۱۳۹۲ اسفند ۱۵, پنجشنبه

گفت: ای لبخند جوان.
دستش را گرفتم سرش به سنگ خورده بود ولی دستش را گرفتم و بعد خودم را ول کردم سینه‌اش محکم به لب سخره خورد و چشم‌هایش را به هم فشرد. من آزاد بالای ارتفاع هزار و صد و پنجاه و یک متر از روزی که می‌خواهم از روی زمین بروم.

لبخند هنوز روی لبش بود سرم به سنگ خورده‌بود دستم کشیده‌شده‌بود دماغم می‌خارید و لبخند گوشه‌های صورتم را جمع‌کرده‌بود. کردم که پره‌ای پرتقال تو دهنم بگذارم تمام دهانم جمع‌شد و بعد دوباره لبخند روی صورتم نشست.

دستش عرق‌کرده‌بود می‌دیدم که تمام زیر بغلش هم خیس است لرزش از دست‌هایش به بدنم می‌رسید و لبخند احمقانه روی صورتش بود. با لب بالا دماغش را می‌خاراند لبخند می‌رفت پیش از برگشتش گونه‌ش چین می‌خورد و بعد دوباره دستش می‌لرزد.
سینه‌ام را اندکی از روی زمین جدا کردم و روی سخره تکان‌ش دادم شاید که سنگ‌ریزه‌ای جابجا شود و درد‌ کم‌تر، لبخند روی لبش بود انگشتان دست چپش را توی هوا تکان می‌داد اول انگشت‌اشاره را بالا می‌آورد بعد انگشت میانی را کم‌تر از اشاره و همین ترتیب را تا انگشت کوچک ادامه می‌داد صورت خندانش به سمت دست چپش بود دست راستش از دستم جدا شد. صورت راستش را نمی‌دانم
خودش را روی خاک خراشاند سینه‌ش را و بعد صورت راست در هم کشیده‌اش را به دماغش. دست چپش را از دست کشید دماغش را خاراند. نگاهم از صورت خندانش به دستم چپم افتاد و همان جا ماند دست راستم از دست راستش جدایی می‌خواست،‌ خنده روی صورتش چپش جمع شده بود. لبخند جوان
وقتی هزار و صد و سی هشت متر را تمام کرد روز اول بود نگاهش را از دست چپش به دست راستش‌گرداند. آن بخند جوان صورت راستش را پیر کرد

۱۳۹۲ اسفند ۱۴, چهارشنبه

نوشتن راهنای سفر


چند روز پیش آگهی انجمن زفیان آواره به دستم رسید. در آگهی دنبال کسی می گردند تا کتاب راهنمایی بنویسد برای زفی هایی مسافر.  می خواهند زفی ای دور دنیا دوره بیفتد از این شهر به آن شهر و از دید مسافر امکان و اماکن یافتن زف در شهرها و کشورهای مختلف را بنویسد، بنویسد در کدام خیابان دنبال چه نوع آدمی باید گشت، از رفتار پلیس های شهر بنویسد و چیزهای از نوع زف و قیمت ش. 
شایع است، خوشبختی یکی بودن کار و تفریح ات است. زف هم سرگرمی ام است هم زندگی. کارم  بشود خوشبختی در چنگم است. 
نامه ی برای درخواست کار به انجمن فرستاده ام که به گمانم برای نوشتن کتاب مناسب ام.
متن نامه چنین است.

انجمن زفیان گرامی آواره

واژه ی زف بهترین ترجمه ی آوارگی است. شما، مرجع قانونگزاری و اجرای قوانین زف، بهتر از هر کس می دانید  قانون اساسی زف ستان پس از یکسان دانستن حقوق تمام زفیان اعم از مرد زن، پیر و جوان و کسان از هر رنگ و نژاد و بعد از بیان حق دسترسی تمام مشتاقان به زف به عنوان حقی اولیه در تمام نقاط جهان در بند سه به اعتماد به حرف زفی می پردازد و آشکارا بیان می کند «حرف زفی معیار است»
و با استناد به همین بند است که آن انجمن محترم از قبول هرگونه سابقه ی آموزش و کار در زمینه زف به عنوان سند رسمی خودداری می کند از این رو اینجانب به عنوان زفی ای با بیش از ده سال سابقه ی زندگی ش با زف و کسی که در تمام طول این مدت هرچند با فراز و نشیب هیچ گاه میلش به زف کاسته نگشته بلکه در مسیر سالیان میل و علاقه ش به زف نه نشئگی فزونیده است مایل ام نکات زیر را در مورد دوران زفیتم اعلام دارم.
الف - آغاز آشنایی با زف در جوانی، زف در تمام سنین می تواند مسیر زندگی را به تمامی دیگرگون کند اما این تاثیر در جوانی به مراتب بیشتر است که می گویند یک گله زف در جوان چونان ده گرم زف در پیری ست.
ب - آوارگی همیشگی، در تمام مدت زندگی ام با زف و پیش از زف آوارگی از عناصر اصلی زندگی ام بوده و هست ابتدا آوارگی درون شهر و بعد در شهرهای مختلف و پس از آن در کشورها و بعد قاره ها به گونه ای که این جانب در نخستین سالهای ده سی زندگی ام می توانم ادعا کنم هیچ زفی ای به اندازه ی من شهرها و کشورهای گوناگون ندیده است.
پ - زفی بودن در دوران آوارگی و تلاش برای یافتن زف، شاید زفیان دنیا دیده ی دیگری باشند اما این جانب افتخار این را دارد بیشتر دوران آوارگی اش را زفی بوده است، و زفی نیست مگر جستجوی زف. برای زفی جستجوی زف است که سفر را کامل می کند. پس شادمانه می گویم در سفرهای مختلفم به کشورهای ایران، امارات عربی، ترکیه، عراق، مالزی، ژاپن و کره جنوبی در آسیا و سوید دانمارک، آلمان، فرانسه، اسپانیا، اتریش، ایتالیا، هلند و بلژیک و سایر کشورهای کوچک و بزرگ اروپایی  و در کشور آفریقای جنوبی و در بیشتر شهرهای این کشورها به دنبال زف گشته و در اکثر موارد همای سعادت مرا به سوی زف رهنموده است و طعم زف بیشتر این کشورها در حافظه ام مانده است.
با توجه به موارد بالا این زفی به عنوان آواره گردی  همیشگی خود را شایسته ی نامزدی و انتخاب برای نوشن کتاب راهنمای زف در سفر یا فصل های قاره ی اروپا و آسیای کتاب می دانم.

