۱۳۸۸ آذر ۸, یکشنبه

وصیت‌نامه
به وصیش
مرا به خدا که دور از چه ام
مرا به خدا که تابش ندارم
دور از
تمامش کنید
تمام

۱۳۸۸ مهر ۶, دوشنبه

دراومد زمستون سراومد بهارون
گل سرخ گوله باز اومد و خون شد فراوون
کوه‌ها گشت سیاه‌کل به خون خفته‌ خوابند
تو کوه‌ها دارن خون خون خون تو جون می‌کاوند
توی کوهستون تنش‌ پاره‌پاره تفگش کناره اشکه که می‌باره
توی دل‌ها درد درد درد توی دل‌ها درد درد درد
یه عالم غم می‌باره ای یه عالم غم می‌باره

مثل گه‌جگر یا ان‌جگر

آقا می‌گوید گه جگر که یعنی ما اگر مگش‌شده‌بودیم از ترس به سر گه ولا هم نمی‌نشستیم که مبادا بیاید و صاب داشته‌باشد و کیشمان کنند

۱۳۸۸ مهر ۵, یکشنبه

خوشگلی نوعی خنگی را دنبال خودش می‌کشد انگار که همین سلاحی ست که ملاحت را دوچندان می‌کند خنگی ای که بی‌تفاوتی می‌شود خواندش انگار دنیا در مقابل زیبایش اجازه داده‌است قوانین خودش را داشته باشد و تنها همین قوانین و نانوشته ما همه می‌دانیم که مجازاست چنین باشد. و او چنین می‌کند
پیوست: هزار صفحه اعتراف به پرونده‌هام، در دادگاه‌ها همه را بیرون می‌کشند آی تو این گفتی از آن رد شدی، آن خوردی، هوی چه کردی!
همه اقرارم همه از خود به شما همه از خود هرچه خود، فریبی بود از برای خود به حکمی که برگردنم بسته‌اند برای بودن،
نیمه‌شب می‌گویم برای بودن زیادی خوبی و تیر‌می‌کشم و می‌گذارم خوب را شما گزارش کنید.
پاییز است کمی سرد شده‌است من گاه‌گاه هرویین می‌زنم جوری که همیشه خمارم، به خودم می‌گویم من به خماری به درد گرفتارم. آن سمت شهر همین شهر یا یک شهر دیگر پاییز است و چند دختر نشسته‌اند بی‌شک روی تخت‌هاشان نیم‌خیز برخاسته‌ از خوابی هزار ساله و تن‌هاشان به نرمی خواهش دست‌های، من نم می‌لرزم همیشه‌ می‌لرزم و مانده‌ی خون خودش را به زحمت به سمت دست‌ها می‌کشاند انگشت‌ها یخ‌زده‌است نم. می‌شود هر آتشی خاموش.
"که یعنی سردی، شد هی می‌کوشم کلمات را سرهم کنم، و این تکیه روی ب ر دوبار گفتن خ، از لکنت خوشم ‌می‌آید یک بار که الکی برای خودم قدم می‌زدم پس‌کوچه‌های آریاشهر بود الکی قدم می‌زدم و تند می‌زدم وقتی ماندم یکی کنارم بود میی می گ ُ فت این آآآ خیا ل شونه ن ِ من بی‌لکنت نمی‌تونم حرف بزنم ولی مییی‌تونم دنبال صد تومن یا پونصد تومن می‌گشت باش قرار گذاشتم اگه یه جمله را کامل بی‌تپوق گفت بدمش، من اینها را گفتم اونم گفت یه جمله نه که یه ‌کتاب، از جیب پشتش یک کتاب بیرون کشید و یک داستان‌کوتاه‌ش را خواند داستان چیزی بود در مایه‌های زیبایی که یک شب قیافه‌ش می‌شود سیاه و روسیاه بی‌آن‌که خبر باشد معشوقش می‌آید پیشش تازه بهارا ورقت زرد شد دیگ منه ک‌آتش ما سرد شد. همین را خواند یادم هست"
همین ‌شب ‌پاییز است که باران هم زده گاهی باز می‌زند یک ‌دسته در حال فرار آن سمت بودند یک دسته زیر یک درخت. تهران شب‌ها از نیمه به بعد به خیالت مرده می‌رسد به سرت می‌زند که شهر خواب خواب است برای تو غریبه با این شهر ساعت هم هست من باز خمارم برای ده‌ نفر جانک دارم می‌روم سمت کجویی و یک جاده‌ی خاکی پایم را روی کلاج فشار می‌دهم و دندان‌هایم را روی هم هندریکس گوش‌می‌دهم و گاهی جیغ‌می‌کشم نه این‌که جیغ بکشم. قبلش یک جنده‌دیده‌بودم که هنوز جنده نشده‌بود پول می‌خواست برگردد شهرش اهواز برای ختم برادرش آمده‌بود هیچ پولی نداشت. خواستمش اهوازی حرف بزند لهجه نداشت یا تا جایی که من فهمیدم لهجه‌ش تغییر نکرد. "راست می‌گی؟" صدایش را بلندکرد "چی می‌دم؟" می‌خواست به نظرم عصبانی بیاید ولی نبود فقط بلند گفته‌بود چی‌می‌دم!؟ و من می‌دانستم که قرار است جنده‌ شود پول بهش ندادم دنبال "هی‌ جو" گشتم و راه که می‌افتادم گفتمش یک‌کم پایین‌تر راننده‌تاکسی‌ها احتمالن پول بهش می‌دهند من جای خواب دارم ولی پول به‌ش نمی‌دهم و وقتی یک سره دیگه جوینت بزنم دلیلی نمی‌بینم که به‌ش تجاوز نکنم این‌ها را با عصبانیت گفتم شاید صدایم کمی هم می‌لرزید و رفتم دو ساعت بعد که برگشتم نبود ساعت به چهار می‌رسید حتمن سراغ یکی از آن راننده تاکسی‌ها رفته‌بود با خودش فکر کرده‌بود این بچه‌کونی‌های عوضی که نصف‌ شب‌ها راه‌می‌افتند تو خیابان خیال می‌کند چه‌ گهی هستند که این‌طور زر زر می‌کنند، مادرجنده حتا نگذاشت توی ماشینش بشینم، راستش من نمی‌دانم به چه فکر می‌کرد ولی باید به چیزی فکر می‌کردهبود من ولی به چیزی فکر نکردم پایم را روی گاز فشار‌دادم و راه افتادم به سمت کجویی.
همه‌ی این‌ها را توی یک صفحه‌ی بزرگ نوشته‌ام و می‌خواهم برای کسی پست کنم فکر کنم اولین نامه‌ای بشود که برای کسی می‌فرستم پریشب یک پاکت نامه‌خریدم آدرس فرستنده را دقیق‌ نوشته‌ام کد ده رقمی پستی را هم که گیرنده خیال نکند مزاحم ام، مانده نشانی گیرنده که نمی‌دانم چیست.

۱۳۸۸ مرداد ۸, پنجشنبه

ارزشها! مي مانم به كدام بياويزم ماندن در همين روزها و لذت يا سبيل و كلاه شاپو

۱۳۸۸ مرداد ۵, دوشنبه

هر آن در سوي خطي كه جدا ميكند از راست به چپ هي و چپ به راست كاش مي شد چون نوشته ها استوار بود بي ترديد خط ها كه مي روند انگار از وسواس ذهن رها شده اند افتاده اند روي سفيدي. همين كه برود از وسواس جدا مي شود مي خواهم بروم آن ته نزديك مرگ روي بلم بنشينم و تمام خاطرات روزها را يك به يك بچشم.
بند بالا مي بايست اين ترديدهاي كوچك زندگي كوچك زندگي را نشان مي داد زندگي هايي بدون فراز و نشيب تند بدون ماجراهاي كشنده بدون توفان.
خط بالا بايد فلاكت انسان را مي نمود

۱۳۸۸ مرداد ۴, یکشنبه

تهران

گم می شود انگار آدم وقتی زمان رفته و او نرفته است بعد می رود آنجاها که زمان ایستاده است میرود انجا و بعد همان ادمها و ای بابا ما گم شده بودیم می نشینی و میروی این بار زمان نمیخواهد و باز همان تمنا من را ببرید یک دو ساعت دورم کنید و زر نزنید هزار شما می دانم که چه به چه است و راه ها از کدام ور است می دانم که این دنیا ست و آن کس شعر تفت داده در کس شعر تفت دادهشده اما آقا به خواهش ما را بگذار سفت نخواستیمت

۱۳۸۸ تیر ۲۱, یکشنبه

بر گور ما

هی! می‌دانم از هیچ‌کدام‌مان خوشت نمی‌آید، این ما ایم با فرزندانت در جنگ زاده‌شدیم بزرگ‌شدیم در همان شهرهامان، کنار هم. تو قهرمان بودی، ما می‌ترسیدم، از بمب موشک تو می‌خندیدی سربند می‌بستی و ما با صدای آژیر سفید بیرون می‌آمدیم فرداها «شنوندگان عزیز، شنودگان عزیز» و تو باز قهرمان بودی ما همه می‌خواستیم تو باشیم. جنگ تمام شد تو آمدی ما قدمی‌کشیدم کتاب می‌خواندیم چپ می‌شدیم راست می‌شدیم دنبال خوب می‌گشتیم پی آرمان‌شهر بودیم تو خسته‌بودی دیگر قهرمان نبودی ما« دشمن شدیم، بازی‌چه شدیم، بچه‌ شدیم» نگاه کن تو دیگر نمی‌خندی سربند نمی‌بندی کلاه داری و اشک‌آور دلیر نیستی، ما اما نمی‌ترسیم ما می‌خندیم شعر می‌خوانیم ترانه می‌سراییم.
ببین ما سهرابیم، تو تمامان مرده می‌خواهی.


کره را از استوا ببرید، که در بهاری که می‌رسد
کس از خواب از زمستان نگوید
با لاله، خانه، سلام، گل، خوب و آفتاب بر دیوارها جمله بسازید
که ما نسل سیاوشیم

چون مردیم
نمردیم
که پیشش سرود خواندیم

۱۳۸۸ تیر ۱۵, دوشنبه

از آلبالو گیلاس می‌گوید
من از انار می‌گویم
از مزه‌ها نه از سیاست آشغال
هنوز هستند زندگی هنوز هست
از من‌ها می‌گوید و از درد ما از آرامش
من دوستش‌دارم من دوستش‌دارم
من دوستش‌دارم
من دوستش‌دارم
من دوست‌دارمش
من دوست‌دارمش
‌دوست‌دارمش
دوست‌دارمش
دوست‌دارمش
دوست‌دارمش




من‌دوست‌می‌دارمش

۱۳۸۸ خرداد ۲۴, یکشنبه

خوابم نمی‌برد دو شب است باورم نمی‌شود به این سادگی وسط یک کودتا ماندیم هنوز گیج ام نمی‌دانم چه می‌شودکرد دوست‌دارم کاری بکنم دوست‌دارم خواب سنگین ببردم دوست دارم در کابوس دیگری بیدارشوم هرچه جز این باید کاری‌کرد باید بیدارشد

۱۳۸۸ خرداد ۲۱, پنجشنبه

سیاست، انگلیسی‌ها و هاشمی

نامه‌ی هاشمی و بعد دیدارش مهم‌ترین اقدام این 10 سال بود که من خبر دارم بازی از جایی شروع شد که احمدی سرکار آمد و قدرت اقتصادی که همیشه دردست بروبچ هاشمی بود به قدرت نظامی-سیاسی جناب رهبری رسید از این‌جا به بعد هاشمی قدرتش را تا حد زیادی از دست‌داد وقتی که احمدی مصوبات مجمع تشخیص را به تخمش هم حساب نکرد و تمام هسته‌ی مدیریت اقتصادی کشور که از زمان هاشمی تا خاتمی یکسان بود را منحل‌کرد و یکه تاز آمد تا تمام قدرت را برای رهبری بخواهد -در این‌جا شک دارم که آیا این آقای احمدی که با پشتوانه‌ی رهبر گاهی جلوی مراجع قم هم درمی‌آمد به همین برده بودن کفایت می‌کند یعنی آنقدر کوتوله است که همین برایش بس است یا به مغز گنجیشکیش می‌رسد که می‌شود همه را برای خودش برارد- هاشمی با حمله‌های مستقیم احمدی احساس خطرکرد حمله‌های که راحت این پیام را برای رهبری داشت همان‌گونه که هاشمی هم دریافت "یکی دو نفر مانده‌اند اگر با کمی دست‌کاری و چند فرمان کوتاه بسیج و سپاه دوباره رییس شوم دور نیست روزی که دست این کنه را هم کوتاه می‌کنم و شما چون اسمت ولی‌مطلقه می‌شوید." جناب هاشمی ما خودش در جریان منتظری دکترا گرفته‌است و راحت می‌داند می‌شود کاری‌کرد که جانشین رهبری به همین سادگی حذف‌شود چه برسد به یک رییس ساده‌ی خبرگان و مصلحت. همین‌جا بود که بردن احمدی را باخت کامل خودش و شاید کشور دید هرچه باشد ته دلش حتمن برای سدهایی که ساخته می‌سوزد اگر نه برای مردم همین شد که آن نامه را نوشت و آدم‌های توی خیابان را به رخ رهبری کشید که چنین اند مردم به همین سادگی و با دست‌کاری نمی‌توانی دوباره احمدی را رییس کنی و اگر کنی این مردم و این هم خیابان‌های تهران حساب کار دستت باشد. این‌جا حرف نیروی بسیج و سپاه و سرکوب مردم می‌آید که دلمان را خوش می‌کنیم به قدرت هاشمی برای برکناری در خبرگان که با سرکوب مستقیم مردم می‌شود رهبری را فاقد شرایط دانست. حرف زیاد شد می‌خواستم بگویم نامه به رهبری تضمین می‌کند سلامت انتخابات را تا حد زیادی.
باورکنید یا که نه تمام خبرهای امروز را در خواب دیده‌بودم زمانش یادم نیست زمان خواب را می‌گویم ولی بی‌شک این‌ها را دیده‌ام تا انتهای جمعه شوخی نمی‌کنم فکرمی‌کنم در خواب‌هایم چیزهای بد بیش می‌بینم تا حدودی نا امیدم به چشم می‌آید بازی را باخته‌ایم باشد برای همین‌جا ولی می‌دانم که شنبه چهارسال دیگر نام احمدی بر پیشانیمان حک می‌شود نذرکرده‌ام ده درویش را شراب دهم اگر جز این شد و چهل‌شب سه لیتر آب‌جو بخورم و یک پاکت سیگار بکشم باشد که بادا.
تا از دست نرفته‌است مرضی گریبانم گرفته که همه را آشنا می‌بینم نه همه شصت هفتاد درصد آدم‌ها را بد دردی‌ست از درد دوری ست شاید.

۱۳۸۸ خرداد ۹, شنبه

مستند موسوی پر بود از آرمان‌ها ۵۷ با تکیه برروی ارزش‌های انسانی و ارزش‌های جامعه. می‌خواهم به خودم امید بدهم با گذر از فضای پرآشوب ده‌ی ۶۰ و جنگ رسیدن به حدی از خرد این‌بار می‌شود بازآفرینش انقلاب را بر پایه‌ی دادگری، حقوق پابرهنگان با نمایش همراهی توده‌ها دور از دایره‌ی بسته‌ی نگاه‌ها در تعریف نویی از آزادی دید. می‌شود در کشور ثروت‌مند ایران چپی نوین دید نمونه‌ی گم‌شده‌ی کمونیسم پیشرفته‌تر از سوسیالیسم غربی چیزی همراه با روح شرقی با ارزش‌های شرقی نمونه‌ای که خنده بر لب فاتحان پوشالی لیبرالیسم بخشکاند -آیا هنوز می‌خندند وقتی کرور کرور بانک‌های‌شان ورشکست می‌شود و دولت! می‌خردشان-

تا انسانیت هست چپ زنده‌است چپ با استالین‌ها و مائوها نمی‌میرد دورغ می‌گویند که ما برای کارگران‌ کار می‌آفرینیم بی ما تمام‌شان می‌میرند شمایید که میلیارد گرسنه در آفریقا ساختید شمایید که کارگرها را می‌خرید در چین انسان درون‌شان را می‌کشید و با آی‌پاد سرشان را گرم‌ می‌کنید شمایید که روح جامعه را می‌کشید جزیره‌های پراکنده از آدم‌ها سوار قطارها صبح و شب‌ها بردگان مصرف می‌سازید. قتل انسانیت و قتل انسان دست‌آورد شما برای امروزمان، دست‌آورد شما برای شوروی که خواست صنعتی شود و چین. ماشین شما قاتل است، بانک‌هایتان و نظم جهانی‌تان نه اعدام صد دویست نفر -هرچند بسیار ناپسند می‌گویم بن‌مایه‌ش شمایید و میل سرکوبتان که هیچ انقلابی را تاب ندارید نه در کشورمن نه در هیچ ‌جای این خاک و ترس ابله‌های به قدرت رسیده، کوبا زنده‌است- اما انگار اعداد وپیچ کوچه‌ها گناه شما را می‌شوید.

۱۳۸۸ خرداد ۶, چهارشنبه

صفحه‌ی فیس‌بوک ابراهیم نبوی را که باز کنی پر است از دیوار‌نوشته‌هایی در این باره که «من یک تحریمی بودم، پشیمونم می‌خوام رای بدم» یاد جلسه‌های ان‌ای می‌افتم که می‌گویند «من یک معتاد ام پشیمونم»

۱۳۸۸ خرداد ۵, سه‌شنبه

شما هم؟

ما هم یک چشمیم و هنوز یک شب شده با حسنی نخوابیده‌ایم که از دژ صدای تیر می‌آید و سرمان را که بدزدیم چشم‌مان را می‌بندیم.
ما هم یک دستیم و هنوز کار به پایان رسیده در بغچه رخت بسته‌ایم به چوب کرده‌ایم به دنبال حمام نمره ده خیابان راه رفته‌ایم که زمستان است درد دارد سرما سر زیر برف.
ما هم یک گوشیم هنوز آتش شعله کشیده از دور اسب می‌آید واز چاه آب و سنگ را که بردایم هزار مار می‌لولند به هم و هزار برگ ابله خوانده‌ و هملت.
ما هم یک پاییم و هنوز بار کج به مقصد رسیده از گل خشت کرده‌ایم و سنگر و قبر و آواز هزار از بر کرده‌ایم که تانک از نعش‌مان ناشتا پی رد زنجیرش می‌گیرد.
ما هم چیزی از کم کم‌داریم.

