۱۳۹۲ مرداد ۴, جمعه

فکرکنم جواب ساده‌ای برای تمام سوال‌هایم یافته‌ام
این یافته آمده‌است بار کشفم را زیاد کند، چیزی که نیست را بیافریند،‌ آمده است مرا از آن چه هستم بیش‌تر کند
اما راستش کشفم چیزی دیگری می‌گوید، می‌گوید هی تو زندگی نمی‌دانی، نمی دانی باید جایگزین شود با بلد نیستی، تو همان من است این‌جا و تمام این بازی کلمات بازی من است که خودم را از کشفم دور کند.
من به این سطرها فکرنکردم، می‌خواستم یک جمله بنویسم که زندگی نمی‌دانم، به این‌جا رسیدم
یادم می‌آید روزهایی که زندگی نمی‌دانستم، روزهایی که به غریزه در زیستن غرق بودم و درست است که چیزی نبود ولی شما بودید و انگار که زندگی بود، حالا من مرده‌ام و تمام کسانی که دوره‌ام کرده‌اند این را می‌دانند از نگاهشان می‌خوانم برای مرده‌ای که سال‌ها مرده‌است دیگر سوگ‌واری هم نمی‌شود کرد می‌گذارند برای شب‌های جمعه سر نئشم فاتحه‌ای بخوانند.
خداوند دوری زف را به هیچ بنده‌ای اگر کافر هم نخواهد


هیچ نظری موجود نیست: