غروبها که میشود دلممیخواهد برگردم ایران در شلوغی خیابان دنبال تاکسی بدوم و بعد بگزارم رندی جایم را بگیرد. غروبها دلممیخواهد برگردم ایران نگاهش کنم توی جادههاش بگردم مردمش را بخوانم دروغ بشنوم غرق بیتفاوتی نابشان شوم.
۱۳۹۲ شهریور ۲, شنبه
زف
خماری زف به انتها که نزدیک میشود لحظاتی ست انسان بیدار میشود تمام دنیا در اطرافش میدرخشد روشنی درختان رنگها و زیبایی زندگی هجومی میآورند به آینده ات و تو میدانی فرداها پر از زیبایی است پر از زندگی ست. اما تمام میشوند دیری نمیپایند، زود میرسد جبر زندگی، زندگی روی دیگرش را نشانت میدهد آدمها دوباره آدمهای بیرون از قصه میشوند با تمام حقارتهایشان با تمام پلیدیهایشان آدمهای دنیای واقعی میشوند.
آدمها آدمها میشناسمشان درکشان میکنم از این رو که میدانم هر انسانی دیگری ست و هر دیگریای باید رفتارش دیگرگون باشد اما تمام چیزهایی که از پلیدی در آدمهاست را نمیفهمم ریشهی این پلیدیها این حقارتها را نمیفهمم این که میتوانند به دیگری آسیب برسانند میتوانند دروغ بگویند میتوانند بازخواست کنند میتوانند آدم باشند نمیفهممشان. چرا؟
ساعتهای پایانی زف طولی نمیکشد و باز میگردی به دنیای واقعی به دنیایی که دیگر بار زف باید باشد تا زیستن ممکن شود.
کاش تمام آدمها را در دورهای معتاد میکردیم و میگذاشتیمشان تا این ساعتهای پایانی زف را تجربهکنند، شاید دنیایی بهتر میشد.
آدمی در عالم خاکی نمیآید بدست / عالمی دیگر بباید ساخت وز نو آدمی
آدمها آدمها میشناسمشان درکشان میکنم از این رو که میدانم هر انسانی دیگری ست و هر دیگریای باید رفتارش دیگرگون باشد اما تمام چیزهایی که از پلیدی در آدمهاست را نمیفهمم ریشهی این پلیدیها این حقارتها را نمیفهمم این که میتوانند به دیگری آسیب برسانند میتوانند دروغ بگویند میتوانند بازخواست کنند میتوانند آدم باشند نمیفهممشان. چرا؟
ساعتهای پایانی زف طولی نمیکشد و باز میگردی به دنیای واقعی به دنیایی که دیگر بار زف باید باشد تا زیستن ممکن شود.
کاش تمام آدمها را در دورهای معتاد میکردیم و میگذاشتیمشان تا این ساعتهای پایانی زف را تجربهکنند، شاید دنیایی بهتر میشد.
آدمی در عالم خاکی نمیآید بدست / عالمی دیگر بباید ساخت وز نو آدمی
۱۳۹۲ مرداد ۲۷, یکشنبه
ساعتها اول خماری ذهنت هوشیار میشود اما هوشیاریش به تمامی در خدمت یافتن راهی و مکانی ست که زف را به بدنت برساند تمام راههای اولیه را امتحان میکند اگر قصد ترک داشتهباشی کارش دشوارتر است نخست پی راهی میگردد که فریبت دهد و میتواند بیشک میتواند از تمام ابزارهایش استفاده میکند مدادم به دست و پای یخ زدهات به آب دماغت اشاره میکند و میبرد.