برای شمایی که تازه وارد این صنعت شده‌اید می‌گویم همیشه -از شبی که دراگ را دیدم- یک شعار داشته‌ام یک شعار که تا شد کشاندمش به عمل.
شمایی که استاد این صنعت اید همیشه یک شعار داشته‌آم -از روزی که اولین کتابم را خواندم- یک شعار که تا شد کشاندمش به عمل
شمایی که وقت‌تان را در پیاده‌روها به صلیب می‌کشید هم همیشه یک شعار داشته‌ام
شمایی که عاشق خوابید شمایی که کرختی را می‌خواهید شمایی که به درد خو دارید شمایی که صورت می‌گردانید شمایی که سربلند نمی‌کنید شمایی که می‌سپوزید شمایی که دوست دارید متنفرید شمایی که می‌خواهید تشنه‌اید
من همیشه یک شعار داشته‌ام: یه کمی بیش‌تر
برای شما می‌گوییم که من همیشه یک شعار داشته‌ام و دارم و تمام فراخی کونم از اصطکاک کیرهای شما و آن‌ها و کیر خودم همه برای همین یک شعار است که خط کشیده‌است روی سقف ذهنم من همیشه بیش‌تر می‌خواهم همیشه به‌تر می‌خواهم نه این‌ها به‌ترین می‌خواهم و نمی‌گذرد که انتها آشکار می‌شود نه ته‌ای نیست آن‌سو این‌سو همه پر از چیز‌هایی ست که برای هر کدام یک عمر می‌خواهد برای هر کدام هزار سال و تقدیر بر پیشانی نوشته‌است صد سال اگر حال بدهم اساس. خوب شما جای من همه را ول نمی‌کنید و در یک روز پاییزی خودتان را از سقف از کسرا آویزان نمی‌کنید که همین نگاه کنید برای ساعتی کامل آن نقطه را در دور دست.
شما جای من یک روز سرنگ را پر از ده گرم دوا نمی‌کنید که چشم ببندید آن چنان که کسی در رویا ندیده‌است.
شما جای من و این حلقه‌ بی‌چون زندگی آقا خسته‌شده‌ام من این نخواهم آن نخواهم هیچ چیز مگر کامل نخواهم. پرم از این کس‌شعرها و تمام احساس‌ها خوب‌ها بدها برای ده دقیقه نیم ساعت من مغزم را می‌خواهم در بیاورم در کاسه‌ی آب نمک فروکنم و جریان برق را از این سیم‌های بلند کناره‌ی جاده برسانم به تشت بدنم را می‌خواهم ماهیچه‌هایم را تا زیر پرس پانصد تن آن‌قدر مچاله کنم که هیچ‌کس نکرده‌است استخوان‌هایم را می‌خواهم با بمب اتم بکوبم چربی‌ها را در جهنم کباب کنم
می‌خواهم باقی عمرم را چاله بکنم می‌خواهم تا مانده برایم سوراخی بکنم روی سطح ماه

۱۳۸۸ اردیبهشت ۲۹, سه‌شنبه

But I'm gonna try for the kingdom, if I can

باید بروم
تابستان آغازش را خنک جشن‌گرفته‌است دم غروب چند نفر هستیم بیش از هرروز آن‌قدر که عمران دست‌شویی برای تمام‌مان ندارد من صبر نتوانم، فرقش چند دقیقه‌ است حلقه و چای کنار درخت سر یکی بر پای دیگری خم شده‌ام که نه مچاله‌ام خورشید مانده از شرم و لذت عرق کرده‌است تاب غروب ندارد من از درد و خوشی شیره‌ی زمان می‌مکم ماه دیگر چه؟ ماه دیگر، هه
تابستان می‌رسد خنک جشن می‌گیرد آغازش را
گر برسم

I don't know just where I'm going

حساب جیبم با شما یک هزاری یک پون‌صدی و دوتا صدی و یک سکه‌ی بیست پنجی
الو الو فاطی دارم می‌آیم
نیست یعنی چه که نیست
چرا، هستم، نبودم می‌آیم
تا ساعت یک مرده‌ام کدام ساعت یک
الو الو ممد آب از سرم می‌چکد پایم به خودش نیست می‌رود دستم به جیبم نمی‌رود الو خوابی، الو می‌خوابی می‌مانم.
الو علی هستی لعنت به ماشین سه چرخه لعنت به آزمایش‌گاه لعنت به استاد و پرژه
امین الو الو
پاکت سیگار باشد
جبار این دویست تومن کم است باشد فردا
سیگارم کجا بود نه این پاکت است ندارم نچسب به من ندارم
یعنی چه فروردین نخی ندارید بهمن چه چی پنجاه‌ تومن بدهم وینستون بخرم هه خرم
سلام دکتر
آقا یه نخ سیگار نه بعد می‌کشم نه
کثافت جوهر ها دو سه تا و یکی آن گوشه گیرت آوردم
گیرت آوردم
کجا می‌روی
گیرت آوردم
کجا می‌روی

از هرویین از لو رید

I dont know just where Im going

دستم را اعدام‌کرده‌ام انقلابی و بعد مرگ جسدش آماسیده‌است از در بیرون می‌زنم وقتی شب به چشم‌زدنی رسیده‌است و از شهر مانده نور سیگار عابری، جفتش می‌کنم.
می‌ایستم ماشین روشن می‌شود می‌روم.
ماشین خاموش‌می‌شود می‌ایستم سرم‌ خم‌ می‌شود روی صندلی کنار
در بازمی‌شود زمین سیر‌آب‌می‌شود
بوق بوق
می‌روم

*از هرویین از لو رید
، فعل‌ها تا شده مجهول آمده‌اند

۱۳۸۸ اردیبهشت ۲۶, شنبه

I'm gonna try to nullify my life*

چرا که کوشیدم زنده‌باشم
و بودن تمام ترس بود
درد بود
و کنون بکوشم که بازگردم
به آن جنین
به آن کپسول در بی‌کران آسمان‌ها
رها دور از آدم‌ها

* هرویین از لورید


۱۳۸۸ اردیبهشت ۲۰, یکشنبه

از زندگی کم دارم تا برای‌تان بگویم و گر نه در مرگ به حد اعلا هستم

۱۳۸۸ اردیبهشت ۱۷, پنجشنبه

تا هنوز سر کار هستم و مست نیسم بگویم که تمام این اراجیف را وقتی از شدت مستی روپا بندنیستم می‌نویسم و گمانم خیلی دور شدم از آن‌چه باید بود، قراربود نزدیک به ناخود‌آگاه باشد اما انگار مستی ربطی به این جریانات ندارد کلمات پراکنده روی صفحه اند و هیچ راهی برای جمله شدن‌شان نیست فکر‌کنم این بازی مسخره را از این‌جا بردارم هرچند که باز بازی می‌کنم.

۱۳۸۸ اردیبهشت ۱۶, چهارشنبه

در نامه‌ش نوشته بود برای معشوقش که بود ونبود
بگزار بگویم تو زیبایی و به کلام شایسته‌ی خوانش
و در حرفم جز به زمخت کلمات و اندوه و فریاد از فرسایش نمی‌رسیم و تو ناز با آن پرنیان رفتارت شب به اندیشه بردیم که چیستی تو و در خواب به شعری ماندی و خواندی که چون خوانیم باز جز اندوه شگفت بد پاره کلمات نبود در بساطم تو
آن‌گاه که به درد برای‌ت نوشتم:
از درشت کلماتم و از بی‌روح جسمم آیا چه درخور تو است و از تو چه ما را شایسته است چون از زندگی مرده را و از مرده درد را
و ادامه
تو می‌روی و من می‌مانم نه ماندی در خاطر که تو در خاطرم می‌مانی و من به درد می‌مانم در روح وجسم

بی‌دردها به لورکا در گورش می‌خندند و ما به تو در تختت درودمی‌فرستیم

روایت ساده است شاعر دیوانه است و کتاب را سر و ته می‌خواند شما که گرا داری برادر
نخد بریز نخد
به سامان معشوق به آتش‌بار خیال
عآ عآ
در هم‌خانه کاشتیم تخم دوزرده
و از یاد کتابی ماند ده صفحه و از زندگی مرغکی بر گوشه‌ی حیاطی بسی فراخ خوابیده به تخم پوک و شغالی به کمین جنگل ست چنین
با هوار و هوار صبح روزه گوشدم به تار بی‌باوری و روشنای فراموشی
در خط امام از اندوه آن شب گریه‌کرد برای دردی که پاک بود و آن روز به توان خواندندش به گناهی که صاف بود

کلمات بریده‌بریده‌اند نویسنده خود نداند چه بلغور می‌کند اما از احساس چیزی درخود دارند این بریده کلمات از اصل بدور

