برای مخاطب خیالی ای که شاید این جا را بخواند و می دانم که شاید شما باشید نوشتن خوب است اما می دانم که بیش از سال است که کسی به این جا سر نمی زند خوب شاید هم زد
هزار داستان نوشته ام وقتی که تهران نیستم بیش تر می نویسم ولی اگر تهران نباشد نخواهم نوشت اما در تهران نه که تهران به اندازه ی کافی بزرگ هست و سنگین که ما هر دو با هم اجازه ی زیستن نداریم در تهران نمی نویسم ولی می نویسم و هزار روز شده است و هزار داستان که زیرشان نوشته ام این چنین می شود و ان چنان و بعد داستان رها شده است یعنی که فکر کرده ام داستان رها شده خودش را کامل کرده است و دیگر به من نیازی نیست که بخواهم چیزی بر ش بیافزایم و همین طور شده است که رویای داستانی بلند مدام در سرم باشد و این داستان بلند هر روز تکه تکه شود و هزار داستان کوتاه از او در اید.
آن وقت ها که قدیم بود و اوضاع به تر از این روی کاغذ می نوشتم و بعد در مروز کلمات دوباره عدد می دادم و داستان را باز می کردم ابتدا شروعی و هر بار خواندن شروع کلماتی به شروع اضافه می شد و باز اضافه و بعد از شروع پایانی نبود و داستان ها این روز ها انبوه کاغذ هایی شده اند که از تمام جزواتی که در دوران پر بار تحصیل چیزی شبیه علم کپی کرده ام سنگین تر و بیش تر اند
اما چه سود که خانه مان انباری دارد و این ها در نمی دانم کجای این انباری برای خود خاک می خورند
برگردیم به جایی که قرار است زندگی من تقییر کند من در ماشین خوابیده ام ماشین بابا چرا که انبولانس بیمارستان رفته است و شاید تا یک ساعت دیگر بر نگردد من در صندلی عقبم و مامان هی بر می گردد و دستمال خیسی که تمام بچگی روی پیشانی ام بود را دوباره می چلاند و می گوید که رضا هیچ تبش پایین نمی اد چکار می کنی چرا این قد یواش می ری.
زمستان ان سالی بود که بیست و دو بهمن را و روی کوه های البرز بالای رد برف جایی که به مازیار دکس خوراندم که من 25 تا می خورم تو کمتر و او فکر کرده بود که بیست و پنج کم ترین است و بیست تا خورده بود که از من عدد می خواست و من روی بیست و پنج بودم و دم در جینت دود می کردم که بیست تا دیگر خورد من خود ادم ها را دیده ام خاک برسرتان اگر با کسی دوست شوید و با او دکس نزنید اگر که می خواهید بشناسیدش که خودش می شود و مازیار خوب شد یادم هست که اولین کسی که اولین روز دانشگاه دیدم پسری لاغر بود با ریشی و مویی به بلندی ای که هیچ کس از آشنا هایم تا به این حد از ریش و مو نرسیده بودند برای انسان هژده ساله زیاد بود خیلی زیاد و دوست شدیم و شدیم و هستیم و دوستش می دارم شاید تعداد کسانی که دوست باشیم زیاد باشد ولی کسانی که دوست شان دارم از انگشتان دست کمتر اند و حالا فقط یکی شان ایران است و من خودم هم به این زودی ها ایران نخواهم بود پس ان یک نفر تنها کسی است (خانواده را می شود مانند دوست دوست داشت شاید گاهی ولی همیشه شاید خیر) .از این خیر خوشم آمد. که در تهران دوست می دارم.
برگردیم سر آمبولانس زمستان همان سال یعنی که بیست و دو بهمن همان سال کسی که از خانواده است تصادف می کند من هم قرار بود با خانواده باشم فقط قرار خودشان بود من اکثر نبودم ولی او تصادف می کند و بعد مامان بابا می رسند و می بینند ماشینی له شده است و می روند که شاید کمک کنند که می بینند خاله است و مهدی از گفته ها می رسد که دم مرگ است زنگ می زنند که امبولانس بیاید و یک ساعت بعد می رسد و بعد که زخمی ها را و از همه بیش تر مهدی را سوار می کند می رود که نیم ساعت بعد خراب می شود و دوباره زنگ می زنند به بابا که بیا و مهدی روی صندلی عقب می خوابد و می رود ولی نمی می رد من رد خون را دیده ام خون روی لباس وقتی بماند دیگر ان سرخی را ندارد خون مانده به سیاهی می زند به زنگ آهن می ماند که می ریزد روی لباست و خشک می شود و چیزی از ان بر روی ماشین بود درست جایی که در ماشینی دیگر چندین سال پیش من خوابیده بودم و بابا راننده است و مامان کجا ست نمی دانم من خوابیده ام و ماشین می رود و همین تکرار می شود تا ماشین بایستد