ارزشها! مي مانم به كدام بياويزم ماندن در همين روزها و لذت يا سبيل و كلاه شاپو
۱۳۸۸ مرداد ۸, پنجشنبه
۱۳۸۸ مرداد ۵, دوشنبه
هر آن در سوي خطي كه جدا ميكند از راست به چپ هي و چپ به راست كاش مي شد چون نوشته ها استوار بود بي ترديد خط ها كه مي روند انگار از وسواس ذهن رها شده اند افتاده اند روي سفيدي. همين كه برود از وسواس جدا مي شود مي خواهم بروم آن ته نزديك مرگ روي بلم بنشينم و تمام خاطرات روزها را يك به يك بچشم.
بند بالا مي بايست اين ترديدهاي كوچك زندگي كوچك زندگي را نشان مي داد زندگي هايي بدون فراز و نشيب تند بدون ماجراهاي كشنده بدون توفان.
خط بالا بايد فلاكت انسان را مي نمود
بند بالا مي بايست اين ترديدهاي كوچك زندگي كوچك زندگي را نشان مي داد زندگي هايي بدون فراز و نشيب تند بدون ماجراهاي كشنده بدون توفان.
خط بالا بايد فلاكت انسان را مي نمود
۱۳۸۸ مرداد ۴, یکشنبه
تهران
گم می شود انگار آدم وقتی زمان رفته و او نرفته است بعد می رود آنجاها که زمان ایستاده است میرود انجا و بعد همان ادمها و ای بابا ما گم شده بودیم می نشینی و میروی این بار زمان نمیخواهد و باز همان تمنا من را ببرید یک دو ساعت دورم کنید و زر نزنید هزار شما می دانم که چه به چه است و راه ها از کدام ور است می دانم که این دنیا ست و آن کس شعر تفت داده در کس شعر تفت دادهشده اما آقا به خواهش ما را بگذار سفت نخواستیمت
۱۳۸۸ تیر ۲۱, یکشنبه
بر گور ما
هی! میدانم از هیچکداممان خوشت نمیآید، این ما ایم با فرزندانت در جنگ زادهشدیم بزرگشدیم در همان شهرهامان، کنار هم. تو قهرمان بودی، ما میترسیدم، از بمب موشک تو میخندیدی سربند میبستی و ما با صدای آژیر سفید بیرون میآمدیم فرداها «شنوندگان عزیز، شنودگان عزیز» و تو باز قهرمان بودی ما همه میخواستیم تو باشیم. جنگ تمام شد تو آمدی ما قدمیکشیدم کتاب میخواندیم چپ میشدیم راست میشدیم دنبال خوب میگشتیم پی آرمانشهر بودیم تو خستهبودی دیگر قهرمان نبودی ما« دشمن شدیم، بازیچه شدیم، بچه شدیم» نگاه کن تو دیگر نمیخندی سربند نمیبندی کلاه داری و اشکآور دلیر نیستی، ما اما نمیترسیم ما میخندیم شعر میخوانیم ترانه میسراییم.
ببین ما سهرابیم، تو تمامان مرده میخواهی.
کره را از استوا ببرید، که در بهاری که میرسد
کس از خواب از زمستان نگوید
با لاله، خانه، سلام، گل، خوب و آفتاب بر دیوارها جمله بسازید
که ما نسل سیاوشیم
چون مردیم
نمردیم
که پیشش سرود خواندیم
ببین ما سهرابیم، تو تمامان مرده میخواهی.
کره را از استوا ببرید، که در بهاری که میرسد
کس از خواب از زمستان نگوید
با لاله، خانه، سلام، گل، خوب و آفتاب بر دیوارها جمله بسازید
که ما نسل سیاوشیم
چون مردیم
نمردیم
که پیشش سرود خواندیم
اشتراک در:
پستها (Atom)