ما ایشان

در سیاهی گورهاشان به تیرگی نقش بتی تراشیدند بر دیده‌ها که به نور خورشید در چشم‌مان دیوی پلید بود در برق چشمان‌شان و در تنهایی‌شان نوید
خفته مردگان در تابوتی از یادها بی‌رنگ بی‌طعم با داغ‌هایی از ما مردمان چیدند نگاری را به فسون‌گری چون افیون چراغ تاریکی‌شان
و تاریک درمان‌شان چشم بر‌هم کشیدن بود پریشان ارواح را در تاراج دزدانه نگاه‌مان به یغما
رفتند از یادها

۱۳۸۸ اردیبهشت ۱۵, سه‌شنبه

و گه‌گاهی دو خط شعری:

روان زمین خسته سینه‌اش
دور بیرون شده دو چشمش
به سیاهی خیالی اندر فکرش
شکسته استخوان دلش
-نرم آرزوت
کام شیرنت
و سرشاری نگاهت-

رساندم
که رسیده‌ام
با شرحه‌شرحه سینه‌ام
بیرون ز گود دو چشمم
به غربت دربه‌در پیرم
رسیده‌ام
پای سخن‌گفتن که برسد خواب می‌رود می‌شود سه روز حرف زد و زد و زد بی‌خوابی‌هام هم ریشه در همین دارد حرف و حرف دو دسته می‌شوند برای خودشان شروع می‌کنند به آوازخواندن می‌گویند تماشاچی‌ها هم دسته‌دسته به جمع‌شان می‌پیوندند و بحث بالا می‌گیرد با چشم‌های از کاسه بیرون‌زده از این سمت به آن سو می‌غلتم و فایده‌نمی‌کند تا پایان دوره‌ش هستند و بعد می‌رود.
چه‌خوب که می‌روند
از بی‌خوابی بی‌زارم از راه‌رفتن‌ها و رفتن‌ها سیگار کشیدن‌های دیرشب دوره‌ی بی‌خوابی از زندگی بی‌زارم.
خربزه را بر بام خورد و با سنگ به زیر احساسش رفت
ردیف هشتی را با هزار هفت پر‌کرد مسکین
در رحم عمه‌ش
نقب زد به جنین پسر عمه‌ش مسکین از امواج فراصوت سوت‌کشید در سرش صفیر سیمرغ می‌گفت
جنون بود من به چشم دیدم وقتی از سرازیر سر می‌خورد
خورد و خورد
گه
می‌رود ز دستم
سرش را بیرون خط کشید
خط‌کشی
پیاده

۱۳۸۸ اردیبهشت ۱۴, دوشنبه

او زیباست با هزار خوابیده و با هزار دگر می‌خوابد که در همین است هزار دل برده زیباییش.
شب پنجم مست از می‌کده بیرون زده‌ام ساعت به یک می‌رسد و هنوز روسپی‌ها نزدیک در هتل ایستاده‌اند سیگارم را می‌گیرانم هم‌آن کنار به دیواری تکیه می‌دهم این او، آن نیست ولی زیباست می‌رویم خانه و برای‌ش شام می‌پزم تمام میوه‌ها و سبزی‌ها را سالاد می‌کنم عصبی می‌خندد نشان بیش روسپی‌ها ست این خنده‌های عصبی که می‌بینید و خم به ابرو نمی‌کشید. با موزیک حرف‌می‌زنیم سخت است نازش‌می‌کنم باز می‌خندد باز عصبی می‌خندد بطری شراب‌مان ته‌کشیده‌است. شراب را در پیاله می‌خورم لبش را ترمی‌کند و به پیاله می‌نگرد مستم هنوز هم، یک ساعتم تمام‌شده‌است می‌خواهد برود ساعت نزدیک سه است من همیشه مستم، دیر است کجا می‌روی هم خانه‌ام نیست تخت را برای‌ش مرتب می‌کنم شام آماده‌است می‌خوریم می‌خوابد من هم می‌خوابم صبح آوار همه عالم سرم خراب شده است بیدارش نمی‌کنم خودم را تا حمام می‌کشم و زیر آب سرد بیدار‌می‌شوم خواب است دلم نمی‌آید بیدارش کنم بیدارش‌نمی‌کنم به اجداد کار و کارفرما و کارگر و هر خر دیگر لعنت می‌فرستم مانده‌ی شراب را سر‌می‌کشم عصر ساعت هفت می‌رسم خانه در را که بازمی‌کنم این‌جاست نرفته‌است پای تلوزیون نشسته و یک عالم سیگار دودکرده‌است خنده‌ام می‌گیرد حرف‌می‌زنیم من همیشه مستم هشت می‌خواهد‌برود می‌خواهم‌بماند می‌خواهد برود نخندیده‌بود می‌گویم بمان باز می‌خندد عصبی‌ می‌خندد همراهش می‌روم شام می‌خوریم شب از نیمه رفته‌است کلید خانه را خواستم بدهم نگرفت نگفتم دوستت دارم داشتم هنوز دارم ده دقیقه فاصله است از تا پاتوق‌ش باز مستم همیشه مستم نمی‌خواهم ببینمش آن را هم‌نمی‌خواهم ببینم دوربینم را به کول می‌کشم مستم شب از نیمه‌گذشته خودم را می‌کشم کنار دریا بطریم را توی ماشین فراموش‌کرده‌ام سیگار پشت سیگار شب را سیاهی را منجمد‌می‌کنم در قاب کاش بو می‌ماند کاش صدا می‌ماند کاش می‌ماند از عکاس در عکسش از جنده در مشتریش از آدم در آدم.

۱۳۸۸ اردیبهشت ۱, سه‌شنبه

درگیری

روی زخمت نمک می‌پاشی -می‌مالی- بماند صبح که بیدار می‌شوی شب‌ی دیگر است -تا سپیده مانده هنوز- بماند- خیلی چیزهای مانده بروند- تا در خنکای مصنوعی که هیچ کم از کنار رکناباد ندارد -دارد هرچند ندارد نویسنده زرمی‌زند دربند احساس اجدادش مانده‌است هنوز- یک‌دم بازیاد‌آوری -باز یادت‌آورند نویسنده خودخواه است فکر می‌کند خودش یاد‌آورد من آن‌جا بودم شاهد و چه زنده که با تمام ادعایش نمی‌تواند جلوی‌م را بگیرد که دست در نوشته‌اش نبرم- دوست‌داشتن و داشته‌شدن را به مفعولی که فعل و فاعل ندارد -ندارد! نداشته‌باشد! ما که راست داستان را می‌دانیم صورت و خنده‌هایش به یادمان هست- و احساسی که از خنده‌ی که نمی‌شناسی یا می‌شناختی و فراموختی - می‌بیند خودش هم اعتراف‌کرد، از خنده‌ای!- می‌پیچد در تنت -همه جای‌ش- و با خودت ببردت -بردت! زمان‌ها را دست‌کاری می‌کند که لامال‌کند- به کودکی و روزهای خوش -به کودکی و روزهای خوش به امان خدا ول‌کنمش چنان گند می‌زند به همه چیز که خودش هم نمی‌تواند دوره‌کند بگذار من راستش را به شما بگویم این آقا که فکر می‌کند خیلی اخمو و جدی‌ست و سبیل هم دارد درست در بازگشت از سفرش که یک سفر معمول بود همین جا در همین اتاق همیشه و در ساعتی غیرمعمول دل به دختری داد که روبه‌رو نشسته‌بود من شاهدم که دختر هیچ بیش از پیش‌ش نداشت ولی گویا داشت و این نمک پاشیدن و رکناباد و مفعول و فعل همه‌اش بازی است که راست حرفش را نزند بگو دل‌برد و خلاص- تا روی کی نهان‌کند!

۱۳۸۸ فروردین ۳۱, دوشنبه

را می‌خوام

سه‌ی سحر که سفره‌ماهی‌ روی شیروانی خواب‌بود و سگ تک عویی کشید، باشد که مطلع شعری شود- شده‌است- در سه‌ی سپیده با سوتی‌های همیشگی شاعر و زیر‌شلواری راه‌راه افتاده کنار

۱۳۸۸ فروردین ۱۷, دوشنبه

کتاب

کتاب می‌بلعیدم و می‌ریدم‌شان
حالا می‌خوانم‌شان هم‌خواب‌شان می‌شوم می‌زایند

۱۳۸۸ فروردین ۱۶, یکشنبه

نفس بدکاره

- می‌دونی که خوابم همیشه
- خوش به حالت
- آره ولی گاهی دلم برای زندگی تنگ می‌شه
هرچند این‌جا آروم تره
راحت‌تره
- خوب گاهی وقت‌ها یه سر بزن
- یادم رفته
- یادت می‌آد
- نمی‌دونم بتونم بازی کنم
- نشد به خوابت برگرد
- اون وقت می‌گی دیگه دلم برا زندگی تنگ می‌شه؟
- نه ولی نفرت جای دل‌تنگی و می‌گیره

۱۳۸۸ فروردین ۱۳, پنجشنبه

- چه اسمی حق رنگ چشمانت را ادامی‌کند؟
- که« به حق از ادا خسته‌شده‌م»

درجواب تو که باید می‌گفتم، برو بمیر، دلم‌نیامد هیچ‌وقت دلم‌نمی‌آید ولی همیشه حالم به‌هم‌می‌خورد می‌خورد. کلمات بی‌گناه اند هرجور که بچینی‌شان بو از تو ست من غارم را بیش دوست‌دارم سنگ‌ها بو نمی‌دهند گاه از روزن دیوار نور می‌‌آید گاه از دهانه باد می‌وزد من هنوز دو دست دارم و مثل سگ بو‌می‌کشم چشم‌هام را تنگ می‌کنم و صورتم را نمی‌تراشم می‌گزارم موها ژولیده بماند
بینیم را می‌گیرم و راه‌می‌روم به حق خسته‌ام

۱۳۸۸ فروردین ۷, جمعه

با خستگی و ریش چونان ارواح سرگردان
یک روح
از جا به جا
می‌گذرم

۱۳۸۷ اسفند ۳۰, جمعه

همین شب نوروز است یک دم آگاه‌می‌شوی هی کجایی و هر جایی هیچ‌کس هیچ‌جا چشم‌به‌راهت نیست هیچ‌جا نه کسی نه چیزی نه سگی
شب نوروز است یک‌دم آرام به بود و نبودت می‌رسی به معنی زندگیت سخت است باشد چیزی نیست.
راستش گاهی فکر می‌کنم مرده‌ام تصویر محوی از یک تصادف توی ذهنم هست کلاس اول بودم پرت شدم توی جوی و بعد بلند شدم بی هیچ خراش و دردی هیچ. شبی دکس ‌زده‌بودم به آن غروب ‌رسیدم همه چیز روشن انگار دوباره بازی می‌شود پرت شدم توی جوی و مامان را دیدم که گریه می‌کرد و بابا بلندم کرد تا ببردم بیمارستان شش ساله بودم سبک بودم می‌شد راحت بغلم کرد همان شب مردم بله همان شب که دکس زده‌بودم فهمیدم که مرده‌ام و بعد شما فکرکردم شما هم همه‌تان مرده‌اید وگر نه چرا نمی‌شود چرا آدم‌ها این همه دور هستند
بگذریم

۱۳۸۷ اسفند ۲۵, یکشنبه

خاطره خطر است می‌کشدت به وادی خالی و می‌کشدت
کارتون دیدی این را هم ببین
چه آزادی در مرگ است
وقتی عصرها خوابت می‌برد
که چه

جوان

ساعت در آینه

۱۳۸۷ اسفند ۲۴, شنبه

من آدم‌هایی را می‌شناسم
سادگی‌شان را پاکی‌شان را می‌ستایم
به جزای این‌چه هستم و به یاد آن‌چه بودم
من آدم‌هایی را می‌شناسم
که حرف از خودشان می‌زنند
باشد تو بگو پرت
من تک‌تک کلمات‌شان را می‌شنوم
حرف‌حرف‌شان خنده بر لبم می‌شکفاند
و در زمستانی این‌چنین سرد
در شهری بدین دوری
خوابی در شبم می‌آورند
روشن از هزار راهب در معبدی در بلندای کوه
نشسته به آرامش
آدم‌هایی -نه به دروغ- پی آرامش
آن‌ها حسابشان از من و تو جداست
منگ
در صورت‌شان خطوط ویران نمی‌بینی
نه هوارمی‌کشند
که در رویایی اند


بالامی‌آورم گر بشمارم
یک گوسفند دو گوسفند
دسته‌بندیتان
هزارتا دسته دسته
حالم به هم‌می‌زند
اگر بشمارم

آینده

آینده شکنجه است، نه گوی می‌خواهد نه قهوه و نه دست که کولی کف‌خوانی‌کند شکنجه است
سنگ پرنده دست‌ها بسته، فریاد -تمام دنیا ابوغریب است-
سفیر گلوله از ران، درد ِ جسمی است که در سرم می‌پیچد
درد جسمی ست که در سرم می‌پیچد و تک‌تک خانه‌ها را می‌گیرد -لشکری از مورچه‌های سیاه گاه ترک الکل-
آینده را می‌بینم چرا که آینده‌ای نیست، ویلان میان حمله‌ی هوایی، بمب خوشه‌ای، گاز اشک‌آور، شیمیایی، چون گذشته برای من -دفتر تمرین نستعلیق سیاه هر برگش-
آینده را می‌بینم میان آدم‌ها کلاه تا ابرو بر سرکشیده، تنها، ابری سیاه بی باران، نه چکه‌ای، سوز سرد، تمام دست‌ها درد، حرف یخ‌زده در هوا، کلمه بخار شده -دود سیاه- بین ماشین‌ها پی خط عابر، برخورد به دیوار سخت، تمام کوچه‌ها بن‌بست، تکه‌برداری از مغز و هیولا قدم‌می‌زند بین قربانیانش در کشتی شکسته -ترس-
آینده را می‌بینم آینده شکنجه است

۱۳۸۷ اسفند ۱۶, جمعه

درد مشترک

توده‌توده می‌زیند
توده‌ی بی‌جان به سستی دست‌می‌برند بر هرچه، دست‌می‌آزند به آن‌چه توانند
دشمن
جان‌باز جان‌باز
جان‌باز
به بازی می‌بازند با درندگی می‌درند
تودی درهم بی‌جان نه رنگ دیده نه زنگ
ساعت‌ها
خموش خون مکیده‌اند

آه زالوها دست ‌شما به دست انسان در دردی به‌هم شریکیم
به فراموشی پیمانه زنیم از خون‌مان
که هربار باز اندک اندک‌تر
سلح‌شور
شور می‌کشیم در خیال
به‌یاد یادش باد

کتاب سرخ

تمام کتاب‌ها را درشت در آتش‌ نوشته‌اند
"مگر فندکت چه‌مرگش بود حاجی"
تو که آتش به‌پا می‌کنی تاول سوختگی بر جان ما می‌زنی
تاوان خاکستر از ما می‌ستانی!
ما لب‌گزیده به دندان ابرو درهم به خشم
سگ پاسبان گر بر لب‌مان رسد به دندان گزیم
دست‌ به‌دار بردار از این
به چراگه اسبان را هم رهانند
بگزار بیارامد
اگر شاهی امیری شدم شدید -سیب را بیاندازی بالا هزار تا چرخ می‌خورد تا برسد زمین- از بیداری یک ساعت گذشت خوابیدن در تخت را جرم بخوانید.
از صبح می‌خواهم بیرون بروم از تخت تکان‌نخورده‌ام نه‌ بود که چشم‌بازکردم سیگارکشیدم و دست‌کردم موسیقی آوردم نیوشیدم و بعد یاد شب پیش و فیلمی که گفته‌بود بلندنشدم روی تلویزین همان‌جا تا نیم‌روز دیدمش فکر‌کردم چه درگیر مانده‌است با این فیلمش مگر گفته‌بودند بایست خفه‌اش‌کنی! این بود. و دست‌کردم از آن سمت کتاب‌ بیرون کشیدم تا دو شاید سه که از شاش و گرسنگی بلند شدم، هیچ برای خوردن نمانده‌بود چون همیشه نمی‌دانم کی و کی این‌ها را که می‌خرم می‌خورد خورده‌برنج‌ها را در قابلمه ریختم و یک تخم‌مرغ چاشنی‌اش کردم و دوباره دراز‌کشیدم که با صدای جلزجلز و بوی ته‌دیگ برخاستم نهارکشیدم آوردم روی تخت خوردم خبرها را دوره‌کردم و باز کتاب دست‌گرفتم تا الان که شب است و وقت الکل.
فردا هم وقت هست می‌شود بیرون رفت هوا این‌جا بهشتی ‌شده‌است شاید مست که شدم رفتم دریغ این هوا که در خانه بمانی با جهنمی که ماه دیگر داریم.

۱۳۸۷ اسفند ۱۵, پنجشنبه

بیدارم کن

آن شب در شهر شامپاین که اسمش فراموشم‌شده‌است پی جای خواب می‌گشتم که پسری جادوی زبان فرانسه را با بنگ ناب نشانم‌داد بی‌خود نه من سیال زمان را به حرفی از بیگانه آلودم نه او، فرانسوی فارسی چه شبی بود یادم هست آخرش گفت: جا ندارد و نمی‌داند کجا می‌شود جای خواب یافت من هم سپاس‌گزار خواستم برایم بنگی دیگر بپیچد و بنگ به دست رفتم تمام شهر را بیدار کنم.

