۱۳۹۱ خرداد ۳, چهارشنبه

قوانین قطب شمال ۴

قطب روزهای آفتابی دارد انگار که زمین همیشه روشن است و سرما خیالی است از راه دوری که هیچ راهی بدان نیست
از پشت پنجره
برای خودم می‌نویسم
برای خودم که در کوچه‌ای گم شده‌است
برای او که دست‌هایش بوی خاک و نم می‌دهد
برای او که روبروی طوفان شن می‌ایستد
تا مجسمه‌ای از خود شود
برای درد می‌نویسم
برای کودکی که از موهایش گذشت
از رنگش گذشت و هم‌چنان عاشق پاییز ماند
برای کودکی که سرما از خود بی‌خودش می‌کرد
برای کودکی که رفت
برای خاطراتی که خواهد آمد

قوانین درد بند ۵

درد که می‌رود انگار آدم از خودش می‌رود از هوش می‌رود

۱۳۹۱ اردیبهشت ۲۵, دوشنبه

من چهرت را همان‌گونه که آخرین بار دیده‌ام به خاطر می‌آورم
اما عکس‌هایت بزرگ شده‌اند
و تو نباید دیگر آن دختر بیست و چند ساله‌ای باشی که همان موقع هم از تمام‌ان بزرگ‌تر بودی
تو زنی شده‌ای که در شهری بزرگ جایی زندگی می‌کند
زنی که هم‌چون همان دختر بیست‌و‌چند ساله اغواگر است
زنی که گاهی احوال پرسی‌ش از من حالم را به‌تر می‌کند این‌که تمام خوشی‌ام روزگاری این بود که می‌توانم دل از تو ببرم
تو دیگر نه آن دختر بیست‌وچند ساله و نه من همان
اما این که شاید خاطره‌ای
که شاید خیالی از روزهای گردی و سیگار و دست‌ها در ذهنت باشد
این که یادی از من باشد
این که مرا بیاد آری با چشمان بسته و سیگار
که مرا بخوانی
و از خواندنت گاهی سراغی از من بگیری
می‌دانی هنوز هم برایم کافی است
که بدانم در جایی زنی
زیبا چنان که تمام مردانی که می‌شناختم
زنی شایسته چنان که تمام مردانی که می‌شناسم
زنی چون تو گاهی از من یاد می‌دارد
هنوز هم برایم کافی است تا در شادی ای غرقم کند که از زیبایی و کمالت می‌رسد
حیف که هیچ‌گاه این کلمات را نخواهی شنید
حیف که از من این واژه‌ها را نخواهی شنید
چه اگر هزار دیگر از تو هزار گویند
اما هیچ‌کدامشان ستودن من از تو نخواهد بود

When I'm rushing on my run

ای لعنت به این ‌جیب‌های خالی ته کیفم را می‌گردم یک سرنگ هست پس تمام کار این است که دوتومن جور کنم توی گردی کسی نیست از در روبه‌روی ریاضی وارد گردی می‌شوم و از لای شمشادهای مقابل بیرون می‌زنم که پایم به کسی که سیگار می‌کشد گیر می‌کند تمام راه از گردی تا روبه‌روی بوفه را سرمی‌گردانم که کسی را آشنا پیداکنم
هی چطوری چه خبر آقا دو تومن داری تا سر ماه به من قرض بدی ای دستت درد نکنه نه می‌بینمت چاکریم
نگاهی به پاکت سیگارهایم می‌کنم خوب هنوز برای فیلتر سیگار می‌ماند و بعد همان را هم می‌کشم یک نخ برمی‌دارم از این به بعد تصاویر تکه تکه اند در تعاونی در سوران در تعاونی و الف صفر رسیده‌ام توی دستشویی سرنگ را با آب می‌شویم که سرش گرفته است باید شوت که می‌کنی سر سرنگ را بشویی اگر نمی‌خواهی به این دردسر بیفتی اندکی آب می‌جوشانم و می‌کشم و سر سرنگ را تمیز می‌‌کنم زف می‌جوشد و با هزار ترس که نکند گیرکند سر سرنگ را در دستم می‌کنم
تمام

برای خنده‌هایش سرش را روی سینه‌ام می‌گذارم
گوش‌کن
صدای قلبم
صدای خس‌خس برش میله‌های زندان سینه‌ام با سوهان
صدای فریاد شلاق خورده‌ها
صدای جیغ افتاده‌ها
و قرقر غریق‌ها
صدای شکستن استخوان‌ها
صدای درد
برای خنده‌هایت گوشت را ببند
به من نگاه نکن
رویت را بگردان
دستم به چاقو است
باید که این زندان بازشود
اولین آزادش
من
باید که تمام دیوارها به سرخ
به خون
رنگ شوند
تا تو دیگر بار صورتم را باز شناسی
تا تو خنده‌هایت را از بند دلم باز ستانی
تا تو آزاد شوی 
تا من آزاد شوم

۱۳۹۱ اردیبهشت ۲۴, یکشنبه

تنها یک لب‌خند

و تمام رگ‌های دستم را مثل آب روان است

۱۳۹۱ اردیبهشت ۱۸, دوشنبه

مرگ

مرگ هم وزن مرده نیست
شاید از جایی دیگر آمده است
از واژه‌ای دیگر

مرگ از مرده نمی‌شود
مرگ از زنده‌است
مرگ کامل است و مرده در کمال بی‌
از کمال کامل نمی‌شود
از کامل کمال بیرون‌می‌شود

مرگ با زنده می‌شود مرده
مرگ بازنده مرده می‌شود
مرده مرگ را زنده می‌شود
از مرگ مرده زنده‌می‌شود

قوانین قطب شمال ۳

بادها هوش‌مند اند این که در کدام جهتی تفاوتی نمی‌کند باد مستقیم توی صورتت می‌خورد

قوانین قطب شمال ۲

وقتی آفتاب باشد سردتر زمانی است که برف می‌بارد

قوانین درد بند ۴

سردرد درد نیست

تنها یک لبخند

Coke is fucking dead as...Dead. Heroin is coming back in a big fucking way

۱۳۹۱ اردیبهشت ۱۴, پنجشنبه

تا چهره‌ می‌گردانم کسی در کوچه می‌رود می‌نگاهم نیست بازتاب تصویر در شیشه است که می‌رود کسی در خانه نیست باید من باشم که می‌روم یا نگاه من که می‌بیندش

۱۳۹۱ اردیبهشت ۱۳, چهارشنبه

قوانین درد بند ۳

هیچ‌گاه از حجم (برای درد از حجم استفاده‌می‌کنیم) درد کاسته‌نمی‌شود

۱۳۹۱ اردیبهشت ۱, جمعه

مرگ

باید که مجموعه پست‌هایی درباره‌ی مرگ بنویسم که بیش از آن‌چه در ذهنم است از من دیگری ساخته
death makes angels of us all and gives us wings where we had shoulders smooth as ravens claws.
مرگ از ما فرشته‌ی می‌سازد و دردهایمان را همگی مرهم می‌شود و آشفته روزمان را به خوابی می‌برد که شاید روزی در خیال پروانه‌ای بوده‌است مرگ از ما آرامشی بیرون می‌کشد که تمام عمر دنبال یافتنش بودیم  
برایتان آوازی خواهم سرود آوازی که از سر‌انگشتانم سرچشمه‌می‌گیرد و جاری می‌شود می‌رود در تنم رد سرما می‌کشد و بیرون می‌شود آوازی که شور خوشی را به خیالتان بیاورد عصر شهریور از تف گرما کاسته‌شده‌است و تو دنیا را در رنگ زردی می‌بینی که خاص فصل است و دستت به دستی که کنارت بوده است آویخته‌است از سر انگشتانت شوقی در فضا لبریز می‌شود که برایتان آوازی خواهمش خواند

Then I tell you things aren't quite the same

بعله فاصله‌ی رفتن سوزن در رگ و رسیدن‌ زف به مغز به چند ثانیه نمی‌رسد چند ثانیه‌ای که از هرکس فقط به خودش می‌رسد نه هیچ‌چیز دیگری در دنیا سوزن از دستم بیرون می‌آید چشم‌هایم را می‌بندم و حرکت زف در رگ‌هایم را احساس می‌کنم می‌رود و می‌رود و تمام سیگارم کوش همه‌چیز آرام‌تر زیبا تر از پیش آن‌قدر که به فکر بعضی رسیده‌بود با نهضت مخدر به جای محرک ده‌ی شصت دنیا را دگرگون کنند زندگی را زیباتر و انسان‌ها را انسان تر

این‌ها تکه‌های از سال‌ها زندگی من با زف است سال‌هایی که همیشه حسرت شان را خواهم‌خورد و هیچ‌گاه حسرت هدر‌دادنشان! به ذهنم نزدیک هم نشده‌است

I have made big decision

از فردا!
خانه‌ی احمد سوسکه جایی است بین دانشگاه و کامپ از در کوچیکه یا در تعاونی تا خانه‌اش درست همان‌قدر راه است که از خانه‌ش تا خانه خاله‌ها سوران زهرا مرضیه که خدا از هر سه‌شان و از دختران و شوهران و تمامی کسانشان راضی باشد به دیوار چیزی از جنس تقویم زده‌ایم که روزه‌های شوت‌مان را مشخص می‌کند برای هر روز شوت یک ضرب‌در در روز تقویم و تصمیم که هیچ دو ضرب‌دری کنار هم نباشد یک هفته می‌گذرد تقویم پر است از ضرب‌در هفته‌ی دیگر کامل سفید نه که نزده‌ایم فقط ضرب‌در نخورده است و هفته‌ی دگر تقویمی به دیوار نیست فقط جای چسب‌هایی که تصمیمی بزرگ می‌گفت

قوانین درد بند ۲

دردها همیشه هستند مگر با دردی دیگر یا با چیزی حواسمان از آن‌ها پرت شود

قوانین درد بند ۱

دردها همیشه در جاهای همیشگی خودشان را نشان می‌دهند

قوانین قطب شمال ۱

بدون توجه به مقدار لباسی که می‌پوشید در قطب‌شمال همیشه احساس سرما می‌کنید

حالا که این جا گیرکرده‌ام چه به‌تر که قوانین چندگانه‌ی قطب شمال را برای مسافرت دیگران بنویسم تا هیچ خری بعد از این فکر سفر به قطب به سرش نزند

۱۳۹۱ فروردین ۳۱, پنجشنبه

But I'm gonna try for the kingdom, if I can

یک- برف بالا می‌رود، چای، سیگار، چند قطره خون، خاکستر، قاشق، سرنگ، جاسیگاری، موریسون و پنجره باز باز باد گیرانداخته دانه‌های برف را پناه ساختمان می‌رقصاندشان برف از پایین می‌بارد.
دو- دروازه غار جایی‌ست پرکاسب بنگ و یک کاسب آشنا که چند سال پیش آن‌جا بود و حالا کجا ست هر جا که هست هوس بنگ دروازه غار به سرش‌زده‌است، ماشین هست و موسیقی و چشم‌هایی که سیاه را سفید می‌بیند گم‌می‌شویم افتاده‌ایم دوره تو کوچه‌ها "همون آقا رضا که سر کوچه بود؟"
سه- نه دیروز تو این زدم
چی‌کار می‌کنی اویی اویی تو زردپی زدی بکش بیرون
باشه ناز نکن دیگه آخه چشمات بستس
نگاکن هی چرت نزن

