۱۳۹۲ دی ۱۷, سه‌شنبه

یونس کاسب جدیدم است چهل ساله، گی و با پوستی روشن خانه‌اش ابتدای محله‌ی خلاف‌کارهاست می‌شود بو کرد خلاف‌کارهای کجای شهر اند کافی است نگاهی به نقشه‌ی شهر بکنی و دوری در خیابان‌های شهر با گوگل بزنی تا حدود کار دست بیاید و بعد چند ساعت قدم زدن در شهر می‌رساندت به آن‌جا که باید از این به بعد پیدا کردن ساقی و پیدا کردن ساقی به‌تر و به‌تر به حست از مکان و زمان بستگی دارد. گاهی به‌ عمد با ساقی دله دزد می‌مانم تا خمار نشوم. از این‌ها بگذریم. خانه‌ی یونس پاتوق است همه‌چیز در خانه‌اش پیدا می‌شود و همه‌کس هم. زنگ می‌زنی یونس پشت در می‌آید اسمت را می‌گویی و در را باز می‌کند همیشه او در را باز می‌کند. یونس شیزوفرنی دارد مدام روی قرص‌هایی است که خوابش می‌کند وقتی هم که خواب نیست گیج یا منگ. یونس ته مانده‌هایی از هنر هم دارد از آدم‌های خانه‌ی یونس شاید کمی بنویسم.
برای اولین بار می‌دیدمش، یونس قیچی به دست در خانه را بازکرد، گفت موی کسی را کوتاه می‌کند و رفت به آشپزخانه من راه اتاق را می‌دانم اتاق همیشه پر است از آدم‌های مختلف وقتی نشستن یان و دختر صورتی نشسته‌اند و جوینت می‌کشند مثل همیشه تعارف می‌کنند دو کام می‌گیرم و سیگاری را رد می‌کنم به زنی در اواخر سی‌سالگی‌ش که نشسته روی صندلی و با مبایلش ور می‌رود. می‌نشینم و سیگار دود می‌کنم، زن به سویدی چیزهایی می‌گوید می‌گویم سویدی نمی‌فهمم، می‌گوید آه. ساکت می‌شود. چند ثانیه بعد شروع می‌کند
ماهی قرمز می‌دونی چیه
آره
دوستم دوتا ماهی قرمز داشت بعد پسرش پنج سال‌شه یکی از ماهی ها می‌میره می‌بینه مامانش می‌اندازدش تو توالت. فردا می‌آد مامانش خونه می‌بینه پسرش با نخ وایستاده سر توالت می‌خواد ماهی بگیره
آها
نمی‌فهمه بچه‌ی پنج‌ساله مرگ چیه
از موضوع بحث خوشم نمی‌آید سرم را تکان می‌دهم و می‌روم آشپزخانه سراغ یونس. یونس منتظر کاسب بزرگ‌تری ست که پنج‌گرم جنس برایش بیاورد. و در این‌حال مو‌های زنی پنجاه و چند ساله را می‌زند می‌پرسم خبری نشد می‌گوید نه منتظر تلفن‌ام. معمولن این جور مواقع یونس اندکی زف از جایی می‌آورد و می‌نشستیم می‌کشیدیم امروز سرش گرم سلمانی است زن برهنه برای شنا پیش یونس ایستاده قد کوتاه صورتی که گاه چین دارد می‌دانم این‌جا پول سلمانی زیاد است توی خیابان‌های‌شان بیش از هرچیز سلمانی است و همیشه چند نفری توی صف نشسته‌اند و تعدادی زیر دستگاه‌های عجیب و غریب اند. من برای خودم یک سلمانی مرد سوریه‌ای پیدا کرده‌ام تا موهایم را بزند سلمانی‌ش درست مثل همان‌هایی ست که در ایران داریم توی آن شیشه‌ها پیش چشم بیننده‌ها و زیر نظر سه یا چهار نفری که دورت وول می‌خورند احساس راحتی نمی‌کنم.
برمی‌گردم به اتاق زن هنوز دارد با موبایل‌ش ورمی‌رود.
ماهی‌های قرمز باید آب‌شون رو کم عوض کنی.
وقتی می‌گوید ماهی قرمز (گلد فیسک) یان و دختر می‌زنند زیر خنده چند دقیقه‌ی بعد یان بلند می‌‌شود و بعد دختر. بی‌شک این‌جا خانه‌ی یونس است ولی هر چند مدت یک‌بار کسی اتاق کناری را اجاره‌ می‌کند انگار و آن‌جا می‌ماند این مدت نوبت یان است و دختر صورتی.
اِه!
می‌دونستی از چین آمده‌اند.
نه
خیلی مهم‌بودند.
آره فکرکنم.
من منتظر زف ام برسد.
زن دوباره شروع می‌کند به داستان پسر پنج ساله‌ای که ماهی قرمزش مرده و در توالت ماهی گیری می‌کرد را بگوید.
حرفش را می‌برم
ماهی قرمز می‌خوای نگه داری؟
نه
پس دنبال چی‌ای؟
دوستم اسباب کشی داره یه ماهی قرمزش زنده‌است می‌خواهد یه مدت بزاردش پیش من
آها
می‌دونستی ماهی های قرمز تو تنگ هم می‌تونند زندگی کنند.
آره
زن موهایش را کوتاه کرده می‌آید توی اتاق با صاحب آینده‌ی ماهی قرمز شروع می‌کند به گفت و گو.
بعد می‌گوید وقت رفتن است. کلاه کاسکتش را بر می‌دارد و چیزی می‌گوید که مثلن موتور دارم من می‌گویم موتور می‌گوید نه و باز آن اسم سویدی را می‌گوید می‌گوید کوچکتر از موتور است
می‌گویم اسکوتر
می‌گوید آره
و می‌خندد می‌گوید پول موتور ندارد من احساس می‌کنم خجالت می‌کشد یونس از ماجرا پرت است با آندریاس در مورد جامعه حرف می‌زدیم اما یونس از ترس‌هایش می‌گوید هر چیزی می‌گویم کسی در جایی شبیه به‌آن آسیب جنسی ای به او زده‌است. چند روز پیش داشتیم با یک چت جدید در مورد ولگردی با ماشین حرف می‌زدیم دست می‌گیری جلوی کامیون و می‌بردندت. یونس توضیح داد یک بار این کار را کرده‌است با دختری و رفته است به فلان شهر و بعد اضافه کرد افتضاح بود. خندیدم فکرکردم تجربه‌ش از رفتن با ماشین و خوابیدن کنار خیابان بد بوده‌است گفت اگر جای من بودی نمی‌خندیدی با یک دختر یک ماه توی کانکسی جایی در شمال بوده‌است و دختر سواستفاده‌ی جنسی از او می‌کرده‌است.
زن دست از سر ماهی قرمز ور داشته است و یک‌سری کتاب در آورده‌است به یونس می‌گوید فردا امتحان دارد. یونس می‌گوید که من درس می‌خوانم. می‌گوید شیمی بلدی؟ می‌گویم چیزهایی و بعد یک سری سوال در می‌آورد تا منتظر کاسب ام سوال‌هایش را حل می‌کنم زف می‌رسد خریدم را می‌کنم. می‌نشینیم زف بزنیم.
سرش را می‌کند توی سوال‌هایش تا زف زدنم را نبیند.
یونس از موسیقی‌هایی که جدید کشف کرده‌است می‌گذارد.
توی موسیقی‌هایش مدام کسی فریاد می‌زند، جیغ می‌زند کسی پرده‌ی گوش کسی را پاره می‌کند و صدای جیغ گیتار گوش مرا زیاد نمی‌مانم اول‌ها اصلن نمی‌ماندم بعدن فهمیدم رسم است با صاحب‌خانه بنشینی و اندکی زف بزنی حالا چند دقیقه‌ای می‌مانم تا یونس بعد از دو دود به خلصه‌ی اعلا برود و با سر بیفتد روی زمین صدایش کنم و بروم.