من‌ صدای خودم را نمی‌شنوم

شاید نیم‌ساعت پیش یکی را برق‌گرفت همین سه‌-چهار متر آن‌ور خشکید به تماشا رفتیم آمدند بردندش می‌شناختمش هنوز انگار زنده‌است امان از برق کارگاه یک‌بار من را هم‌گرفت نه جدی سر نهار توی کارگاه قدم‌می‌زدم که نهار خورده‌بودم و سیگار کشیده‌بودم و سر توی "پنل"ها می‌کردم که سر‌در‌آورم چه‌ به چه است که نگو برای آزمایش برق‌داده‌بودند توش، دست به زیر "سوییچ" بردن همان و پرت‌شدن همان به زمین رسیده‌بودم نرسیده‌بودم آن دم به فکر مردمی افتادم که صدای خودشان را نمی‌شنوند چه می‌شود اگر صدای خودت را نشنوی بعد فکر کردم که کرها چه گشتم، آن‌ها هم صدای خودشان را می‌شنوند. طاعون کامو پیش چشمم آمده‌بود. آن روز که سرم را زیر "ان‌ام‌آر" 600 یا به‌تر زیر میدان 14.1 "تسلا" کرده‌بودم آن روز هم کامو قدم می‌زد و تکه‌ای از طاعون را می‌خواند -از ذهن است نه از کتاب- " آن‌گاه آگاه‌شدم تمام این سال‌ها طاعونی بودم آن زمان که می‌اندیشیدم با طاعون در جنگم. آگهیدم از کنار مرگ انسان‌ها گذشتم نه! بیش‌تر با کار‌هایم سبب مرگ هزارن شدم"

۱۳۸۷ اسفند ۸, پنجشنبه

ابراهیم در شهر

آن زمان که بت شکستی ابراهیم
- در شب پرستاره‌ات
به روز تار نبودی
که بتراشی پاره خاره‌ای
به خدایی


- ابراهیم در الف صفر زانو‌زده در لیز آب و گند با خاک در به مناجات است "ای درمان و درد در رگ‌هام بت شوید از شور زندگی به روانی وی پاسخ آنی به خواهش که چه مستجاب‌ الدعوه‌ام در خوانش تو" پس بی‌درنگ سر به سجده‌آورد در ربودگی ِ بود خدایی چنین راستین.

-ابراهیم در سیاه ِ زمین و تار ِ روشن ِ آسمان شب ِ شهر ِ دربند دد خوی از چهره می‌زداید به پناه ایوانی و نوازش نسیمی به بوی روغن و درد، هش‌یاری بندمی‌کشد که نه خاکی که گلی‌سازد نه سنگی که بتی تراشد نه خدایی که بخواند. نشسته دردش به باد می‌دهد که نسیمی بازش آورد.

۱۳۸۷ اسفند ۵, دوشنبه

سگ‌درد

هی! عاشق همه عالم
خرم از هر خری که هست
حرف این است
می‌شود
عاشق کسی باشی
آیا

آیا؟

۱۳۸۷ اسفند ۴, یکشنبه

پیاده‌روی

سگ اضافی تا گردش عصر از خانه‌ی پدری به گور پدرش، برای گوارش آش سال و هوای آفتابی، به گه نشستم و آفتاب که تابید خشکید بر من تا باران سال دیگر یا برف دوباره گندش به هوا ‌رود، در روده در مغز و چه نغز، تا سگ ول‌گرد از این گوشه عوعوکند گردنش به قلاده ‌کشم و کبابی "آقا بفرما" سرسرنگ آهنی به قلبم "نگی دیگه!" دشنه در جهنم نشان چلیپا بر بازو کشد یک‌دست، از آب‌شار آن قطره را بگذار
این نقش برای تو که می‌خندی
هه‌هه

۱۳۸۷ اسفند ۳, شنبه

خط شوم

درگیرم، گیرم که زیبایی کدام‌ استش، خط کدام‌ش است و این پاره شهرها چه بی‌درد تمدن شد و معنا از واژه دزدید، ما ختنه‌شدیم از حرف، در ستایش مرگ همه مردیم به فریب زندگی به پی زیبایی، آرامش
دو خط دیگر
در غار روی دیوار بکنیم و بچه‌ها را از برای زبان دیگر رهانیم در قفس
کدامش به تو می‌رسد از خط بر دیوار، روزی که فریاد بزنند سخنت چی‌ست، روی زمین تف‌کنی نقش حباب در ذهن‌ت حباب، حباب در چشمت
و رنگ
سخت شوم به ناباوری خفته از بیدار بر خط دیوار، تصویر بخت
فریبنده فریبا
فریبش
فریفته

به شام شب دل‌خوش به چربی و چشش، باشیم

آدم کلاغ‌ها زاغی در جایی که لانه‌ کرده‌ایم نشست چپقش را چاق کرد و سرگیج از درخت پرت‌شد که تفنگ‌بادی پیزیش را نشانه رفته‌بود در دست مست روی بام وقتی خاکستر سیگارش می‌تکاند حسن دادزد بابا بیا پایین و زنش جیغ‌کشید و هم‌سایه‌ها باز در خانه و روی مه‌تابی به تماشا ایستادند که با فریادهاش ریز ریز بخندند و در گوش آباجی پچ‌پچ‌کنند و محمودخان از سر کوچه برسد و فریاد که مرتیکه قرمساق باز که رفتی رو بوم این‌بار نش‌ت‌و می‌کشم پایین چال‌می‌کنم که دیگه هوس این غلط‌ها به سرت نزنه مریم خانم مادر حسن دست به دامن مشت رضا شده‌بود که نه‌نه گفت نه‌نه چقدر ب‌ت گفتم نرو سر درخت تخم این زبون بسته‌ها را بر ندار آهش‌ون می‌گیردت‌ها و مشت رضا گفت خانم شما می‌گید من چی‌کار کنم اصن چه کاری از دست من بر‌می‌آد و محمودخان خیز برداشت سمت راه‌پله که حسن چپید توی هشتی و با دست‌ها روی چشم‌هاش را محکم گرفت و به نه‌نه که داشت خاطرات سی‌سال پیش را نشخوار می‌کرد گفت نه‌نه‌جون بس‌ه به خدا و زیر لب یک خفه‌نمی‌شه پراند که داد محمودخان به آسمان رسید حالا دیگه رو من تفنگ می‌کشی مرتیکه‌ی نسناس و حمیده‌خانم از روی مه‌تابی دید تفنگ که شلیک‌شد محمود کچل پرید و لوله‌ی تفنگ را با یک دست به مثل قرقی گرفت و با یک تکان شدید از دست مرتیکه در‌آورد و قند توی دلش آب شد محمودخان ماشال‌لا انگار نه انگار سنی ازش رفته هنوز مثه جون بیست ساله فرزه محمود کچل مرتیکه را خرکش از پله‌ها آورد که حسن هق‌هق‌ش بلندشد و نه‌نه یاد سی‌سال پیش افتاد مریم خانم هوارکشید چی‌کارش داری نامسلمون ول‌ش کن کشتی‌ش که و مشتی یک قدم عقب رفت حمیده یاد شوهر بی‌بخارش افتاد تا کوبیدش به تنه‌ی درخت و تهدید که مریم خانم نزار دستم روت بلند شه برو اون ور اگه آدم بود که هر شب این بساط‌ش نبود جلو زن و بچه‌ی مردم و دست‌کرد که ما پریدم و محمود خان کنار زاغی دراز کشید و مرتیکه دستش را بلندکرد که بیاید سراغ تخم ما.

۱۳۸۷ اسفند ۱, پنجشنبه

خوابم نمی‌برد یعنی تمام روز خوابم گیج و منگ. گاهی فکرمی‌کنم این آخرین کلک این ذهن خنگ است که با دردسری معنا به زندگی دهد این آخرین تلاشش است که بودنش را حس کند. خوابم‌نمی‌برد و از بی‌خوابی رو به مرگم می‌ترسم کار دست خودش بدهد هیچ حساب نمی‌فهمد دمی به خودمی‌آید می‌بینم خفه‌ام کرده‌است و جدا از این مدام توی سرم راه‌می‌رود "یک روانی برای این‌که بفهمیم همه روانی‌ایم بس است." خوب بس باشد بگیر بتمرگ به‌ تو چه.
قرار بود بدی زندگی و خواب باشد اما سربه‌هوا این "خوب باشد" آمد و حالا سر رشته‌ی هرچه از ذهنم پرید نمی‌خوام همین نمی‌خوام بزار بخوابم قرص‌هام کو.

۱۳۸۷ بهمن ۲۷, یکشنبه

اگه دوباره ول نکنم دارم عکس می‌گیرم
این‌جا

از بعضی‌ها هم باید ببخشند دیگه :)
داستان مردمی با لهجه ملاتی :)

خشونت و ببین می گی چی داغونه

۱۳۸۷ بهمن ۲۵, جمعه

مرگ

پوسته روی دیوار در
خارج آن ژله‌گون
مردمان به‌سان مف تف
دلمه‌ی خون در آب‌گیر
می‌شوید
مچش را
در پرده‌ی پندار
تو
قطره‌قطره می‌چکد از سقف
خفه‌می‌کند خفقان
تمام سرت را می‌بلعد
فریاد فریاد فریاد
تمام ماهی‌ها قرمز می‌شوند
در -ستان خوابیده‌اند
از رد دوسان خیابان می‌گذری
می‌چسبد به تو خیابان
راه مسیر
می‌چسبد به تو گریز
ایستاده
پرده‌پرده
درد می‌خواند
در سرش
به انتهای کتیبه
خط‌می‌کشد
در سرش در سرش
بیارام.