دقایق اولی که زف به تو میرسد پیش از همه ذهنت آسوده میشود مهمترین وظیفهش را انجام دادهست تو را از دام غرقشدن بیرون کشیدهاست آرام میشود و بعد تمام انگشتان یخزدهات فراموش میشوند و سردی مطبوعی در بدنت میپیچد که میدانی آخرین چیزی ست که از خماری ماندهاست سرما از دست و پاهایت بالا میآید و جایی در شکمت گم میشود و تمام تو نشئهای
دقایق اولی که زف به تو میرسد پیش از همه ذهنت آسوده میشود مهمترین وظیفهش را انجام دادهست تو را از دام غرقشدن بیرون کشیدهاست آرام میشود و بعد تمام انگشتان یخزدهات فراموش میشوند و سردی مطبوعی در بدنت میپیچد که میدانی آخرین چیزی ست که از خماری ماندهاست سرما از دست و پاهایت بالا میآید و جایی در شکمت گم میشود و تمام تو نشئهای
۱۳۹۲ مرداد ۲۰, یکشنبه
زینال
زینال با چشمان آبیت نوید کدام بهشتی
با دستان رگ از پوست بیرون زدهاند و استخوانهای که نگاهشان شمارهاست
زینال تو خواهش کدام نیازی که دیدنت پایان دردهایم است
زینال افراشته قدت زیر بار کدامین بار خم شدهاست و موهای طلایات به کدامین گناه پریشاناند
زینال دستهایت را دیگر بار بشوی و خندهات را از من دریغ نکن که میدانی آنها همگی دیر میکنند
زینال بندر با بندر یکی است و کشتی با کشتی بیا زار بخوانیم و پا بکوبیم
بیا تمام دیوان در بندمان را برهانیم
زینال بیا از خاطرهی سالهای دور برای هم بگوییم که اگر باشیم لذت برای ما همیشگی ست
این ما تنها بازماندگان تاریخی نانوشته تاریخی نانوشتنی تاریخی به نوشته در نیاینده
ما تنهاییم من و تو زینال و تمام
با دستان رگ از پوست بیرون زدهاند و استخوانهای که نگاهشان شمارهاست
زینال تو خواهش کدام نیازی که دیدنت پایان دردهایم است
زینال افراشته قدت زیر بار کدامین بار خم شدهاست و موهای طلایات به کدامین گناه پریشاناند
زینال دستهایت را دیگر بار بشوی و خندهات را از من دریغ نکن که میدانی آنها همگی دیر میکنند
زینال بندر با بندر یکی است و کشتی با کشتی بیا زار بخوانیم و پا بکوبیم
بیا تمام دیوان در بندمان را برهانیم
زینال بیا از خاطرهی سالهای دور برای هم بگوییم که اگر باشیم لذت برای ما همیشگی ست
این ما تنها بازماندگان تاریخی نانوشته تاریخی نانوشتنی تاریخی به نوشته در نیاینده
ما تنهاییم من و تو زینال و تمام
۱۳۹۲ مرداد ۱۵, سهشنبه
۱۳۹۲ مرداد ۱۴, دوشنبه
من احمق نیستم به این معنی که فرق گه از گلستان را تا حد زیادی تشخیص میدهم، ماندنم این همه سال در گه نه به خاطر حماقتم است بگذار از یک ماجرای ساده شروع کنم سالها پیش شنا در آب استخر باعث عفونت در گوشم شد از آن زمان به بعد قسمتی از مغزم مدام برای خودش چیزهایی ساختهاست که سرم را زیر آب نمیتوانم بکنم این که کامل سرم زیر آب باشد بماند اگر فشار آب دوش زیاد باشد و آب روی سرم برید هم احساس خفگی میکنم.
تا روزی که خماری به سراغم نیامدهبود داستان زف آنقدر فیجع نبود ولی بعد از آن همهچیز فرق کرد خفگی را در ذهنت داشتهباش حال با احساس خراش گلو، بالاآوردن مداوم، دل درد و اسهال و آبریزش بینی و خمیازه، اشک ترکیبشکن میشود خماری منهای پا درد و کمدرد و بیخوابی. نه خماری بزرگتر از آن است که بتوانم سرم را زیر آب کنم
تا روزی که خماری به سراغم نیامدهبود داستان زف آنقدر فیجع نبود ولی بعد از آن همهچیز فرق کرد خفگی را در ذهنت داشتهباش حال با احساس خراش گلو، بالاآوردن مداوم، دل درد و اسهال و آبریزش بینی و خمیازه، اشک ترکیبشکن میشود خماری منهای پا درد و کمدرد و بیخوابی. نه خماری بزرگتر از آن است که بتوانم سرم را زیر آب کنم
۱۳۹۲ مرداد ۱۰, پنجشنبه
زبان بازی نیست، اینکه امشب دنبال واژه بگردی و فردا واژه از آن تو باشد، نه زبان تمرین مداوم است باید بفهمی واژه را و بدانی کجا باید بنشیند. تمام تلاشهای این سالهایم برای یافتن کلمات نو بیهودهاست مگر واژه از آن من شود. اگر متن به دیدمان ساختگی ست بیشترش از ساختگی بودنش است، چون نویسنده کلماتش را نمیفهمد واژهها را به زور از مغزش بیرون میکشد و میچسباندشان به روی کاغذ، جملهها همه نامهی باجگیری ست. واژهها باید مثل آب روان شوند، اگر نویسنده بشناسدشان واژهها رام خواننده هم میشوند.
خوشی ریدن است
این سالها اطراف لذت آنقدر بودهام که بدانم خوشی چیزی است که میماند و درد همان است که لذت میخوانیمش.
اما سود این دانستن برایم به اندازهی سود کشف نفت برای اسبآبی نبودهاست
حالا میدانم که به درد و لذت هر دو همزمان معتادم
در تعریف خوشی: هر لذت کوچکتر از مقدار معین تکرارپذیر، خوشی است مثال آشکارش ریدن
اما سود این دانستن برایم به اندازهی سود کشف نفت برای اسبآبی نبودهاست
حالا میدانم که به درد و لذت هر دو همزمان معتادم
در تعریف خوشی: هر لذت کوچکتر از مقدار معین تکرارپذیر، خوشی است مثال آشکارش ریدن
اشتراک در:
پستها (Atom)