When I put a spike into my vein

ما شوتیدن بلدنبودیم که علی باطری آمد و یادمان داد یعنی که عادل پیدایش‌کرد و بردش خواب‌گاه من هنوز اسنیف می‌کردم و به کارم ادامه می‌دادم که رفتن سر سرنگ توی دست قرار بود بکارتم را از بین‌ببرد و برای از دست‌دادن بکارت همیشه زمان هست راستش از سرنگ می‌ترسیم و از آمپول زدن اما یک روز باید این بکارت می‌شد دو هفته می‌گذشت با شوت و من اسنیف می‌کردم هنوز که بار اول دست را بستم و رگم را دیدم که بیرون می‌زد و شما نمی‌دانید که شوت کردن برای کسی در آن زمان چه معنی داشت مثل این که در آغوشش بگیری و بگویی آه برادرم ای دوست ای فرزندم ای من ای خود من ای که ما به یک جا می‌رویم و این یک جا می‌دانی انتخابی بود که کرده‌ایم و بدان که این انتخاب می‌دانی برزگ است من برایت از بردن بکارت حرف زدم و اولین شوت مثل اولین خوابیدن است تو نمی‌توانی از ترس یا لذت به هم می‌پیچی من اما می‌دانستم بکارت برایم چیزی بود که نگویم سوزن درد دارد و وقتی که رفت در من انگار که واه این چه دردی است که این همه لذت را کول می‌کشد بعدها دیدم که خیلی ها به تزریق معتاد بودند بعد از ترک زف هم‌چنان خود را برای تزریق آب مقطر یا ویتامین سه یا هر کوفت دیگری سوراخ می‌کردند و نمی‌دانید که این لذت چیست لذت فرو رفتن سر سرنگ در رگ و دیدن رنگ خون که انگار وحشی ات می‌کند چیزی را با رقصش درون سرنگ بیدار می‌کند

When I put a spike into my vein

از کلاس آمده دست‌شویی بین چهار ساعت کلاس استراحتی هست و من سرنگ را از جیبم بیرون می‌کشم و جوهر و آب و زف را می‌جوشانم زمستان است سوزن پوست را می‌درد و خون سرنگ را رنگ می‌کند چه زیبا و می‌رود تمام توی رگ‌هایم اژدهایی سرخ سرمی‌رسد می‌بردم و من خوابم توی دست‌شویی خوابم و زمان می‌گذرد بیدار می‌شوم خواسته‌بودم دست خونی‌ام را بشویم که آب باز است و خیس ام من کیستم علی بلند می‌شوم و آب از من می‌چکد بی‌اختیار به سمت کلاس می‌روم و در می‌زنم نیم‌ساعتی از استراحت گذشته است می‌روم و سرجایم می‌نشینم و چشم‌هایم را می‌بندم استاد صدایش قطع‌شده است چند دقیقه می‌گذرد و او دوباره شروع می‌کند وای گرمای کلاس صدای داستان استاد وه چه هم‌خوانی ای دارد با من خواب

'Cause it makes me feel like I'm a man

او سرفه می‌کنم از مترو پیدا می‌شوم زنگ خانه را می‌زنم و حالا تمام‌شد من ابر انسانی دست‌نیافتنی ام شما که سنگ و حرف می‌پرانید به من نمی‌رسد در اوجی که دوریش از زمین به بلندی ماه است و هیچ بدی به من نمی‌رسد من مردم

'Cause it makes me feel like I'm a man

دستم از پایم می‌ترسد و فراری است هر دو زق‌زق می‌کنند و راه رفتن شده است درد و عرق تپه‌های اطراف اتوبان را یک یک بالا می‌روم و آدرس کاسب مادرجنده را که از ترس پلیس توی سوراخ قایم‌شده‌است می‌گیرم از دیروز گورش را معلوم نیست کجا گم‌کرده‌است مت‌ها توی جیبم است اما دستم نمی‌رود به خوردن‌شان که شاید پیدا شود پیدایش می‌کنم زیر درختی نشسته وقتی می‌رسم می‌پرسد: پلیس ندیدی و من داد می‌زنم که نه کسی نیست این دور ور کدام خری پیدامی‌شود مگر که و ادامه نمی‌دهم می‌نشینم و ده‌تومنی را توی دماغم می‌کنم و تا بیرون‌بکشم دستم پی سیگار است و بعد لبخندی به کاسب و کلی گله‌ی دیگر من مردم این تپه‌ی کوچک بالا آمدنش این‌قدر سخت بود! به خودم که خمارم می‌خندم و دست‌هایم را در هوا تکان می‌دهم و می‌روم و می‌روم و می‌روم تا زیر درختی من شهرم را دوست‌دارم مردی بی‌نیاز از همه ام ولی عاشق تک‌تک مردم شهرم ام من دوست‌شان دارم و مردی ام که می‌توانم همه را دوست‌داشته‌باشد می‌تواند همه را بخواهد و از کنارشان رد شود می‌تواند لبخند به روی همه بیاورد و هیچ دردی هیچ‌جا برایش آن‌قدر سنگین نیست که تکه‌ای از آن را به دوش نکشد من مردم دستم پایم را نوازش می‌کند و باد که سرد می‌زد موهایم را و عرق از تمام بدنم رفته‌است من مردی ام که دیگرش نمی‌شود

۱۳۹۱ فروردین ۲۲, سه‌شنبه

'Cause it makes me feel like I'm a man

من مردم! ساعت از دوازده گذشته است من مردم تفنگ ندارم دستم به سیگار است و ماشین برای خودش چمران را سرازیر می شود از مدیریت به باغ. باغ بالا سیگار لای انگشتانم و گوش می دهم موزیک یا حرف چه فرقی می کند من هیچ وقت تنها نیستم نه احساس نیازی و نه کسی که چیزی از بخواهم. تا در دستم باشد. باغ پایین باغ گیلاسی ساعت از 12 گذشته است و قصه ها می گویند از کشته ها و تجاوزیده ها نه ترسی ندارم I'm the man و می روم و سیگار لای انگشتانم

چووا

همان شب چهار نفر دیگر که من می شناسمشان به طرز مرموزی با شرایطی غیر عادی روبه رو شده اند همه اشان زندگی که می کرده اند پس از آن کاملن در تصرف چیزها بودند که زندگی مرا هم در تصرف داشته اند همه اش محصول آزمایشی شده اند که یگمانم از سال ها پیش ادامه دارد چهار نفر در چهارگوشه ی دنیا که شهری عظیم چون تهران به هم می رساندشان یعنی که می رساندم در جایی که هیچ چیز ناممکن نیست.

این چهار نفر را می شناسم و جریان دزده شدنشان را برایتان بازگو خواهم کرد

۱۳۹۱ فروردین ۲۱, دوشنبه

سووا

ماشین ایستاد بعله من یا مهدی چه فرق می کند من گاهی که از خیابان ها می گذشتم گاهی که شهرها را بی پول طی می کردم و کامیون سوار می شدم و می رفتم شبها اگر سرد بود بیمارستان جایگاه می شد که گرم بود و می شد خوابید و خوب زندگی کرد در اورژانس که هزار آدم می آیند و می روند تا صبح شود دیده ام آدم های خونی مالی را که کسانی حمل شان می کنند حاملان معمولی چیزی از احساس ندارند زندگی اشان از جنس وظیفه ای است که باید انجام شود و چه سخت است این بار بر دوششان که هیچ از درد در خود ندارند و می کشند و دنبال پزشک اند و کارهای بستری را می کنند و هزار چیز دیگر و بعد به دنبال شان می آیند آن ها که فریاد می زنند گریه می کنند و مویه خود را به زمین می زنند پرستار ها را اخمو می کنند مرا بیدار می کنند و همه چیز امن و امان زندگی را بر هم می زنند. ماشین ایستاد روی صندلی عقب نشسته ام نیم خیز نه نشسته و مامان در ماشین را باز می کند کاش می دانستم که چند سالم بود بی هوش می شوم برای چند ثانیه بی هوش ام چشم که باز می کنم مامان ساکت گریه می کند بغل بابا هستم و همه چیز عادی است انگار که هیچ گاه هیچ چیزی رخ نداده است دکتر ها می گویند برو که نه تب دارد نه هیچ مرض دیگر که مامان دیوانه می شود درجه ی خودش را توی دهنم می گذارد و آماده است که دکتر را با لگد از اتاق بیرون بیندازد که من تب ندارم چیزی که از آن چند ثانیه بیهوشی یادم هست نمی دانم از آن زمان است یا بعدش ولی هر چه هست برایتان می گویم چیزی که از آن چند ثانیه یادم هست نور سفیدی است که فرا گیر است دورم را می گیرد و در تنم نفوذ می کند و تمام بیدار می شوم.
شما شاید نشده است که بخواهید به آدم فضایی ها و چیزهایی که از ماورای دید ما هستند ایمان بیاورید من اما شده است بعد از ان روز دیگر هیچ چیز به شکل خودش نبود یعنی تا بچگی بود و بعد از آن دیگر نبود برایتان می گویم شرح داستان افرادی را که همه همان شب و در همان حوالی توسط موجوداتی تسخیر شدند و زندگی اشان برای همیشه از مسیر دور افتاد

۱۳۹۱ فروردین ۲۰, یکشنبه

دووا

برای مخاطب خیالی ای که شاید این جا را بخواند و می دانم که شاید شما باشید نوشتن خوب است اما می دانم که بیش از سال است که کسی به این جا سر نمی زند خوب شاید هم زد

هزار داستان نوشته ام وقتی که تهران نیستم بیش تر می نویسم ولی اگر تهران نباشد نخواهم نوشت اما در تهران نه که تهران به اندازه ی کافی بزرگ هست و سنگین که ما هر دو با هم اجازه ی زیستن نداریم در تهران نمی نویسم ولی می نویسم و هزار روز شده است و هزار داستان که زیرشان نوشته ام این چنین می شود و ان چنان و بعد داستان رها شده است یعنی که فکر کرده ام داستان رها شده خودش را کامل کرده است و دیگر به من نیازی نیست که بخواهم چیزی بر ش بیافزایم و همین طور شده است که رویای داستانی بلند مدام در سرم باشد و این داستان بلند هر روز تکه تکه شود و هزار داستان کوتاه از او در اید.

آن وقت ها که قدیم بود و اوضاع به تر از این روی کاغذ می نوشتم و بعد در مروز کلمات دوباره عدد می دادم و داستان را باز می کردم ابتدا شروعی و هر بار خواندن شروع کلماتی به شروع اضافه می شد و باز اضافه و بعد از شروع پایانی نبود و داستان ها این روز ها انبوه کاغذ هایی شده اند که از تمام جزواتی که در دوران پر بار تحصیل چیزی شبیه علم کپی کرده ام سنگین تر و بیش تر اند
اما چه سود که خانه مان انباری دارد و این ها در نمی دانم کجای این انباری برای خود خاک می خورند



