ساعت چهار است، انقلاب آماده است اگر بهار شود، قدم میزنم.
چیزی در این رفتن است خوب است آفتاب باشد هوا خنک باشد قدم که میزنی گرمت شود از زیر سایهها رد شوی و بروی و برسی به صدر.
دماغم بوی خوش خاک میدهد راه میافتم از خیابانها میروم و میروم تا بینهایت روزها در همین ساعت، کفشهایم را در چمنهای پارک لاله در میآورم تمام پلیسها میآیند به کاجهای سوختهام گیر میدهند و من دستم را نگه میدارم جلوی صورتم که عکسم از تصویر آفتاب پررنگ شود.
ساعت پنج است همه جا تاریک است زمستان است مردم از کوچهها رد میشوند و رد میشوند تا به خواب یک کتاب برسند از خواب کتاب بیرون میآیند من ترس را روزی کنار درختی نشاندم و دستم را بالا زدم از آن روز در هر قدمم دلم میتپد با روزها ترسم رشد میکند و سایهها به لرزش دستهایم از باد قوت میبخشند در آن روز کتابی را که خواندهبودم بستم و کنار تویی نشستم که مرگمان را با هم به سوگ نشستیم و چه آگاه از پوسیدنمان نظاره را گزیدیم.
تا روز از ما بهار شود و سبز شود از ما و بیرون تمام خانهها نشسته اسبی شیهه کشد.
آفتاب است ساعت هفت است از کوچه صدای بازی میآید من پاهایم را به اختیار خودشان نهادهام که بروند و بروند تا رسیدنشان به صدای شادی در کوچهای که نور با سیاهی در هم است و خنکای تابستان شوقی را که آب از جوی میکشد مینوشد.
آسمان خواب ست. ماه چرخش هر ماهش را دوره میکند که شب از تنهایی به ماهی پناهندهگشتهاست که زیباییش از نبود نوری ست. ما آوارگان، در ما به در شدگان از قدمت تاریخ، ماه را به خورشیدی که بودمان گزیدیم که مرگ را زینتی برای تماشا خواستیم.
زمستان است دستم را به سپیدی برف میکشم تا درخشش نورش چشم تنگم را کور کند به سختی سرمایی که آب را از حرکت باز میدارد. خورشید اما آتش است از دور.
چیزی در این رفتن است خوب است آفتاب باشد هوا خنک باشد قدم که میزنی گرمت شود از زیر سایهها رد شوی و بروی و برسی به صدر.
دماغم بوی خوش خاک میدهد راه میافتم از خیابانها میروم و میروم تا بینهایت روزها در همین ساعت، کفشهایم را در چمنهای پارک لاله در میآورم تمام پلیسها میآیند به کاجهای سوختهام گیر میدهند و من دستم را نگه میدارم جلوی صورتم که عکسم از تصویر آفتاب پررنگ شود.
ساعت پنج است همه جا تاریک است زمستان است مردم از کوچهها رد میشوند و رد میشوند تا به خواب یک کتاب برسند از خواب کتاب بیرون میآیند من ترس را روزی کنار درختی نشاندم و دستم را بالا زدم از آن روز در هر قدمم دلم میتپد با روزها ترسم رشد میکند و سایهها به لرزش دستهایم از باد قوت میبخشند در آن روز کتابی را که خواندهبودم بستم و کنار تویی نشستم که مرگمان را با هم به سوگ نشستیم و چه آگاه از پوسیدنمان نظاره را گزیدیم.
تا روز از ما بهار شود و سبز شود از ما و بیرون تمام خانهها نشسته اسبی شیهه کشد.
آفتاب است ساعت هفت است از کوچه صدای بازی میآید من پاهایم را به اختیار خودشان نهادهام که بروند و بروند تا رسیدنشان به صدای شادی در کوچهای که نور با سیاهی در هم است و خنکای تابستان شوقی را که آب از جوی میکشد مینوشد.
آسمان خواب ست. ماه چرخش هر ماهش را دوره میکند که شب از تنهایی به ماهی پناهندهگشتهاست که زیباییش از نبود نوری ست. ما آوارگان، در ما به در شدگان از قدمت تاریخ، ماه را به خورشیدی که بودمان گزیدیم که مرگ را زینتی برای تماشا خواستیم.
زمستان است دستم را به سپیدی برف میکشم تا درخشش نورش چشم تنگم را کور کند به سختی سرمایی که آب را از حرکت باز میدارد. خورشید اما آتش است از دور.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر