ذهنم خالیست
کسی در زیر زمین خانهای خیابانی میکشد تمام عمرش را مانده در زیرزمین و تصویر از تمام شهرهای جهان میکشد.
استخدامش میکنم و تمام شبها مستش میکنم
در چهارچوب ذهنم اسیرش میکنم و میخواهم که برایم چیزی بکشد
نقاش دیوانه است طرحش بر صورتم مینشید مستی از سرش میپرد آنگاه که خودش را به دیوارهای میکوبد، میگذارم برود
آنگاه که به بازسازی فرورفتگیهای ذهنم میرسم خالی اطاق ذهنم به وحشتم میاندازد
تندیسگری میخواهم که خالی را خیالی کند بت سازد از برایم که پرستشش تمام ابعادم را خم کند
در گوشهی شهر نشسته بر زانو پیدایش میکنم دستش نیاز را میجوید من نیازمند، دست میگیرمش
تندیسگر دیوانه ست همان که به تندیسگری بخوانیش خالیش پر میشود مینشیند و چشمهایش را به خوابی میبندد که باید نقر کند از نقر برایش قبری در ذهنم میسازد تندیسگر دیوانه بود در گوشهی ذهنم دفن شدهاست
ذهنم خالی ست و خالیش تمامم را پر از تنهایی میکند
دختر از پشت پنجره میگذرد دستش را میگیرم ذهنم را کاخی میکند که خیال شاهزادگی دارد
من قبای سلطنت میپوشم به خالی بینهایت قصرم مینگرم و دخترکی که تصویرش نه در من است که در آینهای از خویش است
دختر دیوانه است
میگویمش تمام کاخها فرو خواهند ریخت انگار که خالی دیگری م در قصرش رقصان از من رد میشود
ذهنم را میگذارم برای دختر
خالیم را رها میکنم
سمت ما انسانها، بیسر اند سرشان را جایی به نقاشی، نقاری، دختری دادهاند
سالها نشستهام به نگره
شاعری میآید کلماتش را روی خالی شانههایم یکیک پایهای میکند به ساخت ذهنی که تمامش فریاد است ناله است رنگ است از کلمه
شاعر زبانش رفتن است و کارش رویش
شادمان فریاد میکنم که آهای ذهنم حالا از رفتن میگوید و میروید
شادمانم که تمام استخوانهای جمجمعهام به صدا میآیند رویش از پوسته میگذرد درد در تمام سرم میپیچد و شاخههایی که از پوسیدهی ذهنم بیرون زدهاند سبز میشوند به نشانهی مرگ پر از برگ میشوند
ذهنم را پیشکش کویری میکنم که خوابشان بیهیچ بویی ست تا درختم خشکیده چوبی شود گرمای آتش کولیای رقصان
کسی در زیر زمین خانهای خیابانی میکشد تمام عمرش را مانده در زیرزمین و تصویر از تمام شهرهای جهان میکشد.
استخدامش میکنم و تمام شبها مستش میکنم
در چهارچوب ذهنم اسیرش میکنم و میخواهم که برایم چیزی بکشد
نقاش دیوانه است طرحش بر صورتم مینشید مستی از سرش میپرد آنگاه که خودش را به دیوارهای میکوبد، میگذارم برود
آنگاه که به بازسازی فرورفتگیهای ذهنم میرسم خالی اطاق ذهنم به وحشتم میاندازد
تندیسگری میخواهم که خالی را خیالی کند بت سازد از برایم که پرستشش تمام ابعادم را خم کند
در گوشهی شهر نشسته بر زانو پیدایش میکنم دستش نیاز را میجوید من نیازمند، دست میگیرمش
تندیسگر دیوانه ست همان که به تندیسگری بخوانیش خالیش پر میشود مینشیند و چشمهایش را به خوابی میبندد که باید نقر کند از نقر برایش قبری در ذهنم میسازد تندیسگر دیوانه بود در گوشهی ذهنم دفن شدهاست
ذهنم خالی ست و خالیش تمامم را پر از تنهایی میکند
دختر از پشت پنجره میگذرد دستش را میگیرم ذهنم را کاخی میکند که خیال شاهزادگی دارد
من قبای سلطنت میپوشم به خالی بینهایت قصرم مینگرم و دخترکی که تصویرش نه در من است که در آینهای از خویش است
دختر دیوانه است
میگویمش تمام کاخها فرو خواهند ریخت انگار که خالی دیگری م در قصرش رقصان از من رد میشود
ذهنم را میگذارم برای دختر
خالیم را رها میکنم
سمت ما انسانها، بیسر اند سرشان را جایی به نقاشی، نقاری، دختری دادهاند
سالها نشستهام به نگره
شاعری میآید کلماتش را روی خالی شانههایم یکیک پایهای میکند به ساخت ذهنی که تمامش فریاد است ناله است رنگ است از کلمه
شاعر زبانش رفتن است و کارش رویش
شادمان فریاد میکنم که آهای ذهنم حالا از رفتن میگوید و میروید
شادمانم که تمام استخوانهای جمجمعهام به صدا میآیند رویش از پوسته میگذرد درد در تمام سرم میپیچد و شاخههایی که از پوسیدهی ذهنم بیرون زدهاند سبز میشوند به نشانهی مرگ پر از برگ میشوند
ذهنم را پیشکش کویری میکنم که خوابشان بیهیچ بویی ست تا درختم خشکیده چوبی شود گرمای آتش کولیای رقصان
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر