگ سر به سجده‌آورد در ربودگی ِ بود خدایی چنین راستین.

-ابراهیم در سیاه ِ زمین و تار ِ روشن ِ آسمان شب ِ شهر ِ دربند دد خوی از چهره می‌زداید به پناه ایوانی و نوازش نسیمی به بوی روغن و درد، هش‌یاری بندمی‌کشد که نه خاکی که گلی‌سازد نه سنگی که بتی تراشد نه خدایی که بخواند. نشسته دردش به باد می‌دهد که نسیمی بازش آورد.

۱۳۸۷ اسفند ۵, دوشنبه

سگ‌درد

هی! عاشق همه عالم
خرم از هر خری که هست
حرف این است
می‌شود
عاشق کسی باشی
آیا

آیا؟

۱۳۸۷ اسفند ۴, یکشنبه

پیاده‌روی

سگ اضافی تا گردش عصر از خانه‌ی پدری به گور پدرش، برای گوارش آش سال و هوای آفتابی، به گه نشستم و آفتاب که تابید خشکید بر من تا باران سال دیگر یا برف دوباره گندش به هوا ‌رود، در روده در مغز و چه نغز، تا سگ ول‌گرد از این گوشه عوعوکند گردنش به قلاده ‌کشم و کبابی "آقا بفرما" سرسرنگ آهنی به قلبم "نگی دیگه!" دشنه در جهنم نشان چلیپا بر بازو کشد یک‌دست، از آب‌شار آن قطره را بگذار
این نقش برای تو که می‌خندی
هه‌هه

۱۳۸۷ اسفند ۳, شنبه

خط شوم

درگیرم، گیرم که زیبایی کدام‌ استش، خط کدام‌ش است و این پاره شهرها چه بی‌درد تمدن شد و معنا از واژه دزدید، ما ختنه‌شدیم از حرف، در ستایش مرگ همه مردیم به فریب زندگی به پی زیبایی، آرامش
دو خط دیگر
در غار روی دیوار بکنیم و بچه‌ها را از برای زبان دیگر رهانیم در قفس
کدامش به تو می‌رسد از خط بر دیوار، روزی که فریاد بزنند سخنت چی‌ست، روی زمین تف‌کنی نقش حباب در ذهن‌ت حباب، حباب در چشمت
و رنگ
سخت شوم به ناباوری خفته از بیدار بر خط دیوار، تصویر بخت
فریبنده فریبا
فریبش
فریفته

به شام شب دل‌خوش به چربی و چشش، باشیم

آدم کلاغ‌ها زاغی در جایی که لانه‌ کرده‌ایم نشست چپقش را چاق کرد و سرگیج از درخت پرت‌شد که تفنگ‌بادی پیزیش را نشانه رفته‌بود در دست مست روی بام وقتی خاکستر سیگارش می‌تکاند حسن دادزد بابا بیا پایین و زنش جیغ‌کشید و هم‌سایه‌ها باز در خانه و روی مه‌تابی به تماشا ایستادند که با فریادهاش ریز ریز بخندند و در گوش آباجی پچ‌پچ‌کنند و محمودخان از سر کوچه برسد و فریاد که مرتیکه قرمساق باز که رفتی رو بوم این‌بار نش‌ت‌و می‌کشم پایین چال‌می‌کنم که دیگه هوس این غلط‌ها به سرت نزنه مریم خانم مادر حسن دست به دامن مشت رضا شده‌بود که نه‌نه گفت نه‌نه چقدر ب‌ت گفتم نرو سر درخت تخم این زبون بسته‌ها را بر ندار آهش‌ون می‌گیردت‌ها و مشت رضا گفت خانم شما می‌گید من چی‌کار کنم اصن چه کاری از دست من بر‌می‌آد و محمودخان خیز برداشت سمت راه‌پله که حسن چپید توی هشتی و با دست‌ها روی چشم‌هاش را محکم گرفت و به نه‌نه که داشت خاطرات سی‌سال پیش را نشخوار می‌کرد گفت نه‌نه‌جون بس‌ه به خدا و زیر لب یک خفه‌نمی‌شه پراند که داد محمودخان به آسمان رسید حالا دیگه رو من تفنگ می‌کشی مرتیکه‌ی نسناس و حمیده‌خانم از روی مه‌تابی دید تفنگ که شلیک‌شد محمود کچل پرید و لوله‌ی تفنگ را با یک دست به مثل قرقی گرفت و با یک تکان شدید از دست مرتیکه در‌آورد و قند توی دلش آب شد محمودخان ماشال‌لا انگار نه انگار سنی ازش رفته هنوز مثه جون بیست ساله فرزه محمود کچل مرتیکه را خرکش از پله‌ها آورد که حسن هق‌هق‌ش بلندشد و نه‌نه یاد سی‌سال پیش افتاد مریم خانم هوارکشید چی‌کارش داری نامسلمون ول‌ش کن کشتی‌ش که و مشتی یک قدم عقب رفت حمیده یاد شوهر بی‌بخارش افتاد تا کوبیدش به تنه‌ی درخت و تهدید که مریم خانم نزار دستم روت بلند شه برو اون ور اگه آدم بود که هر شب این بساط‌ش نبود جلو زن و بچه‌ی مردم و دست‌کرد که ما پریدم و محمود خان کنار زاغی دراز کشید و مرتیکه دستش را بلندکرد که بیاید سراغ تخم ما.

۱۳۸۷ اسفند ۱, پنجشنبه

خوابم نمی‌برد یعنی تمام روز خوابم گیج و منگ. گاهی فکرمی‌کنم این آخرین کلک این ذهن خنگ است که با دردسری معنا به زندگی دهد این آخرین تلاشش است که بودنش را حس کند. خوابم‌نمی‌برد و از بی‌خوابی رو به مرگم می‌ترسم کار دست خودش بدهد هیچ حساب نمی‌فهمد دمی به خودمی‌آید می‌بینم خفه‌ام کرده‌است و جدا از این مدام توی سرم راه‌می‌رود "یک روانی برای این‌که بفهمیم همه روانی‌ایم بس است." خوب بس باشد بگیر بتمرگ به‌ تو چه.
قرار بود بدی زندگی و خواب باشد اما سربه‌هوا این "خوب باشد" آمد و حالا سر رشته‌ی هرچه از ذهنم پرید نمی‌خوام همین نمی‌خوام بزار بخوابم قرص‌هام کو.

۱۳۸۷ بهمن ۲۷, یکشنبه

اگه دوباره ول نکنم دارم عکس می‌گیرم
این‌جا

از بعضی‌ها هم باید ببخشند دیگه :)
داستان مردمی با لهجه ملاتی :)

خشونت و ببین می گی چی داغونه

۱۳۸۷ بهمن ۲۵, جمعه

مرگ

پوسته روی دیوار در
خارج آن ژله‌گون
مردمان به‌سان مف تف
دلمه‌ی خون در آب‌گیر
می‌شوید
مچش را
در پرده‌ی پندار
تو
قطره‌قطره می‌چکد از سقف
خفه‌می‌کند خفقان
تمام سرت را می‌بلعد
فریاد فریاد فریاد
تمام ماهی‌ها قرمز می‌شوند
در -ستان خوابیده‌اند
از رد دوسان خیابان می‌گذری
می‌چسبد به تو خیابان
راه مسیر
می‌چسبد به تو گریز
ایستاده
پرده‌پرده
درد می‌خواند
در سرش
به انتهای کتیبه
خط‌می‌کشد
در سرش در سرش
بیارام.

۱۳۸۷ بهمن ۲۴, پنجشنبه

مرگ

پوسته روی در و دیوار خارج آن ژله‌گون مردمان به‌سان مف تف دمله‌ی خون در آب‌گیر می‌شوید مچش را در پرده‌ی پندار تو قطره‌قطره می‌چکد از سقف خفه‌می‌کند خفقان تمام سرت را می‌بلعد فریاد فریاد فریاد، تمام ماهی‌ها قرمز می‌شوند
در -ستان خوابیده‌اند از رد دوسان خیابان می‌گذری می‌چسبد به تو خیابان راه مسیر می‌چسبد به تو گریز
ایستاده پرده‌پرده درد می‌خواند در سرش به انتهای کتیبه خط‌می‌کشد در سرش در سرش
بیارام.

۱۳۸۷ بهمن ۲۲, سه‌شنبه

تهران

رسانه‌ی بالا رسانه‌ی جلو
مرگ اخلاق در هفته‌ی پیش‌رو
حفر حفره
بازخوانی حرف
سلام هم‌ارز فریب
آشنا همان غریب
بار بر دوش حیوان
لباس‌ها پالان
ورمی‌رود در رخت‌خواب
جناب ادیب
نویسنده‌ی کتاب جغرافی عجیب
سبیل ریش پرده
مرد زه‌وار دررفته
شعر شام شب
حزب تاکسی
از انقلاب به آزادی
برعکس
گدای از اتبوس مانده
"خوشگله بکونمت"، راننده
هدایت از راه دور
فریب‌خورده دشمن خلق
زرزر زیادی
"عمو حسن کجایی"
اتو بازی "شب میای پارتی"
سینما شنبه
بار داروخانه
میدان پارک دوربزن
"آقا بیا بشین"
مترو ناصرخسرو

۱۳۸۷ بهمن ۲۱, دوشنبه

"امن و امان جهان یکسره برهم‌زنیم"

تجربه‌ی انسانی
مرگ بر این
زنده‌باد آن
شورش
بروبچ تو خیابان
بانک آتش بزنید
کنار هم تیربخورید
مجسمه پایین‌بکشید
چه حالی می‌دهد انقلاب
نافرمانی
به‌هم‌ریختن هرچه
به امید هرچه
توهم این‌که کاری می‌کنید
حالی می‌دهد انقلاب

۱۳۸۷ بهمن ۱۹, شنبه

در ادامه

ما که شعر می‌خواندیم کوه می‌رفتیم پی چیزی بیش از روزها بودیم بیش از خانه بیش از پوسیدن در هوای مسموم سال‌ها که بی‌نام می‌کشند مردمان را. ما که با چشمان کاسه‌ی خون مردمکان از حیرت باز یا از خواب بسته چشم‌های گودرفته دستان لرزان شخم‌زده سینه‌های پر دود سیگار و معده‌های از درد سوزان با حیرت به آن‌ها نگریستیم در پی دیگر بودیم رویایی که شبی دیده‌بودیم خیالی که روزی از سرمان گذشت یا جوابی که برای بودنمان می‌خواستیم. خود را هزار بار مسموم کردیم دارزدیم کشتیم شاید که فردایش دیگری شویم شاید که فردا دیگر شود و در خوشی بی‌پایان بودن‌مان غرقه‌شویم این همه راه نرفتیم تا در خستگی روزها از پس کار و شب‌ها از پس بی‌خوابی کثافت‌مان در چاردیواری همان‌ها که از بودن‌شان خنده‌مان می‌گرفت از فکر این‌که زنده‌ می‌پندارند خودشان را شاهد گندیدن‌مان باشیم که کپک بزنیم در گنداب ماشین و زمان دل‌خوش با خنده‌های دختر شاه پریان ازدواج‌کنیم و صبح‌ها جای چای و سیگارمان شیر و برشتوک بخوریم و غروب‌ها با پاکت میوه و هندوانه‌ی زیر بغل خانه بیایم و برای بچه‌هامان از زندگی پاک بگوییم و درس و کلاس و آرمان زندگی اجتماعی و مفیدبودن و پیشرفت و هزار کوفت دیگر که برای‌مان می‌گفتند و انگار کلمه‌ای تازه شنیده‌ایم هیچ معناش را نمی‌فهمیدیم.
این‌ها را می‌نویسم در حالی که خسته‌تر از همیشه و مشتاق‌تر از هر زمان به دوردست نگاه می‌کنم می‌نویسم در حالی که بیم‌دار‌تر از هر روز از فردا می‌ترسم در حالی که بیش از هر روز از مسخم می‌ترسم و به زور الکل می‌خواهم از دردش بکاهم می‌خواهم بخوابم و باز نمی‌توانم نمی‌توانم.
نمی‌خواهد بخوابد از میان چند مزه‌ی شیرین و شور خودم را می‌خواهد چیزی که من باشم.

از این جسم متنفرم

بار اول میان میدان جنگ خضر را دید وقتی با ترکش توی پاش ورمی‌رفت و قطره‌های خون پاشیده روی صورتش را می‌لیسید می‌لنگید به سوی خاک‌ریز دشمن که خضر در پوست حاجی با ریش‌های روی گونه و قیافه‌ی نکره زد توی‌گوشش که "اذیت‌می‌کنی، می‌خوای اذیت‌کنی"
و تا بیاید خورده آهن‌های پس کله‌ش را به خضر نشان‌دهد سیلی بعدی را با طعم خاک و خون و خوی خورد زمین‌خورد ترکش را بیرون‌کشید و با صدای انفجار دستش‌ را تا دسته کرد توی شکم خضر "آقا ببخشید دل و روده‌ی خودم خرابه گفتن سیراب شیردون بخور" و سر روده را مثل پستان مکید با طعم کثافت و خون و خاک که از این جسم متنفرم.

۱۳۸۷ بهمن ۱۶, چهارشنبه

شهر کوران

نزدیک شو نزدیک‌تر
چشمی نیست
هم‌چشمی نیست
منه دست بر چهره‌‌ت، بنه اندام‌ت پروسایم
دست بر دست‌م دار
فریاد! به‌روی‌ت کی‌ست؟
تیر! در تاریکی ست
در گودهامان خزیم
آهو نیست که برماند
شهر کوران آکنده زیبایی ست

۱۳۸۷ بهمن ۱۵, سه‌شنبه

شاید شعر

این‌جا شعر هست.
نخفت آن‌که خاک گور خود تهی می‌کرد نخواست
به بازی لمیده‌بود بر خاکستر بهشت خود آن‌گاه که به بازدم می‌خروشاند سرگردان ذره‌ها را به سان جوشش تماشاگران گل
کارزار نبرد جنگ‌آوران پندار درشبی دل‌گیر از ماه آسمانش
در بند دستوری مرگ گود می‌کند
هراس پی‌کار جوانه در خاره
یاد پیشین زنده‌می‌کرد
نه مرد خواهش دروغین بود
آنی که به زانو تن خسته سربرنکرد
دش‌نام زیست بود به واخواستش
"چه فریبی به جان آرزومندان
که کشی درکشی
هیچ پروای تاوانت نیست
کوهه از خون می‌زند کنارت"
پا به دریا زد
یکه
بلاگردان
آب آتش شد دوزخ شد
به خود پیچید تمام نیرو بسیجید
خروشید
بانگش اورنگ خدایان لرزاند
تپش بر اندام‌شان نهاد
"نه بندی زیست‌تان نه هراسان مرگ‌تان
بیرون خزید از کنده‌هاتان
آی به دروغ بر ما فرمان از برای ابراهیم گل‌ستان
و ژاندارک را آتش سوزان
بیرون خزید دست بر نیزه‌ها برید پای بر لگام اسبکان‌تان نهید
اینک گاه آزمون به پیش‌آید
خدنگ‌‌تان را سینه سپر
از پس نیرنگ بیرون جهید
مردانه به پیکار شوید"
پاسخ‌شان سکوت به سان قرن‌ها خموش
خدایان فریب هیچ آوازنکردند
پویش آغاز نکردند
بر گود رزم‌گاه به زانو شد
تن خسته سربرنکرد
بر سکوت‌شان خندید
به انگشت خاره کند
بر فراز گورش به پشت یله کرد
دش‌نام‌بر
دش‌نام آفرینش شد.

۱۳۸۷ بهمن ۱۴, دوشنبه

از لانه مانده خانه‌ای
از کره بچه‌ای، بزرگش می‌شود
از سپیده‌دم ساعت زنگ‌دار
از خواب بریده‌های چرت نیم‌روز، پاره‌می‌شود
از زن زجه‌ای کنار خیابان، یک امشب بمان
از لذت مستی مرگ
جاده بی‌درخت مانده شب بی‌ستاره
در قفسم دلم می‌گیرد، «غروب جمعه یادت هست فردا مدرسه بوی دود آتش دست‌های نشسته هزار مشق ننوشته عصر جمعه شد انتظار مهدی موعود با هم‌آن نام هم گند‌ بود.»
از آرزو، سفیدی کفن عمو، از ماه هیچ نمانده
از من! کی؟ من؟
به فکر خودت باش الدنگ
راه مانده هنوز بی‌جاده
درد پس گرده پای آبله اشک خاطره
گرسنه‌ام خفه‌می‌شوم کلمه تف‌می‌کنم الکل می‌جوم
به خشکیده رگ‌هام خاک تزریق‌می‌کنم
دو ستاره مانده یکی بر کلاه «چه» یکی ته دیگ بزرگه

پی‌نوشت: نه که شعر بنویسم نه، برای بریده نویسش این به است هم‌آن که بود پخشش می‌کنم.
آروم باش
چیزی نیست
فقط حرف‌بزن
آروم

بابا بخواب

یک دو سه. یک دو سه امتحان‌می‌کنیم.
فراموش‌می‌کنم تا کنارم می‌نشیند و یادم‌می‌آورد.
فراموش‌می‌کنم دست دراز می‌کنم آتش است. حرف‌می‌زنم دروغ است انگشتش را عمود لبش می‌گیرد. راه‌می‌روم چاه‌ است هی می‌کند.
خوابش که برد گوشه‌ای می‌نویسم:
نه هدفی نه به سویی.
نشسته‌ام از رویم رد‌می‌شود ساکتم دروغم می‌گویید گرسنه‌ام.
بیدار که می‌شوم می‌نویسم:
برو دادکن.
کارت‌هام را می‌کشم:
لبخند داری
چه‌قدر می‌خوابی
گوش‌هات را بگیر
کافه‌ها پر خوش‌گل است
گاز بگیر
نگو که کارمی‌کنی
بگرد شاید آن پشت
به دنیا آمدن آوردن
بیاورش این‌جا
بخواب
مرد پیرهن مشکی
ردنمی‌شوی
یک دو کلمه بنویس
بخواب بابا