۱۳۸۷ بهمن ۲۴, پنجشنبه

مرگ

پوسته روی در و دیوار خارج آن ژله‌گون مردمان به‌سان مف تف دمله‌ی خون در آب‌گیر می‌شوید مچش را در پرده‌ی پندار تو قطره‌قطره می‌چکد از سقف خفه‌می‌کند خفقان تمام سرت را می‌بلعد فریاد فریاد فریاد، تمام ماهی‌ها قرمز می‌شوند
در -ستان خوابیده‌اند از رد دوسان خیابان می‌گذری می‌چسبد به تو خیابان راه مسیر می‌چسبد به تو گریز
ایستاده پرده‌پرده درد می‌خواند در سرش به انتهای کتیبه خط‌می‌کشد در سرش در سرش
بیارام.

۱۳۸۷ بهمن ۲۲, سه‌شنبه

تهران

رسانه‌ی بالا رسانه‌ی جلو
مرگ اخلاق در هفته‌ی پیش‌رو
حفر حفره
بازخوانی حرف
سلام هم‌ارز فریب
آشنا همان غریب
بار بر دوش حیوان
لباس‌ها پالان
ورمی‌رود در رخت‌خواب
جناب ادیب
نویسنده‌ی کتاب جغرافی عجیب
سبیل ریش پرده
مرد زه‌وار دررفته
شعر شام شب
حزب تاکسی
از انقلاب به آزادی
برعکس
گدای از اتبوس مانده
"خوشگله بکونمت"، راننده
هدایت از راه دور
فریب‌خورده دشمن خلق
زرزر زیادی
"عمو حسن کجایی"
اتو بازی "شب میای پارتی"
سینما شنبه
بار داروخانه
میدان پارک دوربزن
"آقا بیا بشین"
مترو ناصرخسرو

۱۳۸۷ بهمن ۲۱, دوشنبه

"امن و امان جهان یکسره برهم‌زنیم"

تجربه‌ی انسانی
مرگ بر این
زنده‌باد آن
شورش
بروبچ تو خیابان
بانک آتش بزنید
کنار هم تیربخورید
مجسمه پایین‌بکشید
چه حالی می‌دهد انقلاب
نافرمانی
به‌هم‌ریختن هرچه
به امید هرچه
توهم این‌که کاری می‌کنید
حالی می‌دهد انقلاب

۱۳۸۷ بهمن ۱۹, شنبه

در ادامه

ما که شعر می‌خواندیم کوه می‌رفتیم پی چیزی بیش از روزها بودیم بیش از خانه بیش از پوسیدن در هوای مسموم سال‌ها که بی‌نام می‌کشند مردمان را. ما که با چشمان کاسه‌ی خون مردمکان از حیرت باز یا از خواب بسته چشم‌های گودرفته دستان لرزان شخم‌زده سینه‌های پر دود سیگار و معده‌های از درد سوزان با حیرت به آن‌ها نگریستیم در پی دیگر بودیم رویایی که شبی دیده‌بودیم خیالی که روزی از سرمان گذشت یا جوابی که برای بودنمان می‌خواستیم. خود را هزار بار مسموم کردیم دارزدیم کشتیم شاید که فردایش دیگری شویم شاید که فردا دیگر شود و در خوشی بی‌پایان بودن‌مان غرقه‌شویم این همه راه نرفتیم تا در خستگی روزها از پس کار و شب‌ها از پس بی‌خوابی کثافت‌مان در چاردیواری همان‌ها که از بودن‌شان خنده‌مان می‌گرفت از فکر این‌که زنده‌ می‌پندارند خودشان را شاهد گندیدن‌مان باشیم که کپک بزنیم در گنداب ماشین و زمان دل‌خوش با خنده‌های دختر شاه پریان ازدواج‌کنیم و صبح‌ها جای چای و سیگارمان شیر و برشتوک بخوریم و غروب‌ها با پاکت میوه و هندوانه‌ی زیر بغل خانه بیایم و برای بچه‌هامان از زندگی پاک بگوییم و درس و کلاس و آرمان زندگی اجتماعی و مفیدبودن و پیشرفت و هزار کوفت دیگر که برای‌مان می‌گفتند و انگار کلمه‌ای تازه شنیده‌ایم هیچ معناش را نمی‌فهمیدیم.
این‌ها را می‌نویسم در حالی که خسته‌تر از همیشه و مشتاق‌تر از هر زمان به دوردست نگاه می‌کنم می‌نویسم در حالی که بیم‌دار‌تر از هر روز از فردا می‌ترسم در حالی که بیش از هر روز از مسخم می‌ترسم و به زور الکل می‌خواهم از دردش بکاهم می‌خواهم بخوابم و باز نمی‌توانم نمی‌توانم.
نمی‌خواهد بخوابد از میان چند مزه‌ی شیرین و شور خودم را می‌خواهد چیزی که من باشم.

از این جسم متنفرم

بار اول میان میدان جنگ خضر را دید وقتی با ترکش توی پاش ورمی‌رفت و قطره‌های خون پاشیده روی صورتش را می‌لیسید می‌لنگید به سوی خاک‌ریز دشمن که خضر در پوست حاجی با ریش‌های روی گونه و قیافه‌ی نکره زد توی‌گوشش که "اذیت‌می‌کنی، می‌خوای اذیت‌کنی"
و تا بیاید خورده آهن‌های پس کله‌ش را به خضر نشان‌دهد سیلی بعدی را با طعم خاک و خون و خوی خورد زمین‌خورد ترکش را بیرون‌کشید و با صدای انفجار دستش‌ را تا دسته کرد توی شکم خضر "آقا ببخشید دل و روده‌ی خودم خرابه گفتن سیراب شیردون بخور" و سر روده را مثل پستان مکید با طعم کثافت و خون و خاک که از این جسم متنفرم.

۱۳۸۷ بهمن ۱۶, چهارشنبه

شهر کوران

نزدیک شو نزدیک‌تر
چشمی نیست
هم‌چشمی نیست
منه دست بر چهره‌‌ت، بنه اندام‌ت پروسایم
دست بر دست‌م دار
فریاد! به‌روی‌ت کی‌ست؟
تیر! در تاریکی ست
در گودهامان خزیم
آهو نیست که برماند
شهر کوران آکنده زیبایی ست

۱۳۸۷ بهمن ۱۵, سه‌شنبه

شاید شعر

این‌جا شعر هست.
نخفت آن‌که خاک گور خود تهی می‌کرد نخواست
به بازی لمیده‌بود بر خاکستر بهشت خود آن‌گاه که به بازدم می‌خروشاند سرگردان ذره‌ها را به سان جوشش تماشاگران گل
کارزار نبرد جنگ‌آوران پندار درشبی دل‌گیر از ماه آسمانش
در بند دستوری مرگ گود می‌کند
هراس پی‌کار جوانه در خاره
یاد پیشین زنده‌می‌کرد
نه مرد خواهش دروغین بود
آنی که به زانو تن خسته سربرنکرد
دش‌نام زیست بود به واخواستش
"چه فریبی به جان آرزومندان
که کشی درکشی
هیچ پروای تاوانت نیست
کوهه از خون می‌زند کنارت"
پا به دریا زد
یکه
بلاگردان
آب آتش شد دوزخ شد
به خود پیچید تمام نیرو بسیجید
خروشید
بانگش اورنگ خدایان لرزاند
تپش بر اندام‌شان نهاد
"نه بندی زیست‌تان نه هراسان مرگ‌تان
بیرون خزید از کنده‌هاتان
آی به دروغ بر ما فرمان از برای ابراهیم گل‌ستان
و ژاندارک را آتش سوزان
بیرون خزید دست بر نیزه‌ها برید پای بر لگام اسبکان‌تان نهید
اینک گاه آزمون به پیش‌آید
خدنگ‌‌تان را سینه سپر
از پس نیرنگ بیرون جهید
مردانه به پیکار شوید"
پاسخ‌شان سکوت به سان قرن‌ها خموش
خدایان فریب هیچ آوازنکردند
پویش آغاز نکردند
بر گود رزم‌گاه به زانو شد
تن خسته سربرنکرد
بر سکوت‌شان خندید
به انگشت خاره کند
بر فراز گورش به پشت یله کرد
دش‌نام‌بر
دش‌نام آفرینش شد.

