۱۳۹۲ مرداد ۵, شنبه

اوج حقیر

در بیست و چند سالگی به چنان اوج حقیری از خوشی دست یافتم که می‌دانم از آن پس تمام دست یافته‌های زندگی ام چیزی جز سقوط و درد نخواهندبود.

۱۳۹۲ مرداد ۴, جمعه

فکرکنم جواب ساده‌ای برای تمام سوال‌هایم یافته‌ام
این یافته آمده‌است بار کشفم را زیاد کند، چیزی که نیست را بیافریند،‌ آمده است مرا از آن چه هستم بیش‌تر کند
اما راستش کشفم چیزی دیگری می‌گوید، می‌گوید هی تو زندگی نمی‌دانی، نمی دانی باید جایگزین شود با بلد نیستی، تو همان من است این‌جا و تمام این بازی کلمات بازی من است که خودم را از کشفم دور کند.
من به این سطرها فکرنکردم، می‌خواستم یک جمله بنویسم که زندگی نمی‌دانم، به این‌جا رسیدم
یادم می‌آید روزهایی که زندگی نمی‌دانستم، روزهایی که به غریزه در زیستن غرق بودم و درست است که چیزی نبود ولی شما بودید و انگار که زندگی بود، حالا من مرده‌ام و تمام کسانی که دوره‌ام کرده‌اند این را می‌دانند از نگاهشان می‌خوانم برای مرده‌ای که سال‌ها مرده‌است دیگر سوگ‌واری هم نمی‌شود کرد می‌گذارند برای شب‌های جمعه سر نئشم فاتحه‌ای بخوانند.
خداوند دوری زف را به هیچ بنده‌ای اگر کافر هم نخواهد


۱۳۹۲ تیر ۳۰, یکشنبه

دست‌هایم را پیش صورتم گرفته‌ام تمام راه در سایه نشسته‌ام
تاریخ را از زیر خاک می‌خوانم
من امتداد زندگی تمام پیشینیانم ام
من خاطره‌ی هستی تمام درخت‌هایی ام که پدربزرگانم کاشته‌اند
تمام جنگ‌هایی که اجدادم از آن‌ها گریخته‌اند
تمام حکومت‌هایی که کرده‌اند
حکم‌هایی که بر سرشان هوار شده‌است
من تمام شکست‌های اجدادم ام
تمام خواب‌های پریشان‌شان
درد‌هایشان و دردهایشان و دردهایشان
از آن‌جا که من می‌آیم
تمام تاریخ‌مان درد است
سر که برمی‌کنم تا بی‌نهایت دور تاریخ
دیوار است و بارو و برج و برزخ
و شلاق بر گرده‌ی همسایه‌مان
من نمود تاریخ‌ام
کشورم هم با اسمی به بلندای تمدن و تهی
عظمت نماد وحشت است بر دیواره‌های شهرهایمان
دستم را پیش صورتم می‌گیرم
به آغاز واژه‌ها باز می‌گردم
سرم را از تنم جدا کرده‌ام
از درد‌هایم سرم را به گوشه‌ای حواله کرده‌ام
و تاریخ مردم‌م را در زبانم می‌خوانم
من خواهش تمام واژه‌های سقط شده‌ام
تمام کودکان نارس
تمام دیوانه‌های از دیو رهیده
تمام اسب‌هایی که به کشت واداشتنشان
من خاطره‌ی دست‌های آزاد ام زیر درختان سبز میوه
خاطره خواب‌ها و جوی‌ها
رقص‌ها
و آوایی به زیبایی از فردوس
من مستی تمام پای‌کوبی‌های تاریخ‌ام
سردی تمام زمستان‌ها در من خانه‌کرده‌است
گرمی داغ‌ها بر دست‌ها و ران‌ها
پاهای زخم از رفتن
و فراموشی خواب‌ها و رویاها
و بیش از تمامشان فراموشی شادی
من افسوس تمام خوشی‌های برباد رفته‌ام
من نه نمادی که نمودی از کشورم‌م