۱۳۸۸ فروردین ۷, جمعه

با خستگی و ریش چونان ارواح سرگردان
یک روح
از جا به جا
می‌گذرم

۱۳۸۷ اسفند ۳۰, جمعه

همین شب نوروز است یک دم آگاه‌می‌شوی هی کجایی و هر جایی هیچ‌کس هیچ‌جا چشم‌به‌راهت نیست هیچ‌جا نه کسی نه چیزی نه سگی
شب نوروز است یک‌دم آرام به بود و نبودت می‌رسی به معنی زندگیت سخت است باشد چیزی نیست.
راستش گاهی فکر می‌کنم مرده‌ام تصویر محوی از یک تصادف توی ذهنم هست کلاس اول بودم پرت شدم توی جوی و بعد بلند شدم بی هیچ خراش و دردی هیچ. شبی دکس ‌زده‌بودم به آن غروب ‌رسیدم همه چیز روشن انگار دوباره بازی می‌شود پرت شدم توی جوی و مامان را دیدم که گریه می‌کرد و بابا بلندم کرد تا ببردم بیمارستان شش ساله بودم سبک بودم می‌شد راحت بغلم کرد همان شب مردم بله همان شب که دکس زده‌بودم فهمیدم که مرده‌ام و بعد شما فکرکردم شما هم همه‌تان مرده‌اید وگر نه چرا نمی‌شود چرا آدم‌ها این همه دور هستند
بگذریم

۱۳۸۷ اسفند ۲۵, یکشنبه

خاطره خطر است می‌کشدت به وادی خالی و می‌کشدت
کارتون دیدی این را هم ببین
چه آزادی در مرگ است
وقتی عصرها خوابت می‌برد
که چه

جوان

ساعت در آینه

۱۳۸۷ اسفند ۲۴, شنبه

من آدم‌هایی را می‌شناسم
سادگی‌شان را پاکی‌شان را می‌ستایم
به جزای این‌چه هستم و به یاد آن‌چه بودم
من آدم‌هایی را می‌شناسم
که حرف از خودشان می‌زنند
باشد تو بگو پرت
من تک‌تک کلمات‌شان را می‌شنوم
حرف‌حرف‌شان خنده بر لبم می‌شکفاند
و در زمستانی این‌چنین سرد
در شهری بدین دوری
خوابی در شبم می‌آورند
روشن از هزار راهب در معبدی در بلندای کوه
نشسته به آرامش
آدم‌هایی -نه به دروغ- پی آرامش
آن‌ها حسابشان از من و تو جداست
منگ
در صورت‌شان خطوط ویران نمی‌بینی
نه هوارمی‌کشند
که در رویایی اند


بالامی‌آورم گر بشمارم
یک گوسفند دو گوسفند
دسته‌بندیتان
هزارتا دسته دسته
حالم به هم‌می‌زند
اگر بشمارم

آینده

آینده شکنجه است، نه گوی می‌خواهد نه قهوه و نه دست که کولی کف‌خوانی‌کند شکنجه است
سنگ پرنده دست‌ها بسته، فریاد -تمام دنیا ابوغریب است-
سفیر گلوله از ران، درد ِ جسمی است که در سرم می‌پیچد
درد جسمی ست که در سرم می‌پیچد و تک‌تک خانه‌ها را می‌گیرد -لشکری از مورچه‌های سیاه گاه ترک الکل-
آینده را می‌بینم چرا که آینده‌ای نیست، ویلان میان حمله‌ی هوایی، بمب خوشه‌ای، گاز اشک‌آور، شیمیایی، چون گذشته برای من -دفتر تمرین نستعلیق سیاه هر برگش-
آینده را می‌بینم میان آدم‌ها کلاه تا ابرو بر سرکشیده، تنها، ابری سیاه بی باران، نه چکه‌ای، سوز سرد، تمام دست‌ها درد، حرف یخ‌زده در هوا، کلمه بخار شده -دود سیاه- بین ماشین‌ها پی خط عابر، برخورد به دیوار سخت، تمام کوچه‌ها بن‌بست، تکه‌برداری از مغز و هیولا قدم‌می‌زند بین قربانیانش در کشتی شکسته -ترس-
آینده را می‌بینم آینده شکنجه است

۱۳۸۷ اسفند ۱۶, جمعه

درد مشترک

توده‌توده می‌زیند
توده‌ی بی‌جان به سستی دست‌می‌برند بر هرچه، دست‌می‌آزند به آن‌چه توانند
دشمن
جان‌باز جان‌باز
جان‌باز
به بازی می‌بازند با درندگی می‌درند
تودی درهم بی‌جان نه رنگ دیده نه زنگ
ساعت‌ها
خموش خون مکیده‌اند

آه زالوها دست ‌شما به دست انسان در دردی به‌هم شریکیم
به فراموشی پیمانه زنیم از خون‌مان
که هربار باز اندک اندک‌تر
سلح‌شور
شور می‌کشیم در خیال
به‌یاد یادش باد

کتاب سرخ

تمام کتاب‌ها را درشت در آتش‌ نوشته‌اند
"مگر فندکت چه‌مرگش بود حاجی"
تو که آتش به‌پا می‌کنی تاول سوختگی بر جان ما می‌زنی
تاوان خاکستر از ما می‌ستانی!
ما لب‌گزیده به دندان ابرو درهم به خشم
سگ پاسبان گر بر لب‌مان رسد به دندان گزیم
دست‌ به‌دار بردار از این
به چراگه اسبان را هم رهانند
بگزار بیارامد
اگر شاهی امیری شدم شدید -سیب را بیاندازی بالا هزار تا چرخ می‌خورد تا برسد زمین- از بیداری یک ساعت گذشت خوابیدن در تخت را جرم بخوانید.
از صبح می‌خواهم بیرون بروم از تخت تکان‌نخورده‌ام نه‌ بود که چشم‌بازکردم سیگارکشیدم و دست‌کردم موسیقی آوردم نیوشیدم و بعد یاد شب پیش و فیلمی که گفته‌بود بلندنشدم روی تلویزین همان‌جا تا نیم‌روز دیدمش فکر‌کردم چه درگیر مانده‌است با این فیلمش مگر گفته‌بودند بایست خفه‌اش‌کنی! این بود. و دست‌کردم از آن سمت کتاب‌ بیرون کشیدم تا دو شاید سه که از شاش و گرسنگی بلند شدم، هیچ برای خوردن نمانده‌بود چون همیشه نمی‌دانم کی و کی این‌ها را که می‌خرم می‌خورد خورده‌برنج‌ها را در قابلمه ریختم و یک تخم‌مرغ چاشنی‌اش کردم و دوباره دراز‌کشیدم که با صدای جلزجلز و بوی ته‌دیگ برخاستم نهارکشیدم آوردم روی تخت خوردم خبرها را دوره‌کردم و باز کتاب دست‌گرفتم تا الان که شب است و وقت الکل.
فردا هم وقت هست می‌شود بیرون رفت هوا این‌جا بهشتی ‌شده‌است شاید مست که شدم رفتم دریغ این هوا که در خانه بمانی با جهنمی که ماه دیگر داریم.

۱۳۸۷ اسفند ۱۵, پنجشنبه

بیدارم کن

آن شب در شهر شامپاین که اسمش فراموشم‌شده‌است پی جای خواب می‌گشتم که پسری جادوی زبان فرانسه را با بنگ ناب نشانم‌داد بی‌خود نه من سیال زمان را به حرفی از بیگانه آلودم نه او، فرانسوی فارسی چه شبی بود یادم هست آخرش گفت: جا ندارد و نمی‌داند کجا می‌شود جای خواب یافت من هم سپاس‌گزار خواستم برایم بنگی دیگر بپیچد و بنگ به دست رفتم تمام شهر را بیدار کنم.

من‌ صدای خودم را نمی‌شنوم

شاید نیم‌ساعت پیش یکی را برق‌گرفت همین سه‌-چهار متر آن‌ور خشکید به تماشا رفتیم آمدند بردندش می‌شناختمش هنوز انگار زنده‌است امان از برق کارگاه یک‌بار من را هم‌گرفت نه جدی سر نهار توی کارگاه قدم‌می‌زدم که نهار خورده‌بودم و سیگار کشیده‌بودم و سر توی "پنل"ها می‌کردم که سر‌در‌آورم چه‌ به چه است که نگو برای آزمایش برق‌داده‌بودند توش، دست به زیر "سوییچ" بردن همان و پرت‌شدن همان به زمین رسیده‌بودم نرسیده‌بودم آن دم به فکر مردمی افتادم که صدای خودشان را نمی‌شنوند چه می‌شود اگر صدای خودت را نشنوی بعد فکر کردم که کرها چه گشتم، آن‌ها هم صدای خودشان را می‌شنوند. طاعون کامو پیش چشمم آمده‌بود. آن روز که سرم را زیر "ان‌ام‌آر" 600 یا به‌تر زیر میدان 14.1 "تسلا" کرده‌بودم آن روز هم کامو قدم می‌زد و تکه‌ای از طاعون را می‌خواند -از ذهن است نه از کتاب- " آن‌گاه آگاه‌شدم تمام این سال‌ها طاعونی بودم آن زمان که می‌اندیشیدم با طاعون در جنگم. آگهیدم از کنار مرگ انسان‌ها گذشتم نه! بیش‌تر با کار‌هایم سبب مرگ هزارن شدم"