برگردیم به جایی که قرار است زندگی من تقییر کند من در ماشین خوابیده ام ماشین بابا چرا که انبولانس بیمارستان رفته است و شاید تا یک ساعت دیگر بر نگردد من در صندلی عقبم و مامان هی بر می گردد و دستمال خیسی که تمام بچگی روی پیشانی ام بود را دوباره می چلاند و می گوید که رضا هیچ تبش پایین نمی اد چکار می کنی چرا این قد یواش می ری.
زمستان ان سالی بود که بیست و دو بهمن را و روی کوه های البرز بالای رد برف جایی که به مازیار دکس خوراندم که من 25 تا می خورم تو کمتر و او فکر کرده بود که بیست و پنج کم ترین است و بیست تا خورده بود که از من عدد می خواست و من روی بیست و پنج بودم و دم در جینت دود می کردم که بیست تا دیگر خورد من خود ادم ها را دیده ام خاک برسرتان اگر با کسی دوست شوید و با او دکس نزنید اگر که می خواهید بشناسیدش که خودش می شود و مازیار خوب شد یادم هست که اولین کسی که اولین روز دانشگاه دیدم پسری لاغر بود با ریشی و مویی به بلندی ای که هیچ کس از آشنا هایم تا به این حد از ریش و مو نرسیده بودند برای انسان هژده ساله زیاد بود خیلی زیاد و دوست شدیم و شدیم و هستیم و دوستش می دارم شاید تعداد کسانی که دوست باشیم زیاد باشد ولی کسانی که دوست شان دارم از انگشتان دست کمتر اند و حالا فقط یکی شان ایران است و من خودم هم به این زودی ها ایران نخواهم بود پس ان یک نفر تنها کسی است (خانواده را می شود مانند دوست دوست داشت شاید گاهی ولی همیشه شاید خیر) .از این خیر خوشم آمد. که در تهران دوست می دارم.
برگردیم سر آمبولانس زمستان همان سال یعنی که بیست و دو بهمن همان سال کسی که از خانواده است تصادف می کند من هم قرار بود با خانواده باشم فقط قرار خودشان بود من اکثر نبودم ولی او تصادف می کند و بعد مامان بابا می رسند و می بینند ماشینی له شده است و می روند که شاید کمک کنند که می بینند خاله است و مهدی از گفته ها می رسد که دم مرگ است زنگ می زنند که امبولانس بیاید و یک ساعت بعد می رسد و بعد که زخمی ها را و از همه بیش تر مهدی را سوار می کند می رود که نیم ساعت بعد خراب می شود و دوباره زنگ می زنند به بابا که بیا و مهدی روی صندلی عقب می خوابد و می رود ولی نمی می رد من رد خون را دیده ام خون روی لباس وقتی بماند دیگر ان سرخی را ندارد خون مانده به سیاهی می زند به زنگ آهن می ماند که می ریزد روی لباست و خشک می شود و چیزی از ان بر روی ماشین بود درست جایی که در ماشینی دیگر چندین سال پیش من خوابیده بودم و بابا راننده است و مامان کجا ست نمی دانم من خوابیده ام و ماشین می رود و همین تکرار می شود تا ماشین بایستد
خوب خیالم راحت شد یه مرضی دارم که به وبلاگ های خاک خورده ام سر بزنم و گاهی چیزکی بنویسم آن هم وقتی که دورم

حالا

سی سالم تمام شد و تمام ما جراها از شبی نمی دانم در چند سالگی ام شروع شد از شبی که خوابیدم و بیدار که شدم دیدم هزار درجه تب دارم و مامان بالای سرم است و دستمال خیس روی پیشانی ام چند سالم بود درست نمی دانم نوار تب روی پیشانی مامان را راضی نکرده بود و دماسنج توی دهنم از چند بالا می زد که نیمه شب ببرندم بیمارستان تمام کودکی ام من هیچ خلافی نکرده ام هیچ حتی یک سیگار هم نکشیده ام تمام کارهایم این بود که یاد نمی گرفتم با ادب باشم یا که از خانه به کوچه کوچ نکنم و زمستان ها توی گل و لای خودم را خیس نکنم و توی جوی آب نروم از مادر بزرگ نخواهم که مدام برایم قصه بگویم و با خیال قلعه های خرابه ی قلعه کیاب بازی نکنم و خودم را پادشاهی همه کاره ندانم و گل های زرد را نچینم و دیوار بالای جوب را با آب خیس نکنم و لباس هایم را در نیاورم و با سایه ها اشباح نسازم اینم پیش از آن تب کودکی بی گناه که خیال هایش حتا امروز هم می ترساندم که اگر آن روزها می توانستم خیال چنین کارهایی را بکنم یا این که آن خیال ها از کجا می آمد امروز به چه قادرم نه منم کودکی بی گناه در شبی تب آلود که دماسنج دمای بدنم را به بیمارستان می خواند زندگی من از آن روز است که دیگر می شود حواستان باشد