۱۳۹۳ خرداد ۱۰, شنبه

نه خبری از ما و تاریخی که خوش بودیم.
ته جیبم ته بیلیتی با خود می‌کشم
ته جیبم ته چیزی را با خود می‌کشم که وعده می‌دهد مرا به خود و به دوردست دوردست می‌برد. به بی‌نهایت زندگی ای که بایدش رنگی است از چیزی که پریده‌است و بودنش خوابی است که نزیسته‌ام.
ته جیبم ته بیلیتی را با خود می‌کشم که خبری می‌دهد از من از سنگ قبری که جایی دفنم از خاطره‌ای در خیابانی از من  که مانده‌است.
ته جیبم دوستی را می‌کشم که دوستش دارم و او ته جیبش زندگی ای را می‌کشد که دوستش ندارد روزی جایی به هم می‌رسیم و می‌خندیم او بر مزار من من بر سنگ او و حرف‌هایی را می‌زنیم که زنده‌هایمان جایی در خیابانی زیر درخت انجیری در نبردشان برای تسخیر خوشبختی به هم زدند. من می‌دانم او مرده‌است او می‌داند من مرده‌ام و همه بر سنگ مردگان خود خاکی می‌پاشیم و درختی اگر باشد به یادشان می‌کاریم.
ته جیبم بیلیت باطله‌ی روزهایم را می‌کشم به فردا.

۱۳۹۲ اسفند ۱۵, پنجشنبه

گفت: ای لبخند جوان.
دستش را گرفتم سرش به سنگ خورده بود ولی دستش را گرفتم و بعد خودم را ول کردم سینه‌اش محکم به لب سخره خورد و چشم‌هایش را به هم فشرد. من آزاد بالای ارتفاع هزار و صد و پنجاه و یک متر از روزی که می‌خواهم از روی زمین بروم.

لبخند هنوز روی لبش بود سرم به سنگ خورده‌بود دستم کشیده‌شده‌بود دماغم می‌خارید و لبخند گوشه‌های صورتم را جمع‌کرده‌بود. کردم که پره‌ای پرتقال تو دهنم بگذارم تمام دهانم جمع‌شد و بعد دوباره لبخند روی صورتم نشست.

دستش عرق‌کرده‌بود می‌دیدم که تمام زیر بغلش هم خیس است لرزش از دست‌هایش به بدنم می‌رسید و لبخند احمقانه روی صورتش بود. با لب بالا دماغش را می‌خاراند لبخند می‌رفت پیش از برگشتش گونه‌ش چین می‌خورد و بعد دوباره دستش می‌لرزد.
سینه‌ام را اندکی از روی زمین جدا کردم و روی سخره تکان‌ش دادم شاید که سنگ‌ریزه‌ای جابجا شود و درد‌ کم‌تر، لبخند روی لبش بود انگشتان دست چپش را توی هوا تکان می‌داد اول انگشت‌اشاره را بالا می‌آورد بعد انگشت میانی را کم‌تر از اشاره و همین ترتیب را تا انگشت کوچک ادامه می‌داد صورت خندانش به سمت دست چپش بود دست راستش از دستم جدا شد. صورت راستش را نمی‌دانم
خودش را روی خاک خراشاند سینه‌ش را و بعد صورت راست در هم کشیده‌اش را به دماغش. دست چپش را از دست کشید دماغش را خاراند. نگاهم از صورت خندانش به دستم چپم افتاد و همان جا ماند دست راستم از دست راستش جدایی می‌خواست،‌ خنده روی صورتش چپش جمع شده بود. لبخند جوان
وقتی هزار و صد و سی هشت متر را تمام کرد روز اول بود نگاهش را از دست چپش به دست راستش‌گرداند. آن بخند جوان صورت راستش را پیر کرد

۱۳۹۲ اسفند ۱۴, چهارشنبه

نوشتن راهنای سفر


چند روز پیش آگهی انجمن زفیان آواره به دستم رسید. در آگهی دنبال کسی می گردند تا کتاب راهنمایی بنویسد برای زفی هایی مسافر.  می خواهند زفی ای دور دنیا دوره بیفتد از این شهر به آن شهر و از دید مسافر امکان و اماکن یافتن زف در شهرها و کشورهای مختلف را بنویسد، بنویسد در کدام خیابان دنبال چه نوع آدمی باید گشت، از رفتار پلیس های شهر بنویسد و چیزهای از نوع زف و قیمت ش. 
شایع است، خوشبختی یکی بودن کار و تفریح ات است. زف هم سرگرمی ام است هم زندگی. کارم  بشود خوشبختی در چنگم است. 
نامه ی برای درخواست کار به انجمن فرستاده ام که به گمانم برای نوشتن کتاب مناسب ام.
متن نامه چنین است.

انجمن زفیان گرامی آواره

واژه ی زف بهترین ترجمه ی آوارگی است. شما، مرجع قانونگزاری و اجرای قوانین زف، بهتر از هر کس می دانید  قانون اساسی زف ستان پس از یکسان دانستن حقوق تمام زفیان اعم از مرد زن، پیر و جوان و کسان از هر رنگ و نژاد و بعد از بیان حق دسترسی تمام مشتاقان به زف به عنوان حقی اولیه در تمام نقاط جهان در بند سه به اعتماد به حرف زفی می پردازد و آشکارا بیان می کند «حرف زفی معیار است»
و با استناد به همین بند است که آن انجمن محترم از قبول هرگونه سابقه ی آموزش و کار در زمینه زف به عنوان سند رسمی خودداری می کند از این رو اینجانب به عنوان زفی ای با بیش از ده سال سابقه ی زندگی ش با زف و کسی که در تمام طول این مدت هرچند با فراز و نشیب هیچ گاه میلش به زف کاسته نگشته بلکه در مسیر سالیان میل و علاقه ش به زف نه نشئگی فزونیده است مایل ام نکات زیر را در مورد دوران زفیتم اعلام دارم.
الف - آغاز آشنایی با زف در جوانی، زف در تمام سنین می تواند مسیر زندگی را به تمامی دیگرگون کند اما این تاثیر در جوانی به مراتب بیشتر است که می گویند یک گله زف در جوان چونان ده گرم زف در پیری ست.
ب - آوارگی همیشگی، در تمام مدت زندگی ام با زف و پیش از زف آوارگی از عناصر اصلی زندگی ام بوده و هست ابتدا آوارگی درون شهر و بعد در شهرهای مختلف و پس از آن در کشورها و بعد قاره ها به گونه ای که این جانب در نخستین سالهای ده سی زندگی ام می توانم ادعا کنم هیچ زفی ای به اندازه ی من شهرها و کشورهای گوناگون ندیده است.
پ - زفی بودن در دوران آوارگی و تلاش برای یافتن زف، شاید زفیان دنیا دیده ی دیگری باشند اما این جانب افتخار این را دارد بیشتر دوران آوارگی اش را زفی بوده است، و زفی نیست مگر جستجوی زف. برای زفی جستجوی زف است که سفر را کامل می کند. پس شادمانه می گویم در سفرهای مختلفم به کشورهای ایران، امارات عربی، ترکیه، عراق، مالزی، ژاپن و کره جنوبی در آسیا و سوید دانمارک، آلمان، فرانسه، اسپانیا، اتریش، ایتالیا، هلند و بلژیک و سایر کشورهای کوچک و بزرگ اروپایی  و در کشور آفریقای جنوبی و در بیشتر شهرهای این کشورها به دنبال زف گشته و در اکثر موارد همای سعادت مرا به سوی زف رهنموده است و طعم زف بیشتر این کشورها در حافظه ام مانده است.
با توجه به موارد بالا این زفی به عنوان آواره گردی  همیشگی خود را شایسته ی نامزدی و انتخاب برای نوشن کتاب راهنمای زف در سفر یا فصل های قاره ی اروپا و آسیای کتاب می دانم.

زف تان همیشه خالص، رگ تان همیشه بیرون باد.

الزفی الحقر علی الپروردگار
به پوست عکسی از دست راست دست چپ زمیمه گشته است.

۱۳۹۲ اسفند ۱۰, شنبه

در راهی که خطی را به دور دست می‌رساند در راهی که خیابانی را به شهری که دوست‌ش داری می‌رساند در راهی که درخت‌ها هوای بهار به سرشان زده‌است و چمن‌ها در کنار رفتن تو سبز شده‌اند و زردی درشان به چشم‌می‌زند زردی‌هایی که در باد پیام تمام گم‌کشتگان تاریخ را می‌دهند کودکی بودم مامان می‌گفت قاصدک‌ها پیام‌برانند. هر کدام‌شان سلامی از دوستی به دوستی می‌برند دست کن یکی بردار و سلامی کن و فوت کن باد برایت می‌بردش آن‌جا که دوستی در انتظار است، زیاد بودند بی‌شمار از راه می‌رسیدند و حیاط خلوت خانه‌مان را پر می‌کردند از سلام‌هایی. همان روزها هم می‌دانستم این‌ها همه نه سلامی به من می‌رسانند و نه سلامی می‌برند پیام‌برانی‌م که در حیاط خلوتی در بند باران پاییز و تارهای عنکبوت‌ خواهند خفت. سال‌ها بعد کشفم آتش بود و سوخت شررمان قاصدک‌ها. در راهی در خیابانی که به شهری آشنا می‌رسد به مردمانی آشنا می‌رسد در زیر آفتابی که پشتت را گرم می‌کند، آفتابی که می‌گویدت تمام راه‌ها به شهری ‌آشنا می‌رسد به مردمی آشنا می‌رسد دست‌ها را از جیبم بیرون می‌کشم و سیگاری می‌پیچم و راه می‌روم و راه می‌روم راه می‌روم و راه می‌روم در یادم تمام سلام‌های نرسیده‌است و آفتاب می‌گویدم سلام شده، رسیده‌خواهد شد پاییزت زمستان می‌شود و زمستانت بهار و سلام گلی زرد می‌شود می‌نشیند در چشمت، در راهی که می‌روی تمام دردهایت در آفتاب محو می‌شود گرمی می‌آید و خستگی از تنت بیرون می‌کشد گل زرد سلام تو یا سلامی به تو. از تمام تاریکی‌های بودنت دیگر شو در زیر آفتابی آشنا و راهی به شهری آشنا و سلامی از آشنایی.
راه‌می‌روم راه‌می‌روم در جاده‌ای که به شهری می‌رسد و شهری که به راهی و راهی که به آشنایی، می‌دانم تمام گل‌های زرد سلامی ست بشکفته تا روزی در گوشی زمزمه شود.
صدای خودمان از یادمان رفته است. چیزی از بودنمان گم شده‌است در نبرد مدام برای پیداکردن صدایی که شنیده شود
تا اندوه درونمان بیرون بریزد. مرد نشسته است، تمام آدم‌هایی که در خیال من اند نشسته اند بعضی‌ها زیر درخت در دور دست کوه‌ها در آفتابی اردی‌بهشت و بویی که از کوه می‌آید زیباترین باش‌ستن ِ هستی را توی دماغت می‌زند. دیگرشان روی سکویی از پله در کنار بلندترین ساختمان شهر در شلوغ ترین جای زیستن نشسته اند سرشان به پایین خم است و سرما تمام وجودشان را پر کرده است بوی دود می‌آید و گند ماندگی از جوی‌ها، پاییز تمام شده‌است و بهاری در کار نیست، در کار نخواهد بود.

۱۳۹۲ اسفند ۴, یکشنبه

تمامش سرازیر است

تصویری خاکی از ستایشی روی دیوارهای شکسته
روی‌ لبه‌های ریخته
و تمام جویهای خشک شده
رودها
تصویری خاکی از دور
دورتر
سگ، مرد موتور سوار را زمین زد
از این‌جا تا تمام راهای رسیده به تمام دوراهی‌ها
مارها، خوابیده، روی تمام جاده‌ها
و بوته‌های سوخته، کباب گوشت و دود و درد
دست باد کرده
رگه‌های مصدوم
معدن‌چی
مقصود، جاری در تمام گشتن بی‌دید چشم‌ها در بیداری
مقصد
تمام قدم زدن‌های مسیر خاکی
رد مرد موتور سوار از دور خاک، گرد
سر سرخ خروس
روی سر خروس، سرخی
خون
روی خون، چشم
روی چشم، دست
دست دوست
دست دشمن، روی چشم دشمن
خاک
خون
انتها در بی‌نهایت خاک و خون می‌ریزد به
تمام رودهای خشک، به جوی‌های خشک، سیالی از خاک
می‌ریزد
دارد
اما
مارهای سر سرخ
سر مرد موتور سوار، روی تپه‌ای انتهای خاکی
نگاهش
تمامش خیانت دست
دست اول
بعد دست دوم
و حالا پای اول روی دیوار خاکی
مرد روی موتور نشسته‌است
دستش با اشاره‌ی شست به اشاره فنک می‌شود
سرک می‌کشد به آن سمت دیوار
دست از جیبت بیرون بکش
قدم بزن تا تقاطع راه اول با دوم
راست راست چپ راست چپ راست
درمی‌زند
لاک‌پشت
خارپشت
پشت‌ هم
پشت به پشت
تمام مردمان روی جاده نشته‌اند
روی جاده‌های خاکی
ورد می‌خوانند
پشت به پشت، تمام مردمان، لال
کر اند
رو در رو
پشت به پشت
ورد می‌خوانند
اع اعع اعه
وردِ، از حنجره‌ی سوراخ
صدای باد از سوارخ
می‌دانستی هیچ‌کس چیزی نمی‌شنود؟
نگاهت تمام مدت روی چهره‌ی پشتی می‌ماند
چرا که
آشنایی تمام جاده‌ها، از نگاه آدم پشتی است
دست از پشتی، پیش
از پیشی، پس
دستت را از دست مرد موتور سوار بیرون بکش
سی‌صد و سی سی‌سی الوورا بنوش
با طعم سیب
تا سر مرد، تمام راه‌ها سرازیری ست
تا سر مار، تمام راه‌ها سرازیری ست
تا پایین تر و تمام راه برگشت، سرازیری ست
پایین‌تر
تا ته لاک‌پشت
دمش که تکان می‌خورد
و سرش که سر مار به دهانش است
و دمش، همه سرازیری ست.

تا موتور مرد سوار و تا بارش که از قدیم می‌کشد تمامش سرازیری ست.

۱۳۹۲ دی ۱۷, سه‌شنبه

یونس کاسب جدیدم است چهل ساله، گی و با پوستی روشن خانه‌اش ابتدای محله‌ی خلاف‌کارهاست می‌شود بو کرد خلاف‌کارهای کجای شهر اند کافی است نگاهی به نقشه‌ی شهر بکنی و دوری در خیابان‌های شهر با گوگل بزنی تا حدود کار دست بیاید و بعد چند ساعت قدم زدن در شهر می‌رساندت به آن‌جا که باید از این به بعد پیدا کردن ساقی و پیدا کردن ساقی به‌تر و به‌تر به حست از مکان و زمان بستگی دارد. گاهی به‌ عمد با ساقی دله دزد می‌مانم تا خمار نشوم. از این‌ها بگذریم. خانه‌ی یونس پاتوق است همه‌چیز در خانه‌اش پیدا می‌شود و همه‌کس هم. زنگ می‌زنی یونس پشت در می‌آید اسمت را می‌گویی و در را باز می‌کند همیشه او در را باز می‌کند. یونس شیزوفرنی دارد مدام روی قرص‌هایی است که خوابش می‌کند وقتی هم که خواب نیست گیج یا منگ. یونس ته مانده‌هایی از هنر هم دارد از آدم‌های خانه‌ی یونس شاید کمی بنویسم.
برای اولین بار می‌دیدمش، یونس قیچی به دست در خانه را بازکرد، گفت موی کسی را کوتاه می‌کند و رفت به آشپزخانه من راه اتاق را می‌دانم اتاق همیشه پر است از آدم‌های مختلف وقتی نشستن یان و دختر صورتی نشسته‌اند و جوینت می‌کشند مثل همیشه تعارف می‌کنند دو کام می‌گیرم و سیگاری را رد می‌کنم به زنی در اواخر سی‌سالگی‌ش که نشسته روی صندلی و با مبایلش ور می‌رود. می‌نشینم و سیگار دود می‌کنم، زن به سویدی چیزهایی می‌گوید می‌گویم سویدی نمی‌فهمم، می‌گوید آه. ساکت می‌شود. چند ثانیه بعد شروع می‌کند
ماهی قرمز می‌دونی چیه
آره
دوستم دوتا ماهی قرمز داشت بعد پسرش پنج سال‌شه یکی از ماهی ها می‌میره می‌بینه مامانش می‌اندازدش تو توالت. فردا می‌آد مامانش خونه می‌بینه پسرش با نخ وایستاده سر توالت می‌خواد ماهی بگیره
آها
نمی‌فهمه بچه‌ی پنج‌ساله مرگ چیه
از موضوع بحث خوشم نمی‌آید سرم را تکان می‌دهم و می‌روم آشپزخانه سراغ یونس. یونس منتظر کاسب بزرگ‌تری ست که پنج‌گرم جنس برایش بیاورد. و در این‌حال مو‌های زنی پنجاه و چند ساله را می‌زند می‌پرسم خبری نشد می‌گوید نه منتظر تلفن‌ام. معمولن این جور مواقع یونس اندکی زف از جایی می‌آورد و می‌نشستیم می‌کشیدیم امروز سرش گرم سلمانی است زن برهنه برای شنا پیش یونس ایستاده قد کوتاه صورتی که گاه چین دارد می‌دانم این‌جا پول سلمانی زیاد است توی خیابان‌های‌شان بیش از هرچیز سلمانی است و همیشه چند نفری توی صف نشسته‌اند و تعدادی زیر دستگاه‌های عجیب و غریب اند. من برای خودم یک سلمانی مرد سوریه‌ای پیدا کرده‌ام تا موهایم را بزند سلمانی‌ش درست مثل همان‌هایی ست که در ایران داریم توی آن شیشه‌ها پیش چشم بیننده‌ها و زیر نظر سه یا چهار نفری که دورت وول می‌خورند احساس راحتی نمی‌کنم.
برمی‌گردم به اتاق زن هنوز دارد با موبایل‌ش ورمی‌رود.
ماهی‌های قرمز باید آب‌شون رو کم عوض کنی.
وقتی می‌گوید ماهی قرمز (گلد فیسک) یان و دختر می‌زنند زیر خنده چند دقیقه‌ی بعد یان بلند می‌‌شود و بعد دختر. بی‌شک این‌جا خانه‌ی یونس است ولی هر چند مدت یک‌بار کسی اتاق کناری را اجاره‌ می‌کند انگار و آن‌جا می‌ماند این مدت نوبت یان است و دختر صورتی.
اِه!
می‌دونستی از چین آمده‌اند.
نه
خیلی مهم‌بودند.
آره فکرکنم.
من منتظر زف ام برسد.
زن دوباره شروع می‌کند به داستان پسر پنج ساله‌ای که ماهی قرمزش مرده و در توالت ماهی گیری می‌کرد را بگوید.
حرفش را می‌برم
ماهی قرمز می‌خوای نگه داری؟
نه
پس دنبال چی‌ای؟
دوستم اسباب کشی داره یه ماهی قرمزش زنده‌است می‌خواهد یه مدت بزاردش پیش من
آها
می‌دونستی ماهی های قرمز تو تنگ هم می‌تونند زندگی کنند.
آره
زن موهایش را کوتاه کرده می‌آید توی اتاق با صاحب آینده‌ی ماهی قرمز شروع می‌کند به گفت و گو.
بعد می‌گوید وقت رفتن است. کلاه کاسکتش را بر می‌دارد و چیزی می‌گوید که مثلن موتور دارم من می‌گویم موتور می‌گوید نه و باز آن اسم سویدی را می‌گوید می‌گوید کوچکتر از موتور است
می‌گویم اسکوتر
می‌گوید آره
و می‌خندد می‌گوید پول موتور ندارد من احساس می‌کنم خجالت می‌کشد یونس از ماجرا پرت است با آندریاس در مورد جامعه حرف می‌زدیم اما یونس از ترس‌هایش می‌گوید هر چیزی می‌گویم کسی در جایی شبیه به‌آن آسیب جنسی ای به او زده‌است. چند روز پیش داشتیم با یک چت جدید در مورد ولگردی با ماشین حرف می‌زدیم دست می‌گیری جلوی کامیون و می‌بردندت. یونس توضیح داد یک بار این کار را کرده‌است با دختری و رفته است به فلان شهر و بعد اضافه کرد افتضاح بود. خندیدم فکرکردم تجربه‌ش از رفتن با ماشین و خوابیدن کنار خیابان بد بوده‌است گفت اگر جای من بودی نمی‌خندیدی با یک دختر یک ماه توی کانکسی جایی در شمال بوده‌است و دختر سواستفاده‌ی جنسی از او می‌کرده‌است.
زن دست از سر ماهی قرمز ور داشته است و یک‌سری کتاب در آورده‌است به یونس می‌گوید فردا امتحان دارد. یونس می‌گوید که من درس می‌خوانم. می‌گوید شیمی بلدی؟ می‌گویم چیزهایی و بعد یک سری سوال در می‌آورد تا منتظر کاسب ام سوال‌هایش را حل می‌کنم زف می‌رسد خریدم را می‌کنم. می‌نشینیم زف بزنیم.
سرش را می‌کند توی سوال‌هایش تا زف زدنم را نبیند.
یونس از موسیقی‌هایی که جدید کشف کرده‌است می‌گذارد.
توی موسیقی‌هایش مدام کسی فریاد می‌زند، جیغ می‌زند کسی پرده‌ی گوش کسی را پاره می‌کند و صدای جیغ گیتار گوش مرا زیاد نمی‌مانم اول‌ها اصلن نمی‌ماندم بعدن فهمیدم رسم است با صاحب‌خانه بنشینی و اندکی زف بزنی حالا چند دقیقه‌ای می‌مانم تا یونس بعد از دو دود به خلصه‌ی اعلا برود و با سر بیفتد روی زمین صدایش کنم و بروم.



۱۳۹۲ دی ۱۵, یکشنبه

یک‌جایی ترکیبی از چند واژه دروازه‌ای را باز می‌کند که دیگر بسته‌نمی‌شود وقتی تمام بدنت می‌لرزد چیزی که من به شما وعده می‌دهم تکرار بی‌پایان خوانش‌های گوناگون است آن‌گونه که شما را خوش بیاید اینجا این چند خط از من چیزی نمی‌گویند می‌گردند در شمایی که انگشتانتان را هنوز به خاکستری‌ روزها و زردی سر انگشتانتان را به سرخی و بعد سیاهی و بعد به خالی رنگ‌ها نفروخته‌اید چیزی می‌یابند و بعد ب پرتابش می‌کنند سرتان را کنار بکشید همین
بوسیدن روی الکل بی‌رنگ ودکا باید فقط ودکا نوشید تنها معجزه‌ی مذهب که می‌شود دیدش تنها نشانی از خداوند که هست هنوز و تمام مست‌های تنها در خیابان‌های شهر می‌شناسندش.
راسپوتین روی آب راه نرفت مرگش را از رودخانه بیرون کشید و خودش را غرق کرد آقای مسیح روی آب راه رفت معجزه‌ی آن شراب بود و معجزه‌ای این ودکا.
آن زمان که استوا بودم خیال قطب خواب از سرم می‌ربود حالا که خواب راسپوتین دست از سرم بر نمی‌دارد این که معجزه‌ای ندارم تنها بازدارنده‌ی ادعای پیامبری‌ام است شما اگر ایمان بیاورید می‌توانم تمام این شیشه‌ را سر بکشم و باز ادامه دهم و باز ادامه دهم تا تمام رنگ‌ها در هم شود و خواب خیالی شود که دور سرت می‌چرخد و دهانت انگار که چسب خورده‌باشی از درخت گیلاس در کودکی «زوو» و بعد به قسمت خداییم می‌رسم که خواب‌هایم برمی‌گردند تمام شیاطین در کارند تا چیزی از عالم خواب به من نرسد آن همه بطری خالی می‌رساندم به خواب‌هایی که دیده می‌شوند و دردی که ارثی‌ ست در پاهایم باید برویم اجداد نه چندان دورم راهی بوده‌اند در خوابم می‌گوید که باید هم‌پای قافله از این شهر به آن شهر پیاده بروم زائر