به طور رسمی امروز خودم را به عنوان سریعترین مرد روی زمین انتخاب کردم همش ده، دوازده سال طول کشید که برگردم به شروع مسابقه.
۱۳۹۱ اسفند ۲۲, سهشنبه
۱۳۹۱ اسفند ۱۷, پنجشنبه
زف از دور
مشکل زف این است که از دور بینهایت زیباتر ست از آن چیزی که از نزدیک است. زف هم مانند تمام خداوندان المپ باید بر تخت شاهیش باشد در خیال مردمانی که میشناسندش نه در زمین که آفریده، آفریننده را در زمان میکشد و با خنجری از واقعیت روزهای تاریک.
آنچه میماند نقص است.
آنچه میماند نقص است.
۱۳۹۱ اسفند ۱۵, سهشنبه
دورترها
ساعت چهار است، انقلاب آماده است اگر بهار شود، قدم میزنم.
چیزی در این رفتن است خوب است آفتاب باشد هوا خنک باشد قدم که میزنی گرمت شود از زیر سایهها رد شوی و بروی و برسی به صدر.
دماغم بوی خوش خاک میدهد راه میافتم از خیابانها میروم و میروم تا بینهایت روزها در همین ساعت، کفشهایم را در چمنهای پارک لاله در میآورم تمام پلیسها میآیند به کاجهای سوختهام گیر میدهند و من دستم را نگه میدارم جلوی صورتم که عکسم از تصویر آفتاب پررنگ شود.
ساعت پنج است همه جا تاریک است زمستان است مردم از کوچهها رد میشوند و رد میشوند تا به خواب یک کتاب برسند از خواب کتاب بیرون میآیند من ترس را روزی کنار درختی نشاندم و دستم را بالا زدم از آن روز در هر قدمم دلم میتپد با روزها ترسم رشد میکند و سایهها به لرزش دستهایم از باد قوت میبخشند در آن روز کتابی را که خواندهبودم بستم و کنار تویی نشستم که مرگمان را با هم به سوگ نشستیم و چه آگاه از پوسیدنمان نظاره را گزیدیم.
تا روز از ما بهار شود و سبز شود از ما و بیرون تمام خانهها نشسته اسبی شیهه کشد.
آفتاب است ساعت هفت است از کوچه صدای بازی میآید من پاهایم را به اختیار خودشان نهادهام که بروند و بروند تا رسیدنشان به صدای شادی در کوچهای که نور با سیاهی در هم است و خنکای تابستان شوقی را که آب از جوی میکشد مینوشد.
آسمان خواب ست. ماه چرخش هر ماهش را دوره میکند که شب از تنهایی به ماهی پناهندهگشتهاست که زیباییش از نبود نوری ست. ما آوارگان، در ما به در شدگان از قدمت تاریخ، ماه را به خورشیدی که بودمان گزیدیم که مرگ را زینتی برای تماشا خواستیم.
زمستان است دستم را به سپیدی برف میکشم تا درخشش نورش چشم تنگم را کور کند به سختی سرمایی که آب را از حرکت باز میدارد. خورشید اما آتش است از دور.
چیزی در این رفتن است خوب است آفتاب باشد هوا خنک باشد قدم که میزنی گرمت شود از زیر سایهها رد شوی و بروی و برسی به صدر.
دماغم بوی خوش خاک میدهد راه میافتم از خیابانها میروم و میروم تا بینهایت روزها در همین ساعت، کفشهایم را در چمنهای پارک لاله در میآورم تمام پلیسها میآیند به کاجهای سوختهام گیر میدهند و من دستم را نگه میدارم جلوی صورتم که عکسم از تصویر آفتاب پررنگ شود.
ساعت پنج است همه جا تاریک است زمستان است مردم از کوچهها رد میشوند و رد میشوند تا به خواب یک کتاب برسند از خواب کتاب بیرون میآیند من ترس را روزی کنار درختی نشاندم و دستم را بالا زدم از آن روز در هر قدمم دلم میتپد با روزها ترسم رشد میکند و سایهها به لرزش دستهایم از باد قوت میبخشند در آن روز کتابی را که خواندهبودم بستم و کنار تویی نشستم که مرگمان را با هم به سوگ نشستیم و چه آگاه از پوسیدنمان نظاره را گزیدیم.
تا روز از ما بهار شود و سبز شود از ما و بیرون تمام خانهها نشسته اسبی شیهه کشد.
آفتاب است ساعت هفت است از کوچه صدای بازی میآید من پاهایم را به اختیار خودشان نهادهام که بروند و بروند تا رسیدنشان به صدای شادی در کوچهای که نور با سیاهی در هم است و خنکای تابستان شوقی را که آب از جوی میکشد مینوشد.
آسمان خواب ست. ماه چرخش هر ماهش را دوره میکند که شب از تنهایی به ماهی پناهندهگشتهاست که زیباییش از نبود نوری ست. ما آوارگان، در ما به در شدگان از قدمت تاریخ، ماه را به خورشیدی که بودمان گزیدیم که مرگ را زینتی برای تماشا خواستیم.
زمستان است دستم را به سپیدی برف میکشم تا درخشش نورش چشم تنگم را کور کند به سختی سرمایی که آب را از حرکت باز میدارد. خورشید اما آتش است از دور.
۱۳۹۱ اسفند ۱۱, جمعه
سه روز گذشته سرم روی کارم بوده است و برای تمام هفتهی بعد هم انگار که باید باشد نگاه میکنم به ده سال گذشته هیچ وقت در یک هفته اینقدر جاننکندهام و شاید در صد سال گذشته این طور نبودهام احساس بدی دارم احساس میکنم که اینها بلدند چطور از آدمها کار بکشند بلدند خرت کنند انگار میدانند چطور سوارت شوند و این خیلی خوب نیست من آقا سواری بده نیستم گفته باشم یک هو جفتک میزنم میاندازمتان پایین نکنید این کار را
اشتراک در:
پستها (Atom)