۱۳۹۲ مهر ۱۷, چهارشنبه

برایتان بگویم تعریف حسن از زندگی در ذهنش نشسته‌است روزی را به یاد می‌آورد و لذتی را که پیش پایش افتاد. من حسن را در خیال آن روز می‌بینم تکیه داده‌است به دیوار سرخ و سرما بی‌حسش کرده‌است دیگر انگشتانش چیزی برای حس‌کردن ندارند حسن دست‌هایش را جلوی صورتش می‌گیرد و از خواب آن روزی بیدار می‌شود که خدایی آمد و او را از تلخی خواب بیرون کشید حسن می‌توانست زندگی‌ای دیگر برای خودش در جایی دیگر دست پا کند اختیارش در ماندن در سیاره‌های دیگر هزاران بار بیش از اختیار شما در بودنتان بود اما حسن دست روی دست گذاشت و به چیزی که از راه می‌رسید فکرنکرد و خدای دست‌های یخ‌زده انگشتانش را از او ستود او مردی را در خواب دید بیدار شد و باز خوابید
تعریف حسن از زندگی در همان بیداری بین دو خواب مانده‌است
روزها اما از آن زمان بسیار دور اند از رفتن‌شان می‌شود دید دیگر حسن حس خوب زندگی را نمی‌داند حسن سیاره‌ش را به نادرست انتخاب کرده است این را می‌داند

هیچ نظری موجود نیست: