روی زخمت نمک میپاشی -میمالی- بماند صبح که بیدار میشوی شبی دیگر است -تا سپیده مانده هنوز- بماند- خیلی چیزهای مانده بروند- تا در خنکای مصنوعی که هیچ کم از کنار رکناباد ندارد -دارد هرچند ندارد نویسنده زرمیزند دربند احساس اجدادش ماندهاست هنوز- یکدم بازیادآوری -باز یادتآورند نویسنده خودخواه است فکر میکند خودش یادآورد من آنجا بودم شاهد و چه زنده که با تمام ادعایش نمیتواند جلویم را بگیرد که دست در نوشتهاش نبرم- دوستداشتن و داشتهشدن را به مفعولی که فعل و فاعل ندارد -ندارد! نداشتهباشد! ما که راست داستان را میدانیم صورت و خندههایش به یادمان هست- و احساسی که از خندهی که نمیشناسی یا میشناختی و فراموختی - میبیند خودش هم اعترافکرد، از خندهای!- میپیچد در تنت -همه جایش- و با خودت ببردت -بردت! زمانها را دستکاری میکند که لامالکند- به کودکی و روزهای خوش -به کودکی و روزهای خوش به امان خدا ولکنمش چنان گند میزند به همه چیز که خودش هم نمیتواند دورهکند بگذار من راستش را به شما بگویم این آقا که فکر میکند خیلی اخمو و جدیست و سبیل هم دارد درست در بازگشت از سفرش که یک سفر معمول بود همین جا در همین اتاق همیشه و در ساعتی غیرمعمول دل به دختری داد که روبهرو نشستهبود من شاهدم که دختر هیچ بیش از پیشش نداشت ولی گویا داشت و این نمک پاشیدن و رکناباد و مفعول و فعل همهاش بازی است که راست حرفش را نزند بگو دلبرد و خلاص- تا روی کی نهانکند!
۱۳۸۸ فروردین ۳۱, دوشنبه
را میخوام
سهی سحر که سفرهماهی روی شیروانی خواببود و سگ تک عویی کشید، باشد که مطلع شعری شود- شدهاست- در سهی سپیده با سوتیهای همیشگی شاعر و زیرشلواری راهراه افتاده کنار
۱۳۸۸ فروردین ۱۷, دوشنبه
۱۳۸۸ فروردین ۱۶, یکشنبه
نفس بدکاره
- میدونی که خوابم همیشه
- خوش به حالت
- آره ولی گاهی دلم برای زندگی تنگ میشه
هرچند اینجا آروم تره
راحتتره
- خوب گاهی وقتها یه سر بزن
- یادم رفته
- یادت میآد
- نمیدونم بتونم بازی کنم
- نشد به خوابت برگرد
- اون وقت میگی دیگه دلم برا زندگی تنگ میشه؟
- نه ولی نفرت جای دلتنگی و میگیره
- خوش به حالت
- آره ولی گاهی دلم برای زندگی تنگ میشه
هرچند اینجا آروم تره
راحتتره
- خوب گاهی وقتها یه سر بزن
- یادم رفته
- یادت میآد
- نمیدونم بتونم بازی کنم
- نشد به خوابت برگرد
- اون وقت میگی دیگه دلم برا زندگی تنگ میشه؟
- نه ولی نفرت جای دلتنگی و میگیره
۱۳۸۸ فروردین ۱۳, پنجشنبه
- چه اسمی حق رنگ چشمانت را ادامیکند؟
- که« به حق از ادا خستهشدهم»
درجواب تو که باید میگفتم، برو بمیر، دلمنیامد هیچوقت دلمنمیآید ولی همیشه حالم بههممیخورد میخورد. کلمات بیگناه اند هرجور که بچینیشان بو از تو ست من غارم را بیش دوستدارم سنگها بو نمیدهند گاه از روزن دیوار نور میآید گاه از دهانه باد میوزد من هنوز دو دست دارم و مثل سگ بومیکشم چشمهام را تنگ میکنم و صورتم را نمیتراشم میگزارم موها ژولیده بماند
بینیم را میگیرم و راهمیروم به حق خستهام
- که« به حق از ادا خستهشدهم»
درجواب تو که باید میگفتم، برو بمیر، دلمنیامد هیچوقت دلمنمیآید ولی همیشه حالم بههممیخورد میخورد. کلمات بیگناه اند هرجور که بچینیشان بو از تو ست من غارم را بیش دوستدارم سنگها بو نمیدهند گاه از روزن دیوار نور میآید گاه از دهانه باد میوزد من هنوز دو دست دارم و مثل سگ بومیکشم چشمهام را تنگ میکنم و صورتم را نمیتراشم میگزارم موها ژولیده بماند
بینیم را میگیرم و راهمیروم به حق خستهام
اشتراک در:
پستها (Atom)