۱۳۹۲ دی ۱۵, یکشنبه

بوسیدن روی الکل بی‌رنگ ودکا باید فقط ودکا نوشید تنها معجزه‌ی مذهب که می‌شود دیدش تنها نشانی از خداوند که هست هنوز و تمام مست‌های تنها در خیابان‌های شهر می‌شناسندش.
راسپوتین روی آب راه نرفت مرگش را از رودخانه بیرون کشید و خودش را غرق کرد آقای مسیح روی آب راه رفت معجزه‌ی آن شراب بود و معجزه‌ای این ودکا.
آن زمان که استوا بودم خیال قطب خواب از سرم می‌ربود حالا که خواب راسپوتین دست از سرم بر نمی‌دارد این که معجزه‌ای ندارم تنها بازدارنده‌ی ادعای پیامبری‌ام است شما اگر ایمان بیاورید می‌توانم تمام این شیشه‌ را سر بکشم و باز ادامه دهم و باز ادامه دهم تا تمام رنگ‌ها در هم شود و خواب خیالی شود که دور سرت می‌چرخد و دهانت انگار که چسب خورده‌باشی از درخت گیلاس در کودکی «زوو» و بعد به قسمت خداییم می‌رسم که خواب‌هایم برمی‌گردند تمام شیاطین در کارند تا چیزی از عالم خواب به من نرسد آن همه بطری خالی می‌رساندم به خواب‌هایی که دیده می‌شوند و دردی که ارثی‌ ست در پاهایم باید برویم اجداد نه چندان دورم راهی بوده‌اند در خوابم می‌گوید که باید هم‌پای قافله از این شهر به آن شهر پیاده بروم زائر

هیچ نظری موجود نیست: