۱۳۹۲ مهر ۱۷, چهارشنبه

می‌تونی مردم را بکشی و او‌ن‌جا که پیداشون کردی دفنشون کنی
می‌تونی تفنگ برداری و سوار اسبت شوی و بروی و بروی تا نفس اسبت ببره و کنار اسبت دراز بکشی و بمیری
می‌شه دستتات را ببندی به دور درخت و صبر کنی تا مرگ آزادت کنه
مرگ تو یا درخت
می‌شه خوابت و برا کسی تعریف کنی و بعد بیدارش کنی
می‌شه تمام شب تمام روز کنار یکی باشی که می‌شه کنارش بود نه حرفی نه خواستی نه برداشتی

برایتان بگویم تعریف حسن از زندگی در ذهنش نشسته‌است روزی را به یاد می‌آورد و لذتی را که پیش پایش افتاد. من حسن را در خیال آن روز می‌بینم تکیه داده‌است به دیوار سرخ و سرما بی‌حسش کرده‌است دیگر انگشتانش چیزی برای حس‌کردن ندارند حسن دست‌هایش را جلوی صورتش می‌گیرد و از خواب آن روزی بیدار می‌شود که خدایی آمد و او را از تلخی خواب بیرون کشید حسن می‌توانست زندگی‌ای دیگر برای خودش در جایی دیگر دست پا کند اختیارش در ماندن در سیاره‌های دیگر هزاران بار بیش از اختیار شما در بودنتان بود اما حسن دست روی دست گذاشت و به چیزی که از راه می‌رسید فکرنکرد و خدای دست‌های یخ‌زده انگشتانش را از او ستود او مردی را در خواب دید بیدار شد و باز خوابید
تعریف حسن از زندگی در همان بیداری بین دو خواب مانده‌است
روزها اما از آن زمان بسیار دور اند از رفتن‌شان می‌شود دید دیگر حسن حس خوب زندگی را نمی‌داند حسن سیاره‌ش را به نادرست انتخاب کرده است این را می‌داند

۱۳۹۲ مهر ۱۶, سه‌شنبه

victory is mine

حالا می‌توانم تمام گذشته‌ام را به یاد بیاورم می‌توانم تمام روزهای زندگی‌ام را تک‌تک با حس‌هایش به خاطر بیاورم. تمام گشتن‌هایم را و تمام بودن‌‌هایم سفرهایم را آن‌ها که آن زمان این‌ حد بی‌ارزش می‌نمودند آن‌ها که جز از روی بی‌میلی به زیستن نبودند این روزها با تمام کتاب‌هایی که خوانده‌ام دست در دست هم داده‌اند و فریب‌کاری ذهنم را به یاری گرفته‌اند تا از رویا برایم دنیایی بسازند که دست نیافتنی ترین است که خواستنی ترین است و گاه ترسناک‌ترین.
دیری نمی‌پاید رستگاری چیزی از من می‌شود

۱۳۹۲ شهریور ۲, شنبه

غروب‌ها که می‌شود دلم‌می‌خواهد برگردم ایران در شلوغی خیابان دنبال تاکسی بدوم و بعد بگزارم رندی جایم را بگیرد. غروب‌ها دلم‌می‌خواهد برگردم ایران نگاه‌ش کنم توی جاده‌هاش بگردم مردمش را بخوانم دروغ بشنوم غرق بی‌تفاوتی نابشان شوم.

زف

خماری زف به انتها که نزدیک می‌شود لحظاتی ست انسان بیدار می‌شود تمام دنیا در اطرافش می‌درخشد روشنی درختان رنگ‌ها و زیبایی زندگی هجومی می‌آورند به آینده‌ ات و تو می‌دانی فرداها پر از زیبایی است پر از زندگی ست. اما تمام می‌شوند دیری نمی‌پایند، زود می‌رسد جبر زندگی، زندگی روی دیگرش را نشانت می‌دهد آدم‌ها دوباره آدم‌های بیرون از قصه می‌شوند با تمام حقارت‌هایشان با تمام پلیدی‌هایشان آدم‌های دنیای واقعی می‌شوند.
آدم‌ها آدم‌ها می‌شناسم‌شان درک‌شان می‌کنم از این رو که می‌دانم هر انسانی دیگری ست و هر دیگری‌ای باید رفتارش دیگرگون باشد اما تمام چیزهایی که از پلیدی در آدم‌هاست را نمی‌فهمم ریشه‌ی این پلیدی‌ها این حقارت‌ها را نمی‌فهمم این که می‌توانند به دیگری آسیب برسانند می‌توانند دروغ بگویند می‌توانند بازخواست کنند می‌توانند آدم باشند نمی‌فهم‌مشان. چرا؟
ساعت‌های پایانی زف طولی نمی‌کشد و باز می‌گردی به دنیای واقعی به دنیایی که دیگر بار زف باید باشد تا زیستن ممکن شود.
کاش تمام آدم‌ها را در دوره‌ای معتاد می‌کردیم و می‌گذاشتیم‌شان تا این ساعت‌های پایانی زف را تجربه‌کنند، شاید دنیایی به‌تر می‌شد.
آدمی در عالم خاکی نمی‌آید بدست / عالمی دیگر بباید ساخت وز نو آدمی

۱۳۹۲ مرداد ۲۷, یکشنبه

جای این که به بعضی‌ها قرص ضدافسردگی بدهند باید به بقیه قرص افسردگی بخورانند.
ساعت‌ها اول خماری ذهنت هوش‌یار می‌شود اما هوش‌یاریش به تمامی در خدمت یافتن راهی و مکانی ست که زف را به بدنت برساند تمام راه‌های اولیه را امتحان می‌کند اگر قصد ترک داشته‌باشی کارش دشوارتر است نخست پی راهی می‌گردد که فریبت دهد و می‌تواند بی‌شک می‌تواند از تمام ابزارهایش استفاده می‌کند مدادم به دست و پای یخ زده‌ات به آب دماغت اشاره می‌کند و می‌برد.
دقایق اولی که زف به تو می‌رسد پیش از همه ذهنت آسوده می‌شود مهم‌ترین وظیفه‌ش را انجام داده‌ست تو را از دام غرق‌شدن بیرون کشیده‌است آرام می‌شود و بعد تمام انگشتان یخ‌زده‌ات فراموش می‌شوند و سردی مطبوعی در بدنت می‌پیچد که می‌دانی آخرین چیزی ست که از خماری مانده‌است سرما از دست و پاهایت بالا می‌آید و جایی در شکمت گم می‌شود و تمام تو نشئه‌ای

۱۳۹۲ مرداد ۲۰, یکشنبه

زینال

زینال با چشمان آبی‌ت نوید کدام به‌شتی
با دستان رگ از پوست بیرون زده‌اند و استخوان‌های که نگاه‌شان شماره‌است
زینال تو خواهش کدام نیازی که دیدنت پایان درد‌های‌م است
زینال افراشته قدت زیر بار کدامین بار خم شده‌است و موهای طلای‌ات به کدامین گناه پریشان‌اند
زینال دست‌هایت را دیگر بار بشوی و خنده‌ات را از من دریغ نکن که می‌دانی آن‌ها همگی دیر می‌کنند
زینال بندر با بندر یکی است و کشتی با کشتی بیا زار بخوانیم و پا بکوبیم
بیا تمام دیوان در بندمان را برهانیم
زینال بیا از خاطره‌ی سال‌های دور برای هم بگوییم که اگر باشیم لذت برای ما همیشگی ست

این ما تنها بازماندگان تاریخی نانوشته تاریخی نانوشتنی تاریخی به نوشته در نیاینده
ما تنهاییم من و تو زینال و تمام

۱۳۹۲ مرداد ۱۵, سه‌شنبه

بی‌شک عقل‌م را از دست‌داده‌ام سرم آن‌قدر شلوغ است که دیگر احتیاجی به کسی بیرون نیست یا به کسی بیرون هست تا یکی‌ شوم. نمی‌دانم شما هم این‌ها را توی کله‌تان دارید یا نه اگر نه شانس آورده‌اید که اسب در آشپز‌خانه‌تان زندگی نمی‌کند.

۱۳۹۲ مرداد ۱۴, دوشنبه

من در فن فریفتن خویش به کمال رسیده‌ام

لعنت به آیبوگن
من احمق نیستم به این معنی که فرق گه از گلستان را تا حد زیادی تشخیص می‌دهم، ماندنم این همه سال در گه نه به خاطر حماقتم است بگذار از یک ماجرای ساده شروع کنم سال‌ها پیش شنا در آب استخر باعث عفونت در گوشم شد از آن زمان به بعد قسمتی از مغزم مدام برای خودش چیزهایی ساخته‌است که سرم را زیر آب نمی‌توانم بکنم این که کامل سرم زیر آب باشد بماند اگر فشار آب دوش زیاد باشد و آب روی سرم برید هم احساس خفگی می‌کنم.
تا روزی که خماری به سراغم نیامده‌بود داستان زف آن‌قدر فیجع نبود ولی بعد از آن همه‌چیز فرق کرد خفگی را در ذهنت داشته‌باش حال با احساس خراش گلو، بالاآوردن مداوم، دل درد و اسهال و آب‌ریزش بینی و خمیازه، اشک ترکیبش‌کن می‌شود خماری منهای پا درد و کم‌درد و بی‌خوابی. نه خماری بزرگ‌تر از آن است که بتوانم سرم را زیر آب کنم

۱۳۹۲ مرداد ۱۳, یکشنبه

«ما کجاییم ما کجاییم آن دم که می‌فهمی، می‌فهمی که می‌فهمی»

۱۳۹۲ مرداد ۱۰, پنجشنبه

زبان بازی نیست، این‌که امشب دنبال واژه بگردی و فردا واژه از آن تو باشد، نه زبان تمرین مداوم است باید بفهمی واژه را و بدانی کجا باید بنشیند. تمام تلاش‌های این سال‌هایم برای یافتن کلمات نو بیهوده‌است مگر واژه از آن من شود. اگر متن به دیدمان ساختگی ست بیشترش از ساختگی بودن‌ش است، چون نویسنده کلماتش را نمی‌فهمد واژه‌ها را به زور از مغزش بیرون می‌کشد و می‌چسباندشان به روی کاغذ، جمله‌ها همه نامه‌ی باج‌گیری ست. واژه‌ها باید مثل آب روان شوند، اگر نویسنده بشناسدشان واژه‌ها رام خواننده هم می‌شوند.

خوشی ریدن است

این سال‌ها اطراف لذت آنقدر بوده‌ام که بدانم خوشی چیزی است که می‌ماند و درد همان است که لذت می‌خوانیمش.
اما سود این دانستن برایم به اندازه‌ی سود کشف نفت برای اسب‌آبی نبوده‌است
حالا می‌دانم که به درد و لذت هر دو هم‌زمان معتادم

در تعریف خوشی: هر لذت کوچک‌تر از مقدار معین تکرارپذیر، خوشی است مثال آشکارش ریدن

۱۳۹۲ مرداد ۵, شنبه

اوج حقیر

در بیست و چند سالگی به چنان اوج حقیری از خوشی دست یافتم که می‌دانم از آن پس تمام دست یافته‌های زندگی ام چیزی جز سقوط و درد نخواهندبود.

۱۳۹۲ مرداد ۴, جمعه

فکرکنم جواب ساده‌ای برای تمام سوال‌هایم یافته‌ام
این یافته آمده‌است بار کشفم را زیاد کند، چیزی که نیست را بیافریند،‌ آمده است مرا از آن چه هستم بیش‌تر کند
اما راستش کشفم چیزی دیگری می‌گوید، می‌گوید هی تو زندگی نمی‌دانی، نمی دانی باید جایگزین شود با بلد نیستی، تو همان من است این‌جا و تمام این بازی کلمات بازی من است که خودم را از کشفم دور کند.
من به این سطرها فکرنکردم، می‌خواستم یک جمله بنویسم که زندگی نمی‌دانم، به این‌جا رسیدم
یادم می‌آید روزهایی که زندگی نمی‌دانستم، روزهایی که به غریزه در زیستن غرق بودم و درست است که چیزی نبود ولی شما بودید و انگار که زندگی بود، حالا من مرده‌ام و تمام کسانی که دوره‌ام کرده‌اند این را می‌دانند از نگاهشان می‌خوانم برای مرده‌ای که سال‌ها مرده‌است دیگر سوگ‌واری هم نمی‌شود کرد می‌گذارند برای شب‌های جمعه سر نئشم فاتحه‌ای بخوانند.
خداوند دوری زف را به هیچ بنده‌ای اگر کافر هم نخواهد


۱۳۹۲ تیر ۳۰, یکشنبه

دست‌هایم را پیش صورتم گرفته‌ام تمام راه در سایه نشسته‌ام
تاریخ را از زیر خاک می‌خوانم
من امتداد زندگی تمام پیشینیانم ام
من خاطره‌ی هستی تمام درخت‌هایی ام که پدربزرگانم کاشته‌اند
تمام جنگ‌هایی که اجدادم از آن‌ها گریخته‌اند
تمام حکومت‌هایی که کرده‌اند
حکم‌هایی که بر سرشان هوار شده‌است
من تمام شکست‌های اجدادم ام
تمام خواب‌های پریشان‌شان
درد‌هایشان و دردهایشان و دردهایشان
از آن‌جا که من می‌آیم
تمام تاریخ‌مان درد است
سر که برمی‌کنم تا بی‌نهایت دور تاریخ
دیوار است و بارو و برج و برزخ
و شلاق بر گرده‌ی همسایه‌مان
من نمود تاریخ‌ام
کشورم هم با اسمی به بلندای تمدن و تهی
عظمت نماد وحشت است بر دیواره‌های شهرهایمان
دستم را پیش صورتم می‌گیرم
به آغاز واژه‌ها باز می‌گردم
سرم را از تنم جدا کرده‌ام
از درد‌هایم سرم را به گوشه‌ای حواله کرده‌ام
و تاریخ مردم‌م را در زبانم می‌خوانم
من خواهش تمام واژه‌های سقط شده‌ام
تمام کودکان نارس
تمام دیوانه‌های از دیو رهیده
تمام اسب‌هایی که به کشت واداشتنشان
من خاطره‌ی دست‌های آزاد ام زیر درختان سبز میوه
خاطره خواب‌ها و جوی‌ها
رقص‌ها
و آوایی به زیبایی از فردوس
من مستی تمام پای‌کوبی‌های تاریخ‌ام
سردی تمام زمستان‌ها در من خانه‌کرده‌است
گرمی داغ‌ها بر دست‌ها و ران‌ها
پاهای زخم از رفتن
و فراموشی خواب‌ها و رویاها
و بیش از تمامشان فراموشی شادی
من افسوس تمام خوشی‌های برباد رفته‌ام
من نه نمادی که نمودی از کشورم‌م

۱۳۹۲ خرداد ۸, چهارشنبه

من در ذهنم

ذهنم خالی‌ست
کسی در زیر زمین خانه‌ای خیابانی می‌کشد تمام عمرش را مانده در زیرزمین و تصویر از تمام شهرهای جهان می‌کشد.
استخدامش می‌کنم و تمام شب‌ها مستش می‌کنم
در چهارچوب ذهنم اسیرش می‌کنم و می‌خواهم که برایم چیزی بکشد
نقاش دیوانه است طرحش بر صورت‌م می‌نشید مستی از سرش می‌پرد آن‌گاه که خودش را به دیوارهای می‌کوبد، می‌گذارم برود
آن‌گاه که به بازسازی فرورفتگی‌های ذهنم می‌رسم خالی اطاق ذهنم به وحشتم می‌‌اندازد
تندیس‌گری می‌خواهم که خالی را خیالی کند بت سازد از برایم که پرستشش تمام ابعادم را خم کند
در گوشه‌ی شهر نشسته بر زانو پیدایش می‌کنم دستش نیاز را می‌جوید من نیازمند، دست می‌گیرمش
تندیس‌گر دیوانه ست همان که به تندیس‌گری بخوانیش خالی‌ش پر می‌شود می‌نشیند و چشم‌هایش را به خوابی می‌بندد که باید نقر کند از نقر برایش قبری در ذهنم می‌سازد تندیس‌گر دیوانه بود در گوشه‌ی ذهنم دفن شده‌است
ذهنم خالی ست و خالی‌ش تمام‌م را پر از تنهایی می‌کند
دختر از پشت پنجره می‌گذرد دستش را می‌گیرم ذهنم را کاخی می‌کند که خیال شاهزادگی دارد
من قبای سلطنت می‌پوشم به خالی بی‌نهایت قصرم می‌نگرم و دخترکی که تصویرش نه در من است که در آینه‌ای از خویش است
دختر دیوانه است
می‌گویمش تمام کاخ‌ها فرو خواهند ریخت انگار که خالی دیگری م در قصرش رقصان از من رد می‌شود
ذهنم را می‌گذارم برای دختر
خالی‌م را رها می‌کنم
سمت ما انسان‌ها، بی‌سر اند سرش‌ان را جایی به نقاشی، نقاری، دختری داده‌اند
سال‌ها نشسته‌ام به نگره
شاعری می‌آید کلماتش را روی خالی شانه‌هایم یک‌یک پایه‌ای می‌کند به ساخت ذهنی که تمامش فریاد است ناله است رنگ است از کلمه
شاعر زبانش رفتن است و کارش رویش
شادمان فریاد می‌کنم که آهای ذهنم حالا از رفتن می‌گوید و می‌روید
شادمانم که تمام استخوان‌های جم‌جمعه‌ام به صدا می‌آیند رویش از پوسته می‌گذرد درد در تمام سرم می‌پیچد و شاخه‌هایی که از پوسیده‌ی ذهنم بیرون زده‌اند سبز می‌شوند به نشانه‌ی مرگ پر از برگ می‌شوند
ذهنم را پیش‌کش کویری می‌کنم که خواب‌شان بی‌هیچ بویی ست تا درختم خشکیده‌ چوبی ‌شود گرمای آتش کولی‌ای رقصان

برای تمام دخترانی که در فیسبوک نمی‌شناسمشان

این که خیلی وقته عکس پروفایلم و عوض نکردم می‌خواست یه عکس از خودم بگیرم صبح که بیدار شدم گوشه‌ی لبم خیس بود طبق عادت ده سال گذشته یه نیم ساعتی تو رخت خواب غلتیدم یه شورت تقربین سه چهار سال کارکرده‌ی رنگ و رو رفته پامه با یه تی‌شرت خاکستری که چند جاش روی قفسه‌ی سینه و یکی روی آستینش سوراخ شده همیشه برام سوال بود که چطوری سیگار دستم بوده که آستین تی‌شرت و سوزوندم ولی هیچ وقت به جوابی نرسیدم. وای از موهام بگم شیش ماه ه نرفتم سلمونی و یعنی همین مدته که شونه نشدند ریش‌هام رو هفته‌ای دو هفته یک بار می‌زنم الان نزدیک دوهفته‌ رسیدند با موهای وزوزی و ریش‌هایی که روی چونه چند تاشون سفید شده به نظر کثیف می‌آم ولی بگم من تقریبن هر روز دوش می‌گیرم اگر که هر روز نشه دو روز یک بار دیگه حتمن این کار رو می‌کنم مگر این که نخوام از خونه بیرون برم که شده تا یک هفته‌هم خودم و نشورم. دماغم و هر کی می‌بینی می‌گه وای چقدر بزرگ چرا عمل نمی‌کنی به نظرم دماغم در دسته‌ی عقابی‌ها نمی‌گنجه نوک دماغم  یه جور خاصیه خیلی سرش اومده پایین و در انتها یک‌کم پهنه اینه که وقتی می‌خندم تقریبن تمام صورتم و پر می‌کنه از درازی نوک دماغم همین بس که تنها شیرین کاری که بلدم رسوندن نوک زبونم به دماغمه. بابا بزرگمم فقط همین یه شیرین کاری رو بلد بود. خلاصه وقتی می‌خواستم این عکس رو بگیرم دهنم خشک بود و بوی گند می‌داد احتمالن چون تازه از خواب بیدار شده‌بودم و با همون لباس‌هایی که گفتم و وضع صورت دوربین رو با دست راستم گرفتم و بعد روی شکمم پایین کشیدم آروم دستم و از اون‌جایی که تی‌شرتم بالا رفته دستم به پشم‌های زبر دور نافم خورد در حالی که به زور می‌خندیدم و سعی می‌کردم دماغم را به تمام صورتم گسترش بدهم این عکس و گرفتم تازه شب پیشش ۴۷۵ سی‌سی الکل ۴۰ درصد روسی خوردم ارزون ترین عرق این‌جاست و پشتش سه تا آلپرا انداختم بالا همینه که چشمام این قدر خماره و صورتم داغون انگار که تمام صحرای آفریقا را یه نفس پیاده رفتم.
وای Hovaxshata کاش این‌جا بودی دوست ندارم از خودم عکس بگیرم کاش بودی و این عکس خوشگل و از من می‌گرفتی

۱۳۹۲ فروردین ۱۹, دوشنبه

نمای بسته‌ی خودم را در قاب فلزی روی دیوار پیچیده‌ام زمستان سردترین فصل سال نیست و خماری بدترین درد. مشت مشت ویتامین دی می‌خورم اقای دکتر پیش‌نهاد داده است برای افسردگی خوب است هیچ اثری ندارد حتی اگر بگویی به اندازه‌ی سرکشیدن یک بطری الکل، الکلی شدن هم دردی ست برای خودش. من همان زف را ترجیح می‌دهم. خماری را ترجیح می‌دهم این که تمامش درگیری را ترجیح می‌دهم درست یادم نیست که پیش از زف چکار می‌کردم و پیش از الکل هم راه زیادی گذشته‌است از زمانی که روی زمین راه می‌رفتم. آدم‌ها باید پوست‌شان خیلی کلفت‌تر از آن روزها شده‌باشد. زمان را از دست نده پسرم اسب‌آبی روز جهانی تخم‌گذاری گفتم. ولی من از دست دادمش زمان را و زمینم را

۱۳۹۱ اسفند ۲۲, سه‌شنبه

سریع‌ترین مرد روی زمین

به طور رسمی امروز خودم را به عنوان سریع‌ترین مرد روی زمین انتخاب کردم همش ده، دوازده سال طول کشید که برگردم به شروع مسابقه.

۱۳۹۱ اسفند ۱۷, پنجشنبه

زف از دور

مشکل زف این است که از دور بی‌نهایت زیباتر ست از آن چیزی که از نزدیک است. زف هم مانند تمام خداوندان المپ باید بر تخت شاهی‌ش باشد در خیال مردمانی که می‌شناسندش نه در زمین که آفریده، آفریننده را در زمان می‌کشد و با خنجری از واقعیت روزهای تاریک.
آن‌چه می‌ماند نقص است.

۱۳۹۱ اسفند ۱۵, سه‌شنبه

دورترها

ساعت چهار است، انقلاب آماده است اگر بهار شود، قدم می‌زنم.
چیزی در این رفتن است خوب است آفتاب باشد هوا خنک باشد قدم که می‌زنی گرمت شود از زیر سایه‌ها رد شوی و بروی و برسی به صدر.
دماغم بوی خوش خاک می‌دهد راه می‌افتم از خیابان‌ها می‌روم و می‌روم تا بی‌نهایت روزها در همین ساعت، کفش‌هایم را در چمن‌های پارک لاله در می‌آورم تمام پلیس‌ها می‌آیند به کاج‌های سوخته‌ام گیر می‌دهند و من دستم را نگه می‌دارم جلوی صورتم که عکسم از تصویر آفتاب پررنگ شود.
ساعت پنج است همه جا تاریک است زمستان است مردم از کوچه‌ها رد می‌شوند و رد می‌شوند تا به خواب یک کتاب برسند از خواب کتاب بیرون می‌آیند من ترس را روزی کنار درختی نشاندم و دستم را بالا زدم از آن روز در هر قدمم دل‌م می‌تپد با روزها ترسم رشد می‌کند و سایه‌ها به لرزش دست‌هایم از باد قوت می‌بخشند در آن روز کتابی را که خوانده‌بودم بستم و کنار تویی نشستم که مرگمان را با هم به سوگ نشستیم و چه آگاه از پوسیدنمان نظاره را گزیدیم.
تا روز از ما بهار شود و سبز شود از ما و بیرون تمام خانه‌ها نشسته اسبی شیهه کشد.
آفتاب است ساعت هفت است از کوچه صدای بازی می‌آید من پاهایم را به اختیار خودشان نهاده‌ام که بروند و بروند تا رسیدن‌شان به صدای شادی در کوچه‌ای که نور با سیاهی در هم است و خنکای تابستان شوقی را که آب از جوی می‌کشد می‌نوشد.
آسمان خواب ست. ماه چرخش هر ماه‌ش را دوره می‌کند که شب از تنهایی به ماهی پناهنده‌گشته‌است که زیبایی‌ش از نبود نوری ست. ما آوارگان، در ما به در شدگان از قدمت تاریخ، ماه را به خورشیدی که بودمان گزیدیم که مرگ را زینتی برای تماشا خواستیم.
زمستان است دستم را به سپیدی برف می‌کشم تا درخشش نورش چشم تنگم را کور کند به سختی سرمایی که آب را از حرکت باز می‌دارد. خورشید اما آتش است از دور.

۱۳۹۱ اسفند ۱۱, جمعه

سه روز گذشته سرم روی کارم بوده است و برای تمام هفته‌ی بعد هم انگار که باید باشد نگاه می‌کنم به ده سال گذشته هیچ وقت در یک هفته این‌قدر جان‌نکنده‌ام و شاید در صد سال گذشته این طور نبوده‌ام احساس بدی دارم احساس می‌کنم که این‌ها بلدند چطور از آدم‌ها کار بکشند بلدند خرت کنند انگار می‌دانند چطور سوارت شوند و این خیلی خوب نیست من آقا سواری بده نیستم گفته باشم یک هو جفتک می‌زنم می‌اندازمتان پایین نکنید این کار را

۱۳۹۱ بهمن ۲۹, یکشنبه

کودکیِ هیولا

مامان سرم سنگین است بیا این سیگار را از لبم بردار رگ‌های دستم معلوم نیست همه‌ش عرق شده عروقم بالای دستم را بگیر
مامان از به بی‌هوشی می‌زنم سر سرنگ را از دستم بگیر تا فردا این‌جا خواهم افتاد، خوب می‌شوم
مامان مغزم در دارد دست از سرم برنمی‌دارد باز می‌شود این‌جا بالای سرم بنشین آشغال از سرم بیرون می‌ریزد اتاق بوی گند‌نگیرد
مامان پاهایم به کار رفتن نمی‌خورد بی‌خود تکان می‌خورد از چهره‌شان می‌ترسم،  دنبالم اند، در را ببند
مامان چیزی در من تکان می‌خورد انگار که قلبم باشد نگه‌ش دار حالم را بد می‌کند قلب قلبم است
مامان این‌‌جا بنشین چشم‌ان کودکت را ببند نرو از چشم بازکردن به روی هیولاها خواب از سرم می‌پرد

۱۳۹۱ بهمن ۲۸, شنبه

I wish that I'd sailed the darkened seas

این روزها دیگر کسی نیست یا هستند و حال حرف زدن را ندارم برگشته‌ام تهران و توی خانه دراز کشیده‌ام ساعت از دوازده گذشته‌است جانکی‌های این دوره هستند تا صبح راه‌ می‌افتم برای دره هر وقت از تهران می‌روم می‌گویم که کمی برای برگشتن می‌گذارم ولی قبل رفتن به چیزی بیش از همیشه نیاز است تا از جا بکندت وقتی دوباره تهرانی بعد از دو ماه سه ماه فرقی نمی‌کند خماری انگار خماری جایی در درون تو مانده‌است و صبر کرده‌است که برسی به فرودگاه که آب دماغت آویزان شود عرق از سر و کولت بریزد و دست‌ و پایت یخ کند به خانه که می‌رسی جوینتی می‌پیچی که نمی‌دانم این ۲۰ گرم جوینت قرار است کی تمام شود انگار که برای همیشه این‌جا بوده و برای همیشه هم خواهد بود و سوار ماشین می‌شوی تاریکی تمام دنیا را گرفته‌است ماشین را پارک می‌کنم و راه می‌افتم خیابان هنوز تک تک ماشین‌هایش را دارد من از بریدگی سرازیر می‌شود تاریکی همه جا را گرفته‌است ترس‌ها ما یکی نیست این وقت شب سگ از این قسمت رد نمی‌شود از ترس اندکی جلوتر چوب‌دار را می‌بینم که سیگار دود می‌کند توی صورتم خیره می‌شود هم همان است که یک روز از سرازیری که می‌دویدم گفت هوی ندو گفتم چرا گفت ندو فکر می‌کنند پلیسه همه در می‌رند. سرم را تکان می‌دهم چیزی در صورتش احساس نمی‌کنم می‌رسم به آن‌جا که باید از آب‌شار پایین بروم این سخت‌ترین قسمت است این‌جا را کنده‌اند آب جمع می‌شود کارتن خواب‌ها صبح صورت‌شان را این‌جا می‌شویند از آب‌شار پایین می‌روم و راهم را از کنار رود‌خانه که فاضل‌آب می‌برد می‌کشم به سمت مرتضا. موش‌ها از زیر پاییم با جیغ رد می‌شوند خودم را کارگر کشتی می‌بینم، کشتی چوبی در آب‌های بی‌نهایت و شب تار در میان تمام خدمه‌ای که شرور اند در نگاه اول اما زندگی تمام این سال‌ها با آن‌ها در دریا نشانم‌داده‌است نه این‌ها شرور نیستند این‌ها همان‌هایی اند که از تمام شما آدم‌های روبرو آدم‌های بالای آن خیابان به‌تراند این‌ها اگر چیزی بردارند از گرسنگی است از خماری است شما برمی‌دارید چون معتاد برداشتنید. زفی‌ها برای پول زف گدایی می‌کنند به یکی‌شان پول کافی برای خرید زف بدهید دو‌تومن یا پنج‌تومن یک ثانیه دیگر نمی‌ایستد می‌رود سراغ کارش اما گداها همان‌جا هستند ما روی کشتی‌مان فقط به آب و غذا احتیاج داریم و سفر همین سفر آن هم در تاریکی شبانگاه آن‌جا که تمام انسان‌ها را خواب است ما را برای چیزی خواب نیست.

Heroin, be the death of me

گاهی نشسته ام با خودم فکر می‌کنم که زندگی برای من بی‌نهایت سخت است آدم‌هایش بی‌نهایت ساده‌اند زندگی‌شان بی‌نهایت احمقانه است و هزار بهانه‌ی دیگر از زف این روزها دورم که به این‌ها فکرمی‌کنم موهایم سفید می‌شود باورتان نمی‌شود ولی می‌شود هر دفعه که از زف دورم یک تکه از سرم موهایش سفید می‌شود انگار که زندگی برای من بی‌نهایت سخت است انگار که شما برای من هیچ جذابیتی ندارید انگار که همه چیز احمقانه است. انگار که از زندگی خسته ام انگار که از شما خسته ام که می‌شناسمتان و از شما که دورید بیش‌تر از شما که با من بوده‌اید بیش‌تر انگار تمامتان مثل من مرده‌اید همان خط همیشگی زندگی را می‌روید همان کار هر روز، من بی زف نمی‌توانم مثل شما زندگی کنم نه من آفتاب می‌خواهم آزادی می‌خواهم درخت می‌خواهم چای می‌خواهم حرف می‌خواهم خیال می‌خواهم باید که در کوچه‌ها بدوم باید که از مدرسه فرار کنم باید که از زیر کار در بروم و بی‌خیال تمام دنیا توی دشت گم بشوم بی احساس خستگی و بی احساس تشنگی باید که آفتاب باشد و بی زف نیست همه جا تاریک است نه باران می‌بارد نه آفتاب بیرون می‌آید و شما هم که همه مرده‌اید انگار بیش از من روی زف اید.
بر می‌گردم روی زفم که خوبم می‌کند دوباره برم می‌گرداند به خواب مرگی که آرامش را نوید می‌دهد

پیاده‌روی

سگ اضافی تا گردش عصر از خانه‌ی پدری به گور پدرش، برای گوارش آش سال و هوای آفتابی، به گه نشستم و آفتاب که تابید خشک‌شد بر من تا باران سال دیگر یا برف دوباره گندش به هوا ‌رود، در روده در مغز و چه نغز، تا سگ ول‌گرد از این گوشه عوعوکند گردنش به قلاده ‌کشم و کبابی "آقا بفرما" و سرسرنگ آهنی به قلبم "نگی دیگه!" دشنه در جهنم نشان چلیپا بر بازو کشد بی برداشتن دست، از آب‌شار آن قطره را بگذار
همین داستان ساده را بازی‌کن که می‌خندی
هه‌هه

۱۳۹۱ بهمن ۲۷, جمعه

And thank God that I just don't care

روزها می‌روند تو گوشه‌ای نشسته‌ای و زمان را دردستت چون ماسه‌هایی نگه داشته‌ای ساعت شنی تو به پهلو خوابیده‌است تمامی ندارد زمان برای تو ابدی است و این ابدییت همین لحظه است.
تمام جفنگیاتی که راجع به ابدیت خوانده‌اید و شنیده‌اید را دور بریزید تمامش کنید که تمام این‌ها حرف مفت است من در ابدییت بوده‌ام تکرار مکرر یک لحظه تکرار بی پایان یک راه و انگار همه چیز آن بیرون دیوانه است همه تان دیوانه اید همه تان احمق اید همه تان روی لبه‌ی اتوبان راه می‌روید ماشین ها به سرعت از کنارتان رد می‌شوند و شما با سرعت برعکس‌شان می‌دوید من همه‌تان را می‌شناسم احمق‌های این روزها شما که به امیدی ابدی شدن یا امید زندگی یا هر امید دیگری که من هیچ ازش نمی دانم دارید می‌دوید و می‌دوید و می‌دوید اگر می‌دانستید به کجا که می‌ایستادید این گوشه ساعتتان را مثل من کج می‌کردید و سیگاری می‌‌گیراندید و به همه‌ی احمق‌هایی که چون شما در این روزها اند می‌خندید. دنیای دیوانه
خوب من شما را می‌بینم می‌بینم و با خودم می‌گویم دیوانه اند و باز دوستتان دارم یا که نه هیچ احساسی در من بر نمی‌انگیزانید چرا که انگار که من به شما دونده‌های ماراتن ارزشی نمی‌دهم
درست مثل آن شب که نشه روی چمن‌های بلوار زنجان روبرو خوابگاه خوابیده‌ایم و درایم سیگاری دود می‌کنیم که گروه ماراتن می‌رسند و ما سرود ورزشکاران را برایشان می‌خوانیم یا آن شب که چهار نفری جلوی چادری دو نفری در یکی از شهرهای ایران که یادم نیست کدام است خوابیده‌ایم و صد تا بسیجی از جلویمان رژه می‌روند بهنام بلند می‌شود و دستش را جلو می‌برد که تسلیمم عادل می‌کشدش روی زمین که بشین و من انگار که برای همیشه نشسته‌ام تکان  نمی‌خورم سعید بی‌هوش است حتا زحمت بازکردن چشمانش را نمی‌دهد بعد چند دقیقه تمام می‌شوند و رییس‌شان با بی‌سیم به مان می‌گوید خسته نباشید! چادرتون کجه!
بهنام هرری می‌زند زیر خنده عادل جلوی دهنش را می‌گیرد سعید بی‌هوش است من دنبال سیگارم می‌گردم
بروید بدوید

۱۳۹۱ بهمن ۱۷, سه‌شنبه

All you sweet girls with all your sweet talk You can all go take a walk

تمام روز خوابی، آدمی که رویا می‌بیند خواب نمی‌بیند خواب است پس چیزی که می‌بیند چیزی نیست.
شما اگر نگاه کنید به چشمان‌م به شما نمی‌نگرم حتا اگر چشم‌هایم خیره به صورت‌تان باشد نگاه من از شما رد می‌شود چشمانم همیشه در بی‌نهایت تمرکزیده است شما به صورتم نگاه کنید چیزی از جنس خستگی می‌بینید و چشم‌هایم از شما رد می‌شود.
شما دخترهای شیرین برای من چه می‌توانید داشته باشید هم‌خوابگی این سوالی است که باید از خودتان بپرسید که این با کسی خواهد خوابید او که با خودش خوابیده‌است او که همیشه خواب است هم‌خوابگی این لذت اندک را چرا بخواهد و گند روابط انسانی با شما را نه نمی‌خواهد زف چیزی از جنس رابطه‌ی جنسی نمی‌گذارد همه اش همه‌ی لذت می‌رسد به زف چیزی برای دیگری نمی‌ماند خور و خواب و خشم و شهوت کجاست نمی‌دانیم جایی بسیار دور انگار که نزدیک شما نیست این یک سمت است احساس دوستی و تمام چیزهای خوبی که بشریت دارد هم همه اش می‌رود به بی‌نهایت دور به جایی که دود شده است.
در گردی تو در کنارم نشسته‌ای و حرف می‌زنی و حرف می‌زنی و من گوش می‌دهم اما گوشم نه چون گوش دادن دیگران است تو چیز از من به خودت نمی‌بینی راهت را می‌گیری و می‌روی و تمام دخترکان زیبایی که زمانی دور و بر ما بوده‌اند خودشان را برداشته‌اند و زیبای شان را و خوبی‌شان را دم‌شان را روی کولشان گذاشته اند و رفته‌اند جایی که دور است و دیر است چیزی برای بودن با ما ندارد

When it shoots up the dropper's neck

تمام زندگی ات خلاصه شده‌است تمام کثافت‌های عالم بشری، تمام سیاست تمام زندگی می‌گویم، تمام یعنی تمام حتا غذا خوردن و ریدن تمامش خلاصه شده‌است در یک سی‌سی سرنگ انسولین و این سرنگ در دستت است این لحظه لذت محض است سرسرنگ توی رگ‌هایت و خون را می‌کشی برای ما که دیگر رگی در دستمان نمانده‌است دیدن رنگ خون نشيگی ای می‌آورد که خود لذتی است از جنس نوید لذت و بس شدید.
یادم است توی دست‌شویی ام تنها ممد یا عادل کنارم نیست ما همیشه دو نفری دست‌شویی می‌رفتیم و تک تک بیرون می‌آمدیم بی‌انکه شلوار از پا بگیریم. آب گرم را روی دستم باز کرده‌ام زمستان است و رگ‌ها رفته اند آن زیر و کیف سورمه‌ای ام را که کارکردش چیزی شبیه به ترنیکت است دور دستم پیچیده‌ام رگ ام را می‌بینم و تمام آن چه در سرنگ است را شوت می‌کنم که خوابم می‌برد بیست دقیقه بعد با سرنگ دردستم و خیس خیس بیدار می‌شوم که یادم می‌اید از وسط کلاس بیرون آمده ام کجا بروم گرم‌تر از کلاس این زمستانی راه می‌افتم و برمی‌گردم سرکلاس در حالی که از سرتا پایم آب می‌چکد

۱۳۹۱ بهمن ۱۰, سه‌شنبه

ﺩﺭﺑﺎﺏ ﻧﻘﺺ و ﻟﺬﺕ ﺩﺭﺩ

ﻣﺎ ﻧﺎﻗﺼﻴﻢ ﺑﻲ ﺗﺮﺩﻳﺪ ﻧﺎﻗﺼﻴﻢ و اﻳﻦ ﻛﺎﺳﺘﻲ اﺯ ﺭﻓﺘﻦ ﻣﺎﺳﺖ ﻛﻪ ﻣﺎﺩﻩ اﻳﻢ و ﺯﻧﺪﻩ و ﺣﺮﻛﺖ ﺟﻮﻫﺮﻱ و ﺣﺮف ﻫﺎﻳﻲ اﺯ ﻗﺮﻥ ﻫﺎ و ﻗﺮﻥ ﻫﺎ ﭘﻴﺶ اﻣﺎ اﺯ اﻣﺮﻭﺯ ﻫﻢ ﻣﺎ ﻛﻤﻴﻢ ﻧاﺗﻤﺎﻡ اﻳﻢ ﭼﻴﺰﻱ ﺩﺭ ﻣﺎ ﻫﺴﺖ ﻛﻪ ﻧﻤﻲ ﺑﺎﻳﺴﺖ ﻣﻲ ﺑﻮﺩ ﺁﻳﺎ ﺧﻮﺷﻲ ﻣﻲ ﺷﻮﺩ ﻛﻪ ﺑﻤﺎﻧﺪ اﻳﻦ ﻛﻤﻲ ﻣﺎﺳﺖ ﻧﻪ ﻧﻤﻲ ﺷﻮﺩ و ﻣﻲ ﺭﻭﺩ ﺑﺮاﻱ ﻫﻤﻴﻦ ﺧﺎﻃﺮﻩ ﺩاﺭﻳﻢ و ﺷﺎﻳﺪ ﭼﻮﻥ ﺧﺎﻃﺮﻩ اﺳﺖ ﺧﻮﺑﻲ ﻧﺎﻛﺎﻣﻞ اﺳﺖ
ﺑﺮﮔﺮﺩﻳﻢ ﺳﺮاﻍ ﻣﺜﺎﻝ ﻫﻤﻴﺸﮕﻲ ﺯﻑ
ﺩﺭ ﺯﻳﺮ ﺑﻪ ﭼﻴﺰﻱ ﻣﻲ ﺭﺳﻴﻢ اﺯ ﺧﻮﺷﻲ ﻛﻪ ﻣﺜﺎﻟﺶ ﻧﺒﺎﻳﺪ ﻛﻪ ﺩﺭ ﺑﻴﺮﻭﻥ ﺑﺎﺷﺪ ﻧﻪ ﺧﺪا ﺭا ﻫﻢ ﺧﻮاﺑﮕﻲ ﺭا ﻛﻚ ﺭا ﻋﻠﻒ ﺭا ﺑﺎ ﺯﻑ ﻳﻜﻲ ﻧﺨﻮاﻧﻴﺪ ﻛﻪ ﻣﻴﺎﻥ ﻣﺎﻩ ﻣﻦ ﺗﺎ ﻣﺎﻩ ﮔﺮﺩﻭﻥ ﺗﻔﺎﻭﺕ اﺯ ﻓﻠﻚ ﺗﺎ ﭘﻴﭻ ﺷﻤﺮﻭﻥ اﺳﺖ ﺷﺎﻋﺮ ﮔﻔﺘﻪ اﺳﺖ. اﻣﺎ ﻛﻤﺒﻮﺩ ﻣﺎ ﻧﺎﻛﺎﻣﻠﻲ ﻣﺎﻥ اﺯ ﻟﺬﺕ ﺑﻲ ﭘﺎﻳﺎﻥ ﻋﺬاﺑﻲ ﻣﻲ ﺳﺎﺯﺩ ﺩﺭﺩﻧﺎﻙ ﺑﻲ ﭘﺎﻳﺎﻥ ﻫﻤﻴﺸﮕﻲ و ﻫﻤﺴﺎﻥ ﻟﺬﺕ.
ﺗﻤﺎﻡ ﭘﺰﺷﻜﺎﻥ ﻣﻲ ﺩاﻧﻨﺪ و ﻣﺎ ﻫﻢ ﺑﻴﺶ اﺯ ﻫﻤﻪ ﻛﻪ ﻭاﺑﺴﺘﮕﻲ ﺑﻪ ﺯﻑ اﺯ ﺟﻨﺲ ﻭاﺑﺴﺘﮕﻲ ﺟﺴﻤﻲ ﭼﻴﺰﻱ ﺟﺰ ﺁﻟﺮﮊﻱ, ﺣﺴﺎﺳﻴﺖ ﺑﻪ ﻧﺒﻮﺩ ﺯﻑ ﻧﻴﺴﺖ ﻣﻦ ﭼﻨﺪﻳﻦ ﺑﺎﺭ ﺁﺯﻣﻮﺩﻩ اﻡ اﻧﺪﻛﻲ ﺁﻧﺘﻲ ﻫﻴﺴﺘﺎﻣﻴﻦ ﺯﻣﺎﻥ ﺧﻤﺎﺭﻱ ﻛﺎﺭ ﭼﻬﻞ ﻣﻴﻠﻲ ﻣﺖ ﺭا ﻣﻲ ﻛﻨﺪ و ﺷﺎﻳﺪ ﺑﻴﺸﺘﺮ.
اﻣﺎ ﭼﺮا ﻭاﺑﺴﺘﮕﻲ ﻫﻢ اﺯ ﺟﻨﺲ ﺗﻮﻫﻢ ﻧﺒﻮﺩ اﺳﺖ ﻧﻪ ﻛﻪ ﻣﺎ ﺑﻨﺪﮔﺎﻥ ﺧﻮﺷﻲ اﻳﻢ ﺩﺭ ﺑﻨﺪ ﻟﺬﺕ و ﻟﺬﺕ اﺑﺪﻱ ﺑﻨﺪﮔﻲ ﻣﺎﻥ ﺭا ﺑﻨﺪ ﻣﻲ ﺩﺭاﻧﺪ ﻧﻪ اﻳﻦ ﻛﻪ ﻧﺒﻮﺩ ﺧﻮاﺏ ﺧﻮﺭاﻙ ﺗﻮﻫﻢ ﺩﺭﺩ و ﺗﻤﺎﻡ ﺑﻴﻤﺎﺭﻱ ﻫﺎﻱ ﺭﻭﺣﻲ ﺷﻨﺎﺧﺘﻪ و ﻧﺎﺷﻨﺎﺧﺘﻪ ﻭاﻣﻲ ﺩاﺭﺩﺕ ﻛﻪ ﻟﺬﺗﻲ ﺭا ﺑﺠﻮﻳﻲ ﻭا ﻣﻲ ﺩاﺭﺩﺕ ﻛﻪ ﺑﻨﺪﮔﻲ اﺕ ﺭا ﺑﻪ ﺻﺪاﻱ ﺑﻠﻨﺪ ﺑﺨﻮاﻧﻲ.
و اﻳﻦ ﺑﻨﺪﮔﻲ ﻣﮕﺮ اﺯ ﺗﺎﺭﻳﺦ ﻣﺎ ﻧﻴﺴﺖ ﺭﺷﺪ ﺫﻫﻦ ﻣﺎﻥ و ﮔﻮﻳﺎ ﺑﺰﺭﮒ ﺷﺪﻧﺶ و ﺩﺭﻙ ﻣﺎﻥ اﺯ ﺁﻥ ﭼﻪ ﻫﺴﺖ و ﺁﻥ ﭼﻪ ﺑﺎﻳﺴﺖ ﻣﺪاﻡ ﻣﺎ ﺭا ﺩﺭ ﺩﺭﮔﺎﻩ اﻧﺘﺨﺎﺏ ﻫﺎ و ﺳﭙﺲ ﺑﺮ ﺑﺎﺭ ﺩﺭﺩ ﻫﺎ ﻧﮕﻪ ﻣﻲ ﺩاﺭﺩ. ﺑﺮاﻱ ﺟﺒﺮاﻥ اﻳﻦ ﻫﻤﻪ ﺭﻧﺞ ﺑﺎﺯ ﻫﻢ ﻓﺮﻳﺐ ﻣﻲ ﺧﻮﺭﻳﻢ ﭼﻴﺰﻫﺎﻳﻲ ﺭا ﺑﻴﺮﻭﻥ ﺟﺎﻳﮕﺰﻳﻦ ﻟﺬﺕ ﻣﻲ ﻛﻨﻴﻢ ﻟﺬﺗﻲ ﻛﻪ ﺑﺎﻳﺪ ﻟﺬﺗﻲ ﻛﻪ ﻧﻴﺴﺖ.
اﻣﺎ ﺩﻳﺪﻩ اﻡ ﻛﺴﺎﻧﻲ ﺭا و ﺧﻮﺩﻡ ﺭا ﮔﺎﻩ ﮔﺎﻫﻲ ﻛﻪ ﺑﺮ ﻟﺬﺕ ﺷﻮﺭﻳﺪﻩ اﻧﺪ ﻣﺼﺮﻑ ﺯﻑ ﺷﺎﻥ ﺭا ﺩﺭ ﻓﺎﺻﻠﻪ ﻫﺎ و ﻣﻘﺪاﺭﻫﺎﻳﻲ ﻧﮕﻪ ﺩاﺷﺘﻪ اﻧﺪ ﻛﻪ ﻧﺘﻴﺠﻪ ي ﻫﻤﻴﺸﮕﻲ اﺵ ﺧﻤﺎﺭﻱ اﺳﺖ ﺑﺮاﻱ ﺑﻴﺸﺘﺮ ﺳﺎﻋﺖ ﻫﺎ اﻧﮕﺎﺭ ﻛﻪ ﺯﻑ ﺑﻪ ﺩﺭﻭاﺯﻩ اﻱ ﺭﻫﻨﻤﻮﻧﺸﺎﻥ ﻛﺮﺩﻩ ﺑﺎﺷﺪ و ﺁﻥ ﻫﺎ ﺩﺭﻭاﺯﻩ ﺭا ﭘﺸﺖ ﺳﺮ ﮔﺬاﺷﺘﻪ اﻧﺪ ﺣﺎﻻ ﺩﺭ ﺳﺮﺯﻣﻴﻦ ﺩﺭﺩﻫﺎي ﺑﻲ ﭘﺎﻳﺎﻥ اﻧﺪ ﺩﺭ ﺳﺮﺯﻣﻴﻨﻲ ﻛﻪ ﺧﻮاﻫﺶ اﺯ ﺧﻮﺷﻲ ﻧﻴﺴﺖ.
اﻳﻦ ﺑﺎﺭ ﺩﺭﺩ ﻧﻴﺮﻭﻱ ﺧﻮﺷﻲ اﺳﺖ ﺩﺭﺩ ﻟﺬﺕ اﺳﺖ و اﻳﻦ ﺑﺎﺯ اﺯ ﻧﺎﻛﺎﻣﻠﻲ ﻣﺎﺳﺖ ﻛﻪ ﻟﺬﺕ اﺯ ﺩﺭﺩ ﺑﻪ ﺧﻮﺷﻲ ﻣﻲ ﮔﺮﺩﺩ ﻧﮕﺎﻩ ﻛﻨﻴﺪ ﻛﻪ ﺩﻳﮕﺮ ﻟﺬﺕ اﺯ ﻣﻠﻜﻮﻝ ﻫﺎﻱ ﺷﻴﻤﻴﺎﻳﻲ ﻧﻤﻲ ﺁﻳﺪ ﻛﻪ اﮔﺮ ﻧﻪ ﺯﻑ ﻟﺬت ﺩﻳﮕﺮﻱ ﺭا ﻳﺎﺭاﻱ ﻣﻘﺎﺑﻠﻪ ﻧﻤﻲ ﮔﺬاﺭد اﻳﻦ ﺑﺎﺭ ﻟﺬﺕ ﺑﻪ ﺗﻤﺎﻣﻲ ﺩﺭﻛﻲﻣﺠﺮﺩ اﺳﺖ ﺩﺭ ﺫﻫﻦ اﺯ ﺩﺭﺩ.

