۱۳۹۲ خرداد ۸, چهارشنبه

من در ذهنم

ذهنم خالی‌ست
کسی در زیر زمین خانه‌ای خیابانی می‌کشد تمام عمرش را مانده در زیرزمین و تصویر از تمام شهرهای جهان می‌کشد.
استخدامش می‌کنم و تمام شب‌ها مستش می‌کنم
در چهارچوب ذهنم اسیرش می‌کنم و می‌خواهم که برایم چیزی بکشد
نقاش دیوانه است طرحش بر صورت‌م می‌نشید مستی از سرش می‌پرد آن‌گاه که خودش را به دیوارهای می‌کوبد، می‌گذارم برود
آن‌گاه که به بازسازی فرورفتگی‌های ذهنم می‌رسم خالی اطاق ذهنم به وحشتم می‌‌اندازد
تندیس‌گری می‌خواهم که خالی را خیالی کند بت سازد از برایم که پرستشش تمام ابعادم را خم کند
در گوشه‌ی شهر نشسته بر زانو پیدایش می‌کنم دستش نیاز را می‌جوید من نیازمند، دست می‌گیرمش
تندیس‌گر دیوانه ست همان که به تندیس‌گری بخوانیش خالی‌ش پر می‌شود می‌نشیند و چشم‌هایش را به خوابی می‌بندد که باید نقر کند از نقر برایش قبری در ذهنم می‌سازد تندیس‌گر دیوانه بود در گوشه‌ی ذهنم دفن شده‌است
ذهنم خالی ست و خالی‌ش تمام‌م را پر از تنهایی می‌کند
دختر از پشت پنجره می‌گذرد دستش را می‌گیرم ذهنم را کاخی می‌کند که خیال شاهزادگی دارد
من قبای سلطنت می‌پوشم به خالی بی‌نهایت قصرم می‌نگرم و دخترکی که تصویرش نه در من است که در آینه‌ای از خویش است
دختر دیوانه است
می‌گویمش تمام کاخ‌ها فرو خواهند ریخت انگار که خالی دیگری م در قصرش رقصان از من رد می‌شود
ذهنم را می‌گذارم برای دختر
خالی‌م را رها می‌کنم
سمت ما انسان‌ها، بی‌سر اند سرش‌ان را جایی به نقاشی، نقاری، دختری داده‌اند
سال‌ها نشسته‌ام به نگره
شاعری می‌آید کلماتش را روی خالی شانه‌هایم یک‌یک پایه‌ای می‌کند به ساخت ذهنی که تمامش فریاد است ناله است رنگ است از کلمه
شاعر زبانش رفتن است و کارش رویش
شادمان فریاد می‌کنم که آهای ذهنم حالا از رفتن می‌گوید و می‌روید
شادمانم که تمام استخوان‌های جم‌جمعه‌ام به صدا می‌آیند رویش از پوسته می‌گذرد درد در تمام سرم می‌پیچد و شاخه‌هایی که از پوسیده‌ی ذهنم بیرون زده‌اند سبز می‌شوند به نشانه‌ی مرگ پر از برگ می‌شوند
ذهنم را پیش‌کش کویری می‌کنم که خواب‌شان بی‌هیچ بویی ست تا درختم خشکیده‌ چوبی ‌شود گرمای آتش کولی‌ای رقصان

برای تمام دخترانی که در فیسبوک نمی‌شناسمشان

این که خیلی وقته عکس پروفایلم و عوض نکردم می‌خواست یه عکس از خودم بگیرم صبح که بیدار شدم گوشه‌ی لبم خیس بود طبق عادت ده سال گذشته یه نیم ساعتی تو رخت خواب غلتیدم یه شورت تقربین سه چهار سال کارکرده‌ی رنگ و رو رفته پامه با یه تی‌شرت خاکستری که چند جاش روی قفسه‌ی سینه و یکی روی آستینش سوراخ شده همیشه برام سوال بود که چطوری سیگار دستم بوده که آستین تی‌شرت و سوزوندم ولی هیچ وقت به جوابی نرسیدم. وای از موهام بگم شیش ماه ه نرفتم سلمونی و یعنی همین مدته که شونه نشدند ریش‌هام رو هفته‌ای دو هفته یک بار می‌زنم الان نزدیک دوهفته‌ رسیدند با موهای وزوزی و ریش‌هایی که روی چونه چند تاشون سفید شده به نظر کثیف می‌آم ولی بگم من تقریبن هر روز دوش می‌گیرم اگر که هر روز نشه دو روز یک بار دیگه حتمن این کار رو می‌کنم مگر این که نخوام از خونه بیرون برم که شده تا یک هفته‌هم خودم و نشورم. دماغم و هر کی می‌بینی می‌گه وای چقدر بزرگ چرا عمل نمی‌کنی به نظرم دماغم در دسته‌ی عقابی‌ها نمی‌گنجه نوک دماغم  یه جور خاصیه خیلی سرش اومده پایین و در انتها یک‌کم پهنه اینه که وقتی می‌خندم تقریبن تمام صورتم و پر می‌کنه از درازی نوک دماغم همین بس که تنها شیرین کاری که بلدم رسوندن نوک زبونم به دماغمه. بابا بزرگمم فقط همین یه شیرین کاری رو بلد بود. خلاصه وقتی می‌خواستم این عکس رو بگیرم دهنم خشک بود و بوی گند می‌داد احتمالن چون تازه از خواب بیدار شده‌بودم و با همون لباس‌هایی که گفتم و وضع صورت دوربین رو با دست راستم گرفتم و بعد روی شکمم پایین کشیدم آروم دستم و از اون‌جایی که تی‌شرتم بالا رفته دستم به پشم‌های زبر دور نافم خورد در حالی که به زور می‌خندیدم و سعی می‌کردم دماغم را به تمام صورتم گسترش بدهم این عکس و گرفتم تازه شب پیشش ۴۷۵ سی‌سی الکل ۴۰ درصد روسی خوردم ارزون ترین عرق این‌جاست و پشتش سه تا آلپرا انداختم بالا همینه که چشمام این قدر خماره و صورتم داغون انگار که تمام صحرای آفریقا را یه نفس پیاده رفتم.
وای Hovaxshata کاش این‌جا بودی دوست ندارم از خودم عکس بگیرم کاش بودی و این عکس خوشگل و از من می‌گرفتی