۱۳۹۱ بهمن ۱۰, سه‌شنبه

ﺩﺭﺑﺎﺏ ﻧﻘﺺ و ﻟﺬﺕ ﺩﺭﺩ

ﻣﺎ ﻧﺎﻗﺼﻴﻢ ﺑﻲ ﺗﺮﺩﻳﺪ ﻧﺎﻗﺼﻴﻢ و اﻳﻦ ﻛﺎﺳﺘﻲ اﺯ ﺭﻓﺘﻦ ﻣﺎﺳﺖ ﻛﻪ ﻣﺎﺩﻩ اﻳﻢ و ﺯﻧﺪﻩ و ﺣﺮﻛﺖ ﺟﻮﻫﺮﻱ و ﺣﺮف ﻫﺎﻳﻲ اﺯ ﻗﺮﻥ ﻫﺎ و ﻗﺮﻥ ﻫﺎ ﭘﻴﺶ اﻣﺎ اﺯ اﻣﺮﻭﺯ ﻫﻢ ﻣﺎ ﻛﻤﻴﻢ ﻧاﺗﻤﺎﻡ اﻳﻢ ﭼﻴﺰﻱ ﺩﺭ ﻣﺎ ﻫﺴﺖ ﻛﻪ ﻧﻤﻲ ﺑﺎﻳﺴﺖ ﻣﻲ ﺑﻮﺩ ﺁﻳﺎ ﺧﻮﺷﻲ ﻣﻲ ﺷﻮﺩ ﻛﻪ ﺑﻤﺎﻧﺪ اﻳﻦ ﻛﻤﻲ ﻣﺎﺳﺖ ﻧﻪ ﻧﻤﻲ ﺷﻮﺩ و ﻣﻲ ﺭﻭﺩ ﺑﺮاﻱ ﻫﻤﻴﻦ ﺧﺎﻃﺮﻩ ﺩاﺭﻳﻢ و ﺷﺎﻳﺪ ﭼﻮﻥ ﺧﺎﻃﺮﻩ اﺳﺖ ﺧﻮﺑﻲ ﻧﺎﻛﺎﻣﻞ اﺳﺖ
ﺑﺮﮔﺮﺩﻳﻢ ﺳﺮاﻍ ﻣﺜﺎﻝ ﻫﻤﻴﺸﮕﻲ ﺯﻑ
ﺩﺭ ﺯﻳﺮ ﺑﻪ ﭼﻴﺰﻱ ﻣﻲ ﺭﺳﻴﻢ اﺯ ﺧﻮﺷﻲ ﻛﻪ ﻣﺜﺎﻟﺶ ﻧﺒﺎﻳﺪ ﻛﻪ ﺩﺭ ﺑﻴﺮﻭﻥ ﺑﺎﺷﺪ ﻧﻪ ﺧﺪا ﺭا ﻫﻢ ﺧﻮاﺑﮕﻲ ﺭا ﻛﻚ ﺭا ﻋﻠﻒ ﺭا ﺑﺎ ﺯﻑ ﻳﻜﻲ ﻧﺨﻮاﻧﻴﺪ ﻛﻪ ﻣﻴﺎﻥ ﻣﺎﻩ ﻣﻦ ﺗﺎ ﻣﺎﻩ ﮔﺮﺩﻭﻥ ﺗﻔﺎﻭﺕ اﺯ ﻓﻠﻚ ﺗﺎ ﭘﻴﭻ ﺷﻤﺮﻭﻥ اﺳﺖ ﺷﺎﻋﺮ ﮔﻔﺘﻪ اﺳﺖ. اﻣﺎ ﻛﻤﺒﻮﺩ ﻣﺎ ﻧﺎﻛﺎﻣﻠﻲ ﻣﺎﻥ اﺯ ﻟﺬﺕ ﺑﻲ ﭘﺎﻳﺎﻥ ﻋﺬاﺑﻲ ﻣﻲ ﺳﺎﺯﺩ ﺩﺭﺩﻧﺎﻙ ﺑﻲ ﭘﺎﻳﺎﻥ ﻫﻤﻴﺸﮕﻲ و ﻫﻤﺴﺎﻥ ﻟﺬﺕ.
ﺗﻤﺎﻡ ﭘﺰﺷﻜﺎﻥ ﻣﻲ ﺩاﻧﻨﺪ و ﻣﺎ ﻫﻢ ﺑﻴﺶ اﺯ ﻫﻤﻪ ﻛﻪ ﻭاﺑﺴﺘﮕﻲ ﺑﻪ ﺯﻑ اﺯ ﺟﻨﺲ ﻭاﺑﺴﺘﮕﻲ ﺟﺴﻤﻲ ﭼﻴﺰﻱ ﺟﺰ ﺁﻟﺮﮊﻱ, ﺣﺴﺎﺳﻴﺖ ﺑﻪ ﻧﺒﻮﺩ ﺯﻑ ﻧﻴﺴﺖ ﻣﻦ ﭼﻨﺪﻳﻦ ﺑﺎﺭ ﺁﺯﻣﻮﺩﻩ اﻡ اﻧﺪﻛﻲ ﺁﻧﺘﻲ ﻫﻴﺴﺘﺎﻣﻴﻦ ﺯﻣﺎﻥ ﺧﻤﺎﺭﻱ ﻛﺎﺭ ﭼﻬﻞ ﻣﻴﻠﻲ ﻣﺖ ﺭا ﻣﻲ ﻛﻨﺪ و ﺷﺎﻳﺪ ﺑﻴﺸﺘﺮ.
اﻣﺎ ﭼﺮا ﻭاﺑﺴﺘﮕﻲ ﻫﻢ اﺯ ﺟﻨﺲ ﺗﻮﻫﻢ ﻧﺒﻮﺩ اﺳﺖ ﻧﻪ ﻛﻪ ﻣﺎ ﺑﻨﺪﮔﺎﻥ ﺧﻮﺷﻲ اﻳﻢ ﺩﺭ ﺑﻨﺪ ﻟﺬﺕ و ﻟﺬﺕ اﺑﺪﻱ ﺑﻨﺪﮔﻲ ﻣﺎﻥ ﺭا ﺑﻨﺪ ﻣﻲ ﺩﺭاﻧﺪ ﻧﻪ اﻳﻦ ﻛﻪ ﻧﺒﻮﺩ ﺧﻮاﺏ ﺧﻮﺭاﻙ ﺗﻮﻫﻢ ﺩﺭﺩ و ﺗﻤﺎﻡ ﺑﻴﻤﺎﺭﻱ ﻫﺎﻱ ﺭﻭﺣﻲ ﺷﻨﺎﺧﺘﻪ و ﻧﺎﺷﻨﺎﺧﺘﻪ ﻭاﻣﻲ ﺩاﺭﺩﺕ ﻛﻪ ﻟﺬﺗﻲ ﺭا ﺑﺠﻮﻳﻲ ﻭا ﻣﻲ ﺩاﺭﺩﺕ ﻛﻪ ﺑﻨﺪﮔﻲ اﺕ ﺭا ﺑﻪ ﺻﺪاﻱ ﺑﻠﻨﺪ ﺑﺨﻮاﻧﻲ.
و اﻳﻦ ﺑﻨﺪﮔﻲ ﻣﮕﺮ اﺯ ﺗﺎﺭﻳﺦ ﻣﺎ ﻧﻴﺴﺖ ﺭﺷﺪ ﺫﻫﻦ ﻣﺎﻥ و ﮔﻮﻳﺎ ﺑﺰﺭﮒ ﺷﺪﻧﺶ و ﺩﺭﻙ ﻣﺎﻥ اﺯ ﺁﻥ ﭼﻪ ﻫﺴﺖ و ﺁﻥ ﭼﻪ ﺑﺎﻳﺴﺖ ﻣﺪاﻡ ﻣﺎ ﺭا ﺩﺭ ﺩﺭﮔﺎﻩ اﻧﺘﺨﺎﺏ ﻫﺎ و ﺳﭙﺲ ﺑﺮ ﺑﺎﺭ ﺩﺭﺩ ﻫﺎ ﻧﮕﻪ ﻣﻲ ﺩاﺭﺩ. ﺑﺮاﻱ ﺟﺒﺮاﻥ اﻳﻦ ﻫﻤﻪ ﺭﻧﺞ ﺑﺎﺯ ﻫﻢ ﻓﺮﻳﺐ ﻣﻲ ﺧﻮﺭﻳﻢ ﭼﻴﺰﻫﺎﻳﻲ ﺭا ﺑﻴﺮﻭﻥ ﺟﺎﻳﮕﺰﻳﻦ ﻟﺬﺕ ﻣﻲ ﻛﻨﻴﻢ ﻟﺬﺗﻲ ﻛﻪ ﺑﺎﻳﺪ ﻟﺬﺗﻲ ﻛﻪ ﻧﻴﺴﺖ.
اﻣﺎ ﺩﻳﺪﻩ اﻡ ﻛﺴﺎﻧﻲ ﺭا و ﺧﻮﺩﻡ ﺭا ﮔﺎﻩ ﮔﺎﻫﻲ ﻛﻪ ﺑﺮ ﻟﺬﺕ ﺷﻮﺭﻳﺪﻩ اﻧﺪ ﻣﺼﺮﻑ ﺯﻑ ﺷﺎﻥ ﺭا ﺩﺭ ﻓﺎﺻﻠﻪ ﻫﺎ و ﻣﻘﺪاﺭﻫﺎﻳﻲ ﻧﮕﻪ ﺩاﺷﺘﻪ اﻧﺪ ﻛﻪ ﻧﺘﻴﺠﻪ ي ﻫﻤﻴﺸﮕﻲ اﺵ ﺧﻤﺎﺭﻱ اﺳﺖ ﺑﺮاﻱ ﺑﻴﺸﺘﺮ ﺳﺎﻋﺖ ﻫﺎ اﻧﮕﺎﺭ ﻛﻪ ﺯﻑ ﺑﻪ ﺩﺭﻭاﺯﻩ اﻱ ﺭﻫﻨﻤﻮﻧﺸﺎﻥ ﻛﺮﺩﻩ ﺑﺎﺷﺪ و ﺁﻥ ﻫﺎ ﺩﺭﻭاﺯﻩ ﺭا ﭘﺸﺖ ﺳﺮ ﮔﺬاﺷﺘﻪ اﻧﺪ ﺣﺎﻻ ﺩﺭ ﺳﺮﺯﻣﻴﻦ ﺩﺭﺩﻫﺎي ﺑﻲ ﭘﺎﻳﺎﻥ اﻧﺪ ﺩﺭ ﺳﺮﺯﻣﻴﻨﻲ ﻛﻪ ﺧﻮاﻫﺶ اﺯ ﺧﻮﺷﻲ ﻧﻴﺴﺖ.
اﻳﻦ ﺑﺎﺭ ﺩﺭﺩ ﻧﻴﺮﻭﻱ ﺧﻮﺷﻲ اﺳﺖ ﺩﺭﺩ ﻟﺬﺕ اﺳﺖ و اﻳﻦ ﺑﺎﺯ اﺯ ﻧﺎﻛﺎﻣﻠﻲ ﻣﺎﺳﺖ ﻛﻪ ﻟﺬﺕ اﺯ ﺩﺭﺩ ﺑﻪ ﺧﻮﺷﻲ ﻣﻲ ﮔﺮﺩﺩ ﻧﮕﺎﻩ ﻛﻨﻴﺪ ﻛﻪ ﺩﻳﮕﺮ ﻟﺬﺕ اﺯ ﻣﻠﻜﻮﻝ ﻫﺎﻱ ﺷﻴﻤﻴﺎﻳﻲ ﻧﻤﻲ ﺁﻳﺪ ﻛﻪ اﮔﺮ ﻧﻪ ﺯﻑ ﻟﺬت ﺩﻳﮕﺮﻱ ﺭا ﻳﺎﺭاﻱ ﻣﻘﺎﺑﻠﻪ ﻧﻤﻲ ﮔﺬاﺭد اﻳﻦ ﺑﺎﺭ ﻟﺬﺕ ﺑﻪ ﺗﻤﺎﻣﻲ ﺩﺭﻛﻲﻣﺠﺮﺩ اﺳﺖ ﺩﺭ ﺫﻫﻦ اﺯ ﺩﺭﺩ.

۱۳۹۱ بهمن ۹, دوشنبه

اﻭﻝ ﻫﺎﻱ ﺯﻓﻲ ﺷﺪﻧﻢ ﻳﺎﺩﻡ ﻫﺴﺖ ﻛﻪ ﺧﻮاﺑﻲ ﺩﻳﺪﻡ ﺁﻥ ﺭﻭﺯﻫﺎ ﻫﻨﻮﺯ ﺧﻮاﺏ ﻣﻲ ﺩﻳﺪﻡ. ﻧﻤﻲ ﺩاﻧﻢ ﭼﺮا ﺑﻌﺪﻱ اﺯ اﻳﻦ ﻫﻤﻪ ﺳﺎﻝ ﻳﺎﺩ ﺁﻥ ﺧﻮاﺏ اﻓﺘﺎﺩﻡ ﻛﻪ ﺳﺮﻡ ﺭﻭﻱ ﺧﻂﻲ ﺑﻮﺩ ﺑﺮاﻱ اﺳﻨﻴﻒ ﭘﻠﻴﺲ ﺳﺮ ﺭﺳﻴﺪ ﺩﺳﺘﮕﻴﺮﻡ ﻧﻜﺮﺩ اﻳﺴﺘﺎﺩ ﺑﻼﻱ ﺳﺮﻡ ﮔﻔﺖ ﺑﺎﻳﺪ ﺗﻤﺎﻣﺶ ﻛﻨﻲ ﻣﻦ ﺧﻮﺷﺤﺎﻝ ﺧﻂﻢ ﺭا ﺭﻓﺘﻢ ﻛﻪ ﮔﻔﺖ اﺩاﻣﻪ ﺑﺪﻩ ﻧﮕﺎﻩ ﻛﺮﺩﻡ ﺟﺎﺩﻩ اﻱ اﺯ ﺯﻑ ﭼﻮﻥ ﺭاﻩ ﺧﺎﻛﻲ ﺗﺎ ﺑﻴﻨﻬﺎﻳﺖ اﺩاﻣﻪ ﺩاﺷﺖ.
اﻳﻦ ﺑﻮﺩ ﺧﻮاﺑﻢ
ﺧﻮاﺏ ﻫﺎ ﮔﺎﻫﻲ ﺭاﺳﺖ ﻣﻲ ﺷﻮﻧﺪ اﻧﮕﺎﺭ

۱۳۹۱ بهمن ۱, یکشنبه

تابستان آن سالی است که باران می‌بارد
رد درختان و از برگ‌ها بر روی زمین آوا می‌خواند
من در جایی مانده‌ام
تمام خاطراتم فراموشی است
و زندگی ام تلاشی برای خواب
مرگم آیا بیداری است
دست می‌برم آیا کسی هست
می‌پرسم خوابم
اما او بیدار است
بیداری ست
که نشسته‌است
مرا می‌خواند
من قلبم را در دست می‌گیرم
تمام بدنم را می‌تکاند
قلبم از من نیست
او که زنده‌است
تنها به زیستنش انگار ادامه داده‌است
و رفته‌است ورای احساسات
برای خودش
رها‌ها دارد
بیان زندگی را به خود می‌خواند
من زبان بسته‌ام
او
مدام صدا
مدام نوا
مدام تپش
این چه بیدادی است
وای وای
می‌شنوم
جوانی ام
را از او
و مرگم را در او
او من است که نخوابیده‌است
اوست خیال خوابش نبوده‌است


۱۳۹۱ دی ۳۰, شنبه

نوشتن راه فرار است برای روزهای درد برای گاهی که انگار نیستی ات تو را کامل در بر گرفته است نوشتن راه فرار است برای این که یادت بیاید برای این که از یادت ببرد نوشتن در گاهی است به تو به بودنت.

۱۳۹۱ دی ۲۱, پنجشنبه

نخوانید این‌جا را شما که نباید و آقای ماژو نکن این کار را با ما که بیایند ملتی که هیچ حسابی پیش من ندارند و طلب کنند روزهایی را که من خسته‌ام ازم که بخوابم که بخندمِ، مرا وصل نکن به این جماعت که دیده‌اند آن‌ها که این روزهای مرا دیده‌اند که من از سایه‌ی انسانی که می‌آید و من را نمی‌شناسد و درباره‌ی من از خودش حرف می‌زند می‌دانی چه می‌گویم نمی‌خواهمشان من همین‌جا گوشه‌ای این اتاق تنهایی و دردهایی که از بی‌خوابی و سرخی پوست دست و پا از این دست به آن دست چرخیدن و غلتیدن دارم بسم است این سیل خانه برانداز را راه نینداز که می‌ایند می‌برندم به آن‌جا که نباید.
می‌دانی این‌جا قرارشد چند نفری باشند که بخوانندش انگار ولی که دارند زیاد می‌شود در طول این هم سال ۱۰۰ بار دیده‌شده حالا از فلان و بهمان جا آمده‌اند که بخوانند بدبختی نسلی را که می‌شود مرا سنبلی کرد برایشان خوشه‌های خشمی را که خورده‌ایم در من دید سهم دردی که کشیده‌ایم و چه حقیرایم ما همه‌ ما که راهمان را می‌کشیم دم‌مان را می‌گذاریم روی کولمان و به تخممان هم نیست که فلانی فلانش در ته چاه است و آن دیگری هوس کرده‌است بریند توی‌ آب شرب مردم از سرچشمه.
ما را چه به حرف ما را چه به نوشتن ما را چه به خواندن.
ما گم شده‌ایم به یادت بیاور یادت را بیاور بریز وسط ماژو ما گم‌شده‌ایم نه ما که همه گم ‌شده‌اند ما هم گم‌ایم هم گنگ و هم گمراه.
ما را به درک.
این جا را از آن پایین بردار ماژو.
مرا به درک