زف تان همیشه خالص، رگ تان همیشه بیرون باد.

الزفی الحقر علی الپروردگار
به پوست عکسی از دست راست دست چپ زمیمه گشته است.

۱۳۹۲ اسفند ۱۰, شنبه

در راهی که خطی را به دور دست می‌رساند در راهی که خیابانی را به شهری که دوست‌ش داری می‌رساند در راهی که درخت‌ها هوای بهار به سرشان زده‌است و چمن‌ها در کنار رفتن تو سبز شده‌اند و زردی درشان به چشم‌می‌زند زردی‌هایی که در باد پیام تمام گم‌کشتگان تاریخ را می‌دهند کودکی بودم مامان می‌گفت قاصدک‌ها پیام‌برانند. هر کدام‌شان سلامی از دوستی به دوستی می‌برند دست کن یکی بردار و سلامی کن و فوت کن باد برایت می‌بردش آن‌جا که دوستی در انتظار است، زیاد بودند بی‌شمار از راه می‌رسیدند و حیاط خلوت خانه‌مان را پر می‌کردند از سلام‌هایی. همان روزها هم می‌دانستم این‌ها همه نه سلامی به من می‌رسانند و نه سلامی می‌برند پیام‌برانی‌م که در حیاط خلوتی در بند باران پاییز و تارهای عنکبوت‌ خواهند خفت. سال‌ها بعد کشفم آتش بود و سوخت شررمان قاصدک‌ها. در راهی در خیابانی که به شهری آشنا می‌رسد به مردمانی آشنا می‌رسد در زیر آفتابی که پشتت را گرم می‌کند، آفتابی که می‌گویدت تمام راه‌ها به شهری ‌آشنا می‌رسد به مردمی آشنا می‌رسد دست‌ها را از جیبم بیرون می‌کشم و سیگاری می‌پیچم و راه می‌روم و راه می‌روم راه می‌روم و راه می‌روم در یادم تمام سلام‌های نرسیده‌است و آفتاب می‌گویدم سلام شده، رسیده‌خواهد شد پاییزت زمستان می‌شود و زمستانت بهار و سلام گلی زرد می‌شود می‌نشیند در چشمت، در راهی که می‌روی تمام دردهایت در آفتاب محو می‌شود گرمی می‌آید و خستگی از تنت بیرون می‌کشد گل زرد سلام تو یا سلامی به تو. از تمام تاریکی‌های بودنت دیگر شو در زیر آفتابی آشنا و راهی به شهری آشنا و سلامی از آشنایی.
راه‌می‌روم راه‌می‌روم در جاده‌ای که به شهری می‌رسد و شهری که به راهی و راهی که به آشنایی، می‌دانم تمام گل‌های زرد سلامی ست بشکفته تا روزی در گوشی زمزمه شود.
صدای خودمان از یادمان رفته است. چیزی از بودنمان گم شده‌است در نبرد مدام برای پیداکردن صدایی که شنیده شود
تا اندوه درونمان بیرون بریزد. مرد نشسته است، تمام آدم‌هایی که در خیال من اند نشسته اند بعضی‌ها زیر درخت در دور دست کوه‌ها در آفتابی اردی‌بهشت و بویی که از کوه می‌آید زیباترین باش‌ستن ِ هستی را توی دماغت می‌زند. دیگرشان روی سکویی از پله در کنار بلندترین ساختمان شهر در شلوغ ترین جای زیستن نشسته اند سرشان به پایین خم است و سرما تمام وجودشان را پر کرده است بوی دود می‌آید و گند ماندگی از جوی‌ها، پاییز تمام شده‌است و بهاری در کار نیست، در کار نخواهد بود.