۱۳۹۱ بهمن ۹, دوشنبه

اﻭﻝ ﻫﺎﻱ ﺯﻓﻲ ﺷﺪﻧﻢ ﻳﺎﺩﻡ ﻫﺴﺖ ﻛﻪ ﺧﻮاﺑﻲ ﺩﻳﺪﻡ ﺁﻥ ﺭﻭﺯﻫﺎ ﻫﻨﻮﺯ ﺧﻮاﺏ ﻣﻲ ﺩﻳﺪﻡ. ﻧﻤﻲ ﺩاﻧﻢ ﭼﺮا ﺑﻌﺪﻱ اﺯ اﻳﻦ ﻫﻤﻪ ﺳﺎﻝ ﻳﺎﺩ ﺁﻥ ﺧﻮاﺏ اﻓﺘﺎﺩﻡ ﻛﻪ ﺳﺮﻡ ﺭﻭﻱ ﺧﻂﻲ ﺑﻮﺩ ﺑﺮاﻱ اﺳﻨﻴﻒ ﭘﻠﻴﺲ ﺳﺮ ﺭﺳﻴﺪ ﺩﺳﺘﮕﻴﺮﻡ ﻧﻜﺮﺩ اﻳﺴﺘﺎﺩ ﺑﻼﻱ ﺳﺮﻡ ﮔﻔﺖ ﺑﺎﻳﺪ ﺗﻤﺎﻣﺶ ﻛﻨﻲ ﻣﻦ ﺧﻮﺷﺤﺎﻝ ﺧﻂﻢ ﺭا ﺭﻓﺘﻢ ﻛﻪ ﮔﻔﺖ اﺩاﻣﻪ ﺑﺪﻩ ﻧﮕﺎﻩ ﻛﺮﺩﻡ ﺟﺎﺩﻩ اﻱ اﺯ ﺯﻑ ﭼﻮﻥ ﺭاﻩ ﺧﺎﻛﻲ ﺗﺎ ﺑﻴﻨﻬﺎﻳﺖ اﺩاﻣﻪ ﺩاﺷﺖ.
اﻳﻦ ﺑﻮﺩ ﺧﻮاﺑﻢ
ﺧﻮاﺏ ﻫﺎ ﮔﺎﻫﻲ ﺭاﺳﺖ ﻣﻲ ﺷﻮﻧﺪ اﻧﮕﺎﺭ