۱۳۹۱ دی ۲۰, چهارشنبه

سوالم این است که در کدام مذهب وامانده ۵ میلی گرم می‌فهمی ۵ هزارم گرم از یک چس حرام است و لیتر لیتر خوردن آب جو حلال ریدم به مذهبتان

And I feel just like Jesus' son

بله من فرزندی از فرزندان خود خداوندم من مسیحی ام که در خیابان‌های تهران قدم می‌زند من از پیامبری گذشته‌ام آن را برای شما درمانده‌ها در نان شب و سکس روز گذاشته ام من دستم به تخمم است و راه می‌روم انگار که خداوندی ام بر روی زمین و گاه کنار شما بالا می‌آورم که حالتان به هم بخورد یادت هست تو که از پنجره‌ی ماشین نگاه کردی من از شیشه بالا آوردم و بعد زبانم را برایت در آوردم خیال می کنی که چیزی جز خود خداوند بوده‌ام
اما خداوندی بزرگترین درد‌هاست
خداوندی مرگی است پیش از مردن من انگار که خماری را بیش از نشگی دوست دارم انگار که زندگی را بیش از خداوندی دوست دارم پس ای پسر خدا برو به درک من مغزم را روی دیوار نقاشی می‌کنم
یکی بیاید و از روبرو به کله‌ام شلیک‌کند باشد که طرحی از آن‌چه در ذهن دارم بر پس دیوار دیده‌شود.
خسته‌ام از تحمل روزهای گرم تابستان
از خورشید روشن روزها از این که سایه‌ای نیست برای نشستن
می‌گذارم روز
با آفتابش زخم‌هایم را بخشکاند
می‌گذارم خستگی در تنم لانه کند
تا غروب صبرمی‌کنم
تا گرگ‌ومیش هوا
تا نگاه‌کنم باز بنگرم به روزها به تاریخ که انگار کهنه است
به زخم‌هایی که از تاریخ کهنه‌تر
از روایت تاریخ بازمی‌‌خوانم
تا زخم‌هایم خسته‌های تنم از پیش چشمم بگذرد
تا آرامشی که از شستن زخم ‌‌می‌آید برایم بماند
یک دم آرامش از پس شبی تب‌دار
نگاه می‌کنم خسته از انسان‌هایی که از سیاره‌ای دگر می‌آیند
زبانشان انگار که به کلام نمی‌رود در سیاره‌اشان
خسته‌ از هجوم کودکان چند ده‌ساله‌ای که دهانشان باز است
چون بزرگ‌ترین چاه‌ها
که دهانشان عمقی است و صدایشان جیغی که جوجه‌های نگران را خاطره‌ای است
خسته‌ام از روزهای زندگی از تکرار مداوم تاریخ
و از تنهایی انسان
از بی‌کسی تمام موجوداتی که درمان تنهاییشان را نیشی می‌زنند
بر تن برهنه‌ی زخمی‌ای از
زمان
از سوز آفتاب از درد سکوت
و از ناسوری تنهایی که نبود کسی از جنس‌شان که بلیسد زخمی را
خسته‌ام
از تمام چشم‌ها
که به دنبال تو
از تو چیزی را می‌جویند
که لحظه لحظه‌ی بودنشان
کنارت را باری بر دوشت می‌کشی
از تمام نگاه‌هایی که مسیری می‌شوند تو را به فراموشی از خود
به کشتن خود یاورانی
از تمام دست‌ها که انگار دورت را قابی کشیده‌اند
انگار که دراز اند از تمام راه‌ها
انگار که سدی را می‌شکنند
تا سیلی از تو رد شود
تا تو را با خود ببرد
خسته‌ام از روشنایی روز
از بودن در این شهری که هیچ سایه‌ای نیست
و گرما سیلی است بر صورت هر ره‌گذر
به تاوانش زخم‌ها بر تن
جویندگان سکوت
آرامش