۱۳۸۷ بهمن ۱۴, دوشنبه

از لانه مانده خانه‌ای
از کره بچه‌ای، بزرگش می‌شود
از سپیده‌دم ساعت زنگ‌دار
از خواب بریده‌های چرت نیم‌روز، پاره‌می‌شود
از زن زجه‌ای کنار خیابان، یک امشب بمان
از لذت مستی مرگ
جاده بی‌درخت مانده شب بی‌ستاره
در قفسم دلم می‌گیرد، «غروب جمعه یادت هست فردا مدرسه بوی دود آتش دست‌های نشسته هزار مشق ننوشته عصر جمعه شد انتظار مهدی موعود با هم‌آن نام هم گند‌ بود.»
از آرزو، سفیدی کفن عمو، از ماه هیچ نمانده
از من! کی؟ من؟
به فکر خودت باش الدنگ
راه مانده هنوز بی‌جاده
درد پس گرده پای آبله اشک خاطره
گرسنه‌ام خفه‌می‌شوم کلمه تف‌می‌کنم الکل می‌جوم
به خشکیده رگ‌هام خاک تزریق‌می‌کنم
دو ستاره مانده یکی بر کلاه «چه» یکی ته دیگ بزرگه

پی‌نوشت: نه که شعر بنویسم نه، برای بریده نویسش این به است هم‌آن که بود پخشش می‌کنم.
آروم باش
چیزی نیست
فقط حرف‌بزن
آروم

بابا بخواب

یک دو سه. یک دو سه امتحان‌می‌کنیم.
فراموش‌می‌کنم تا کنارم می‌نشیند و یادم‌می‌آورد.
فراموش‌می‌کنم دست دراز می‌کنم آتش است. حرف‌می‌زنم دروغ است انگشتش را عمود لبش می‌گیرد. راه‌می‌روم چاه‌ است هی می‌کند.
خوابش که برد گوشه‌ای می‌نویسم:
نه هدفی نه به سویی.
نشسته‌ام از رویم رد‌می‌شود ساکتم دروغم می‌گویید گرسنه‌ام.
بیدار که می‌شوم می‌نویسم:
برو دادکن.
کارت‌هام را می‌کشم:
لبخند داری
چه‌قدر می‌خوابی
گوش‌هات را بگیر
کافه‌ها پر خوش‌گل است
گاز بگیر
نگو که کارمی‌کنی
بگرد شاید آن پشت
به دنیا آمدن آوردن
بیاورش این‌جا
بخواب
مرد پیرهن مشکی
ردنمی‌شوی
یک دو کلمه بنویس
بخواب بابا

۱۳۸۷ بهمن ۱۱, جمعه

چه باک

دم‌ت های دم‌نزنم از تو هر دمی دیگر آخ یک دم دیگر پاداش
روشن، روان و گسترده
خورشید سرنزند چه باک
شب دیگر خاک
سرزند چه باک
هه چه باک
جادوت در جاده‌های دود های های دور دور تا حوض سرآب تا نقش بر آب تا هستی من درکلام تو صدای تو دم‌نزنم از تو
در خواب
در پرنده در مه‌تاب
یک شب دیگر
بر خاک
چه باک

۱۳۸۷ بهمن ۸, سه‌شنبه

بپیچید
مومیایی
لب تاق‌چه
درگلدان
نزدیک نه
از دور
خطوط پیشانی
لب‌خندی که مانده
بر لب
خشکیده
بو
تمامش شیرین
نگاشته
بت چین
آتش‌
خاکسترش به باد
برباد‌
دور از یاد
دست نه
حرف‌ نه
نگاه
بپیچید

سه‌پیچ

اول به راست پس چپ و باز راست.
گیر سه‌پیچ دست‌وپاگیر و کج توی آب‌راه گرد و خاک و قاه‌قاه.
سه‌پیچ گیرداده‌است به ما و ول‌نمی‌کند این جوی بی‌آب روان.
روانت شاد

۱۳۸۷ بهمن ۷, دوشنبه

In Bruges

Sorry, Ray.
I'm sorry.

Ray, don't!
Fucking hell!
Where the fuck did you come from?
I was behind the thing.
What the fuck are you doing, Ray?
What the fuck are you doing?
Nothing.
Oh, my God!
You were gonna kill me.
No, I wasn't.
You were gonna kill yourself!
I'm allowed to.
No, you're not!
What?
I'm not allowed to and you are? How's that fair?
Can we go somewhere and talk about this, please?

I wasn't gonna go through with it, Ray. You fucking looked like you were gonna go fucking through with it.
Where'd you get that gun?
A friend of Harry's.
Fuck, man.
Let me see it.
Silencer, too.
Nice.
Mine's a bloody girl's gun.
I'm keeping it.

Pardon me?
Give me me gun back.
You're not getting it back.
You're a suicide case.
And you were trying to shoot me in the fucking head.
You're not getting that gun back.
A great day this has turned out to be.
I'm suicidal, me mate tries to kill me, me gun gets nicked and we're still in fucking Bruges.

نامه

نه مموز
نه
درد، خواب نیست دو نیست نشین نیست اگر تو بگویی ستیز نیست، نه، نخواستن تمام راه، راه‌ش دگرنکردن به تماشا نرفتن، زندگی نیست.
همه‌ی راه نادرست، نگو پی رویا نباید‌رفت نبایدکرد، نگو که نبودیم.



بر کنار سترده‌ی گنگ زندگی و مرگ گام‌زدن آه که خوش بود نرم پرند بود بیک از این خط ناپدید ناپایدار از غرقه در شن‌ها می‌ترسم از مرگ می‌ترسم از آدم‌ها هم نه به اندازه‌ی مرگ از دیوار از درخت نه به اندازه‌ی مرگ از فروافت از سرعت نه به اندازه‌ی مرگ از هیاهو من بیش همه از مرگ می‌ترسم بیش از زندگی.

۱۳۸۷ بهمن ۶, یکشنبه

چشمانم را نبند

می‌گذرد که ببینی، که تا نرود... آمده‌ام فیلم ببینم، برگردان، دوباره، از آن‌جا، سر پرده، نیمه، ببند چشمانت را، نه، بار دگر، نخند شوخی نیست، نه، اشکت چی‌ست، قمقمه را بردار، دوربین را بگزار، خواب خواب و لب‌خند، فریادت، آه نمی‌خواهم این کابوس تمامد(تمام‌شود)، نمی‌خواهد بماند، چشمان باز، پلک‌نزن.
هی! من عاشق دیدنم
هی! دوستت دارم
هی! به خوابم‌می‌آیی



م‌را نکش نزدیک مرگ رهان(رها‌کن)

فارسی، نه پارسی

رویای‌ام از فارسی‌ای نه بسته، نه تنگیده این‌سان که هست با چهار فعل و هزار معنی.
بخراشیم چهرش را بکاویمش ژرف دستی بریم بر این بت پیر فرسوده این بی‌هوده خموده آلوده، رخنه‌گیریمش بیارایمش با نرم بجاریمش آبادیمش.
فارسی‌ای روان شکوفان خندان.
می‌دانم زبانمان گناه‌کار نیست، ما بدکاریم بده‌کاریم هزار سال شد کلمه نخواسته‌ایم به خوابیم.
زبان مادریم دوستت دارم زارم از تو بی‌زارم از تو بندیت‌ام بیک باز خواهمت بازخواهمت.

۱۳۸۷ بهمن ۴, جمعه

امید

در افق درختی ست خمیده
دردها چشیده
بی‌بر
تُفیده بر زردی دشت
نه بر کنارش دستی دیده
نه ریشه‌هاش به نم، سختی سنگ رسیده
بیک تنها
در
افق
درختی
ریشه در خاک...
درخت را بگزار
زیرش
جامی درکشیده‌ام
بر تنه‌ش شاشیده‌ام
درخت
به آن‌جای‌ت
کنارش قاه‌قاه خندیده‌ام
برایت می ‌ریخته‌ام
مستی به سلامت
سلام رساندم‌ت
وقت شد فردا ببینمت
باز، است، هست، ات،

۱۳۸۷ بهمن ۳, پنجشنبه

خلقت

«آقایی که شما باشید» آقایی که من باشم! شوخ است بس که با گند و گه‌های کنار شهر روی هم ریخته، کلاه چرک‌تابش که روزی بی‌شک سیاه نبوده را‌ می‌خاراند «به‌هش گفتم خوا...» خفه‌نمی‌شود خاصه آنی که آقایی چون من پیداکرده‌است «دست کردم از شیشه...» خر طرف را گرفته و بی‌چاره که از ترس زبانش بند‌آمده‌ دستش را سپرمی‌کند فایده‌نمی‌کند، فک و دماغ و چند دندانش می‌شکند «ولی نامردی دو تا قد گوریل...» دیدمش آش و لاش گوشه‌ی خیابان دستش با تکه پارچه‌ به گردنش آویخته‌بود و زخم روی پاش دل‌می‌برد بس که ناسور بود روی سیاه، موی ژولیده و گنجار گوشه‌ی لب و آقایی که من باشم از بودنش زبان توی دهانش مانده‌‌بود و چار کلمه زبان.
آقایی که شما باشید یه روز سرد زمستون کنج خیابون دیدمش گفتم به‌ش اگه ...

خواب بگزار م

ابر از سر آسمان‌ بارد
باران
روز از سر تقویم ‌برد
عمر
شب برچیند از سر من
خواب
یک شبش خوشم
عکس‌می‌بینم
پندار
روی سبزی خاک
می‌چیند -برای گاوش در آغل-
می‌چرم -با ترشی-
آخ که یک شبی خوشم
برگ می‌کش‍ -مچاله در کاغذ- م
می‌غلتم
در خانه در زمان بود
زمانی که خانه بود -زمانی که خانه بود، بود به از نبود بود هر وقت! خانه که بود خواب کم نبود همه‌ش خواب بود پشت دیوارش آه بیدار کجا هوش‌یار کجا بود-
چه غوغایی
بیدار می‌شوم -خواب می‌دیدم؟-
یک شبِ خوش
خواب می‌بینم؟