۱۳۹۱ بهمن ۱, یکشنبه

تابستان آن سالی است که باران می‌بارد
رد درختان و از برگ‌ها بر روی زمین آوا می‌خواند
من در جایی مانده‌ام
تمام خاطراتم فراموشی است
و زندگی ام تلاشی برای خواب
مرگم آیا بیداری است
دست می‌برم آیا کسی هست
می‌پرسم خوابم
اما او بیدار است
بیداری ست
که نشسته‌است
مرا می‌خواند
من قلبم را در دست می‌گیرم
تمام بدنم را می‌تکاند
قلبم از من نیست
او که زنده‌است
تنها به زیستنش انگار ادامه داده‌است
و رفته‌است ورای احساسات
برای خودش
رها‌ها دارد
بیان زندگی را به خود می‌خواند
من زبان بسته‌ام
او
مدام صدا
مدام نوا
مدام تپش
این چه بیدادی است
وای وای
می‌شنوم
جوانی ام
را از او
و مرگم را در او
او من است که نخوابیده‌است
اوست خیال خوابش نبوده‌است


۱۳۹۱ دی ۳۰, شنبه

نوشتن راه فرار است برای روزهای درد برای گاهی که انگار نیستی ات تو را کامل در بر گرفته است نوشتن راه فرار است برای این که یادت بیاید برای این که از یادت ببرد نوشتن در گاهی است به تو به بودنت.

۱۳۹۱ دی ۲۱, پنجشنبه

نخوانید این‌جا را شما که نباید و آقای ماژو نکن این کار را با ما که بیایند ملتی که هیچ حسابی پیش من ندارند و طلب کنند روزهایی را که من خسته‌ام ازم که بخوابم که بخندمِ، مرا وصل نکن به این جماعت که دیده‌اند آن‌ها که این روزهای مرا دیده‌اند که من از سایه‌ی انسانی که می‌آید و من را نمی‌شناسد و درباره‌ی من از خودش حرف می‌زند می‌دانی چه می‌گویم نمی‌خواهمشان من همین‌جا گوشه‌ای این اتاق تنهایی و دردهایی که از بی‌خوابی و سرخی پوست دست و پا از این دست به آن دست چرخیدن و غلتیدن دارم بسم است این سیل خانه برانداز را راه نینداز که می‌ایند می‌برندم به آن‌جا که نباید.
می‌دانی این‌جا قرارشد چند نفری باشند که بخوانندش انگار ولی که دارند زیاد می‌شود در طول این هم سال ۱۰۰ بار دیده‌شده حالا از فلان و بهمان جا آمده‌اند که بخوانند بدبختی نسلی را که می‌شود مرا سنبلی کرد برایشان خوشه‌های خشمی را که خورده‌ایم در من دید سهم دردی که کشیده‌ایم و چه حقیرایم ما همه‌ ما که راهمان را می‌کشیم دم‌مان را می‌گذاریم روی کولمان و به تخممان هم نیست که فلانی فلانش در ته چاه است و آن دیگری هوس کرده‌است بریند توی‌ آب شرب مردم از سرچشمه.
ما را چه به حرف ما را چه به نوشتن ما را چه به خواندن.
ما گم شده‌ایم به یادت بیاور یادت را بیاور بریز وسط ماژو ما گم‌شده‌ایم نه ما که همه گم ‌شده‌اند ما هم گم‌ایم هم گنگ و هم گمراه.
ما را به درک.
این جا را از آن پایین بردار ماژو.
مرا به درک

۱۳۹۱ دی ۲۰, چهارشنبه

سوالم این است که در کدام مذهب وامانده ۵ میلی گرم می‌فهمی ۵ هزارم گرم از یک چس حرام است و لیتر لیتر خوردن آب جو حلال ریدم به مذهبتان

And I feel just like Jesus' son

بله من فرزندی از فرزندان خود خداوندم من مسیحی ام که در خیابان‌های تهران قدم می‌زند من از پیامبری گذشته‌ام آن را برای شما درمانده‌ها در نان شب و سکس روز گذاشته ام من دستم به تخمم است و راه می‌روم انگار که خداوندی ام بر روی زمین و گاه کنار شما بالا می‌آورم که حالتان به هم بخورد یادت هست تو که از پنجره‌ی ماشین نگاه کردی من از شیشه بالا آوردم و بعد زبانم را برایت در آوردم خیال می کنی که چیزی جز خود خداوند بوده‌ام
اما خداوندی بزرگترین درد‌هاست
خداوندی مرگی است پیش از مردن من انگار که خماری را بیش از نشگی دوست دارم انگار که زندگی را بیش از خداوندی دوست دارم پس ای پسر خدا برو به درک من مغزم را روی دیوار نقاشی می‌کنم
یکی بیاید و از روبرو به کله‌ام شلیک‌کند باشد که طرحی از آن‌چه در ذهن دارم بر پس دیوار دیده‌شود.
خسته‌ام از تحمل روزهای گرم تابستان
از خورشید روشن روزها از این که سایه‌ای نیست برای نشستن
می‌گذارم روز
با آفتابش زخم‌هایم را بخشکاند
می‌گذارم خستگی در تنم لانه کند
تا غروب صبرمی‌کنم
تا گرگ‌ومیش هوا
تا نگاه‌کنم باز بنگرم به روزها به تاریخ که انگار کهنه است
به زخم‌هایی که از تاریخ کهنه‌تر
از روایت تاریخ بازمی‌‌خوانم
تا زخم‌هایم خسته‌های تنم از پیش چشمم بگذرد
تا آرامشی که از شستن زخم ‌‌می‌آید برایم بماند
یک دم آرامش از پس شبی تب‌دار
نگاه می‌کنم خسته از انسان‌هایی که از سیاره‌ای دگر می‌آیند
زبانشان انگار که به کلام نمی‌رود در سیاره‌اشان
خسته‌ از هجوم کودکان چند ده‌ساله‌ای که دهانشان باز است
چون بزرگ‌ترین چاه‌ها
که دهانشان عمقی است و صدایشان جیغی که جوجه‌های نگران را خاطره‌ای است
خسته‌ام از روزهای زندگی از تکرار مداوم تاریخ
و از تنهایی انسان
از بی‌کسی تمام موجوداتی که درمان تنهاییشان را نیشی می‌زنند
بر تن برهنه‌ی زخمی‌ای از
زمان
از سوز آفتاب از درد سکوت
و از ناسوری تنهایی که نبود کسی از جنس‌شان که بلیسد زخمی را
خسته‌ام
از تمام چشم‌ها
که به دنبال تو
از تو چیزی را می‌جویند
که لحظه لحظه‌ی بودنشان
کنارت را باری بر دوشت می‌کشی
از تمام نگاه‌هایی که مسیری می‌شوند تو را به فراموشی از خود
به کشتن خود یاورانی
از تمام دست‌ها که انگار دورت را قابی کشیده‌اند
انگار که دراز اند از تمام راه‌ها
انگار که سدی را می‌شکنند
تا سیلی از تو رد شود
تا تو را با خود ببرد
خسته‌ام از روشنایی روز
از بودن در این شهری که هیچ سایه‌ای نیست
و گرما سیلی است بر صورت هر ره‌گذر
به تاوانش زخم‌ها بر تن
جویندگان سکوت
آرامش