۱۳۹۱ بهمن ۲۹, یکشنبه

کودکیِ هیولا

مامان سرم سنگین است بیا این سیگار را از لبم بردار رگ‌های دستم معلوم نیست همه‌ش عرق شده عروقم بالای دستم را بگیر
مامان از به بی‌هوشی می‌زنم سر سرنگ را از دستم بگیر تا فردا این‌جا خواهم افتاد، خوب می‌شوم
مامان مغزم در دارد دست از سرم برنمی‌دارد باز می‌شود این‌جا بالای سرم بنشین آشغال از سرم بیرون می‌ریزد اتاق بوی گند‌نگیرد
مامان پاهایم به کار رفتن نمی‌خورد بی‌خود تکان می‌خورد از چهره‌شان می‌ترسم،  دنبالم اند، در را ببند
مامان چیزی در من تکان می‌خورد انگار که قلبم باشد نگه‌ش دار حالم را بد می‌کند قلب قلبم است
مامان این‌‌جا بنشین چشم‌ان کودکت را ببند نرو از چشم بازکردن به روی هیولاها خواب از سرم می‌پرد

۱۳۹۱ بهمن ۲۸, شنبه

I wish that I'd sailed the darkened seas

این روزها دیگر کسی نیست یا هستند و حال حرف زدن را ندارم برگشته‌ام تهران و توی خانه دراز کشیده‌ام ساعت از دوازده گذشته‌است جانکی‌های این دوره هستند تا صبح راه‌ می‌افتم برای دره هر وقت از تهران می‌روم می‌گویم که کمی برای برگشتن می‌گذارم ولی قبل رفتن به چیزی بیش از همیشه نیاز است تا از جا بکندت وقتی دوباره تهرانی بعد از دو ماه سه ماه فرقی نمی‌کند خماری انگار خماری جایی در درون تو مانده‌است و صبر کرده‌است که برسی به فرودگاه که آب دماغت آویزان شود عرق از سر و کولت بریزد و دست‌ و پایت یخ کند به خانه که می‌رسی جوینتی می‌پیچی که نمی‌دانم این ۲۰ گرم جوینت قرار است کی تمام شود انگار که برای همیشه این‌جا بوده و برای همیشه هم خواهد بود و سوار ماشین می‌شوی تاریکی تمام دنیا را گرفته‌است ماشین را پارک می‌کنم و راه می‌افتم خیابان هنوز تک تک ماشین‌هایش را دارد من از بریدگی سرازیر می‌شود تاریکی همه جا را گرفته‌است ترس‌ها ما یکی نیست این وقت شب سگ از این قسمت رد نمی‌شود از ترس اندکی جلوتر چوب‌دار را می‌بینم که سیگار دود می‌کند توی صورتم خیره می‌شود هم همان است که یک روز از سرازیری که می‌دویدم گفت هوی ندو گفتم چرا گفت ندو فکر می‌کنند پلیسه همه در می‌رند. سرم را تکان می‌دهم چیزی در صورتش احساس نمی‌کنم می‌رسم به آن‌جا که باید از آب‌شار پایین بروم این سخت‌ترین قسمت است این‌جا را کنده‌اند آب جمع می‌شود کارتن خواب‌ها صبح صورت‌شان را این‌جا می‌شویند از آب‌شار پایین می‌روم و راهم را از کنار رود‌خانه که فاضل‌آب می‌برد می‌کشم به سمت مرتضا. موش‌ها از زیر پاییم با جیغ رد می‌شوند خودم را کارگر کشتی می‌بینم، کشتی چوبی در آب‌های بی‌نهایت و شب تار در میان تمام خدمه‌ای که شرور اند در نگاه اول اما زندگی تمام این سال‌ها با آن‌ها در دریا نشانم‌داده‌است نه این‌ها شرور نیستند این‌ها همان‌هایی اند که از تمام شما آدم‌های روبرو آدم‌های بالای آن خیابان به‌تراند این‌ها اگر چیزی بردارند از گرسنگی است از خماری است شما برمی‌دارید چون معتاد برداشتنید. زفی‌ها برای پول زف گدایی می‌کنند به یکی‌شان پول کافی برای خرید زف بدهید دو‌تومن یا پنج‌تومن یک ثانیه دیگر نمی‌ایستد می‌رود سراغ کارش اما گداها همان‌جا هستند ما روی کشتی‌مان فقط به آب و غذا احتیاج داریم و سفر همین سفر آن هم در تاریکی شبانگاه آن‌جا که تمام انسان‌ها را خواب است ما را برای چیزی خواب نیست.

Heroin, be the death of me

گاهی نشسته ام با خودم فکر می‌کنم که زندگی برای من بی‌نهایت سخت است آدم‌هایش بی‌نهایت ساده‌اند زندگی‌شان بی‌نهایت احمقانه است و هزار بهانه‌ی دیگر از زف این روزها دورم که به این‌ها فکرمی‌کنم موهایم سفید می‌شود باورتان نمی‌شود ولی می‌شود هر دفعه که از زف دورم یک تکه از سرم موهایش سفید می‌شود انگار که زندگی برای من بی‌نهایت سخت است انگار که شما برای من هیچ جذابیتی ندارید انگار که همه چیز احمقانه است. انگار که از زندگی خسته ام انگار که از شما خسته ام که می‌شناسمتان و از شما که دورید بیش‌تر از شما که با من بوده‌اید بیش‌تر انگار تمامتان مثل من مرده‌اید همان خط همیشگی زندگی را می‌روید همان کار هر روز، من بی زف نمی‌توانم مثل شما زندگی کنم نه من آفتاب می‌خواهم آزادی می‌خواهم درخت می‌خواهم چای می‌خواهم حرف می‌خواهم خیال می‌خواهم باید که در کوچه‌ها بدوم باید که از مدرسه فرار کنم باید که از زیر کار در بروم و بی‌خیال تمام دنیا توی دشت گم بشوم بی احساس خستگی و بی احساس تشنگی باید که آفتاب باشد و بی زف نیست همه جا تاریک است نه باران می‌بارد نه آفتاب بیرون می‌آید و شما هم که همه مرده‌اید انگار بیش از من روی زف اید.
بر می‌گردم روی زفم که خوبم می‌کند دوباره برم می‌گرداند به خواب مرگی که آرامش را نوید می‌دهد

پیاده‌روی

سگ اضافی تا گردش عصر از خانه‌ی پدری به گور پدرش، برای گوارش آش سال و هوای آفتابی، به گه نشستم و آفتاب که تابید خشک‌شد بر من تا باران سال دیگر یا برف دوباره گندش به هوا ‌رود، در روده در مغز و چه نغز، تا سگ ول‌گرد از این گوشه عوعوکند گردنش به قلاده ‌کشم و کبابی "آقا بفرما" و سرسرنگ آهنی به قلبم "نگی دیگه!" دشنه در جهنم نشان چلیپا بر بازو کشد بی برداشتن دست، از آب‌شار آن قطره را بگذار
همین داستان ساده را بازی‌کن که می‌خندی
هه‌هه

۱۳۹۱ بهمن ۲۷, جمعه

And thank God that I just don't care

روزها می‌روند تو گوشه‌ای نشسته‌ای و زمان را دردستت چون ماسه‌هایی نگه داشته‌ای ساعت شنی تو به پهلو خوابیده‌است تمامی ندارد زمان برای تو ابدی است و این ابدییت همین لحظه است.
تمام جفنگیاتی که راجع به ابدیت خوانده‌اید و شنیده‌اید را دور بریزید تمامش کنید که تمام این‌ها حرف مفت است من در ابدییت بوده‌ام تکرار مکرر یک لحظه تکرار بی پایان یک راه و انگار همه چیز آن بیرون دیوانه است همه تان دیوانه اید همه تان احمق اید همه تان روی لبه‌ی اتوبان راه می‌روید ماشین ها به سرعت از کنارتان رد می‌شوند و شما با سرعت برعکس‌شان می‌دوید من همه‌تان را می‌شناسم احمق‌های این روزها شما که به امیدی ابدی شدن یا امید زندگی یا هر امید دیگری که من هیچ ازش نمی دانم دارید می‌دوید و می‌دوید و می‌دوید اگر می‌دانستید به کجا که می‌ایستادید این گوشه ساعتتان را مثل من کج می‌کردید و سیگاری می‌‌گیراندید و به همه‌ی احمق‌هایی که چون شما در این روزها اند می‌خندید. دنیای دیوانه
خوب من شما را می‌بینم می‌بینم و با خودم می‌گویم دیوانه اند و باز دوستتان دارم یا که نه هیچ احساسی در من بر نمی‌انگیزانید چرا که انگار که من به شما دونده‌های ماراتن ارزشی نمی‌دهم
درست مثل آن شب که نشه روی چمن‌های بلوار زنجان روبرو خوابگاه خوابیده‌ایم و درایم سیگاری دود می‌کنیم که گروه ماراتن می‌رسند و ما سرود ورزشکاران را برایشان می‌خوانیم یا آن شب که چهار نفری جلوی چادری دو نفری در یکی از شهرهای ایران که یادم نیست کدام است خوابیده‌ایم و صد تا بسیجی از جلویمان رژه می‌روند بهنام بلند می‌شود و دستش را جلو می‌برد که تسلیمم عادل می‌کشدش روی زمین که بشین و من انگار که برای همیشه نشسته‌ام تکان  نمی‌خورم سعید بی‌هوش است حتا زحمت بازکردن چشمانش را نمی‌دهد بعد چند دقیقه تمام می‌شوند و رییس‌شان با بی‌سیم به مان می‌گوید خسته نباشید! چادرتون کجه!
بهنام هرری می‌زند زیر خنده عادل جلوی دهنش را می‌گیرد سعید بی‌هوش است من دنبال سیگارم می‌گردم
بروید بدوید

۱۳۹۱ بهمن ۱۷, سه‌شنبه

All you sweet girls with all your sweet talk You can all go take a walk

تمام روز خوابی، آدمی که رویا می‌بیند خواب نمی‌بیند خواب است پس چیزی که می‌بیند چیزی نیست.
شما اگر نگاه کنید به چشمان‌م به شما نمی‌نگرم حتا اگر چشم‌هایم خیره به صورت‌تان باشد نگاه من از شما رد می‌شود چشمانم همیشه در بی‌نهایت تمرکزیده است شما به صورتم نگاه کنید چیزی از جنس خستگی می‌بینید و چشم‌هایم از شما رد می‌شود.
شما دخترهای شیرین برای من چه می‌توانید داشته باشید هم‌خوابگی این سوالی است که باید از خودتان بپرسید که این با کسی خواهد خوابید او که با خودش خوابیده‌است او که همیشه خواب است هم‌خوابگی این لذت اندک را چرا بخواهد و گند روابط انسانی با شما را نه نمی‌خواهد زف چیزی از جنس رابطه‌ی جنسی نمی‌گذارد همه اش همه‌ی لذت می‌رسد به زف چیزی برای دیگری نمی‌ماند خور و خواب و خشم و شهوت کجاست نمی‌دانیم جایی بسیار دور انگار که نزدیک شما نیست این یک سمت است احساس دوستی و تمام چیزهای خوبی که بشریت دارد هم همه اش می‌رود به بی‌نهایت دور به جایی که دود شده است.
در گردی تو در کنارم نشسته‌ای و حرف می‌زنی و حرف می‌زنی و من گوش می‌دهم اما گوشم نه چون گوش دادن دیگران است تو چیز از من به خودت نمی‌بینی راهت را می‌گیری و می‌روی و تمام دخترکان زیبایی که زمانی دور و بر ما بوده‌اند خودشان را برداشته‌اند و زیبای شان را و خوبی‌شان را دم‌شان را روی کولشان گذاشته اند و رفته‌اند جایی که دور است و دیر است چیزی برای بودن با ما ندارد

When it shoots up the dropper's neck

تمام زندگی ات خلاصه شده‌است تمام کثافت‌های عالم بشری، تمام سیاست تمام زندگی می‌گویم، تمام یعنی تمام حتا غذا خوردن و ریدن تمامش خلاصه شده‌است در یک سی‌سی سرنگ انسولین و این سرنگ در دستت است این لحظه لذت محض است سرسرنگ توی رگ‌هایت و خون را می‌کشی برای ما که دیگر رگی در دستمان نمانده‌است دیدن رنگ خون نشيگی ای می‌آورد که خود لذتی است از جنس نوید لذت و بس شدید.
یادم است توی دست‌شویی ام تنها ممد یا عادل کنارم نیست ما همیشه دو نفری دست‌شویی می‌رفتیم و تک تک بیرون می‌آمدیم بی‌انکه شلوار از پا بگیریم. آب گرم را روی دستم باز کرده‌ام زمستان است و رگ‌ها رفته اند آن زیر و کیف سورمه‌ای ام را که کارکردش چیزی شبیه به ترنیکت است دور دستم پیچیده‌ام رگ ام را می‌بینم و تمام آن چه در سرنگ است را شوت می‌کنم که خوابم می‌برد بیست دقیقه بعد با سرنگ دردستم و خیس خیس بیدار می‌شوم که یادم می‌اید از وسط کلاس بیرون آمده ام کجا بروم گرم‌تر از کلاس این زمستانی راه می‌افتم و برمی‌گردم سرکلاس در حالی که از سرتا پایم آب می‌چکد