۱۳۹۲ دی ۱۵, یکشنبه

یک‌جایی ترکیبی از چند واژه دروازه‌ای را باز می‌کند که دیگر بسته‌نمی‌شود وقتی تمام بدنت می‌لرزد چیزی که من به شما وعده می‌دهم تکرار بی‌پایان خوانش‌های گوناگون است آن‌گونه که شما را خوش بیاید اینجا این چند خط از من چیزی نمی‌گویند می‌گردند در شمایی که انگشتانتان را هنوز به خاکستری‌ روزها و زردی سر انگشتانتان را به سرخی و بعد سیاهی و بعد به خالی رنگ‌ها نفروخته‌اید چیزی می‌یابند و بعد ب پرتابش می‌کنند سرتان را کنار بکشید همین
بوسیدن روی الکل بی‌رنگ ودکا باید فقط ودکا نوشید تنها معجزه‌ی مذهب که می‌شود دیدش تنها نشانی از خداوند که هست هنوز و تمام مست‌های تنها در خیابان‌های شهر می‌شناسندش.
راسپوتین روی آب راه نرفت مرگش را از رودخانه بیرون کشید و خودش را غرق کرد آقای مسیح روی آب راه رفت معجزه‌ی آن شراب بود و معجزه‌ای این ودکا.
آن زمان که استوا بودم خیال قطب خواب از سرم می‌ربود حالا که خواب راسپوتین دست از سرم بر نمی‌دارد این که معجزه‌ای ندارم تنها بازدارنده‌ی ادعای پیامبری‌ام است شما اگر ایمان بیاورید می‌توانم تمام این شیشه‌ را سر بکشم و باز ادامه دهم و باز ادامه دهم تا تمام رنگ‌ها در هم شود و خواب خیالی شود که دور سرت می‌چرخد و دهانت انگار که چسب خورده‌باشی از درخت گیلاس در کودکی «زوو» و بعد به قسمت خداییم می‌رسم که خواب‌هایم برمی‌گردند تمام شیاطین در کارند تا چیزی از عالم خواب به من نرسد آن همه بطری خالی می‌رساندم به خواب‌هایی که دیده می‌شوند و دردی که ارثی‌ ست در پاهایم باید برویم اجداد نه چندان دورم راهی بوده‌اند در خوابم می‌گوید که باید هم‌پای قافله از این شهر به آن شهر پیاده بروم زائر