۱۳۹۲ اسفند ۱۰, شنبه

در راهی که خطی را به دور دست می‌رساند در راهی که خیابانی را به شهری که دوست‌ش داری می‌رساند در راهی که درخت‌ها هوای بهار به سرشان زده‌است و چمن‌ها در کنار رفتن تو سبز شده‌اند و زردی درشان به چشم‌می‌زند زردی‌هایی که در باد پیام تمام گم‌کشتگان تاریخ را می‌دهند کودکی بودم مامان می‌گفت قاصدک‌ها پیام‌برانند. هر کدام‌شان سلامی از دوستی به دوستی می‌برند دست کن یکی بردار و سلامی کن و فوت کن باد برایت می‌بردش آن‌جا که دوستی در انتظار است، زیاد بودند بی‌شمار از راه می‌رسیدند و حیاط خلوت خانه‌مان را پر می‌کردند از سلام‌هایی. همان روزها هم می‌دانستم این‌ها همه نه سلامی به من می‌رسانند و نه سلامی می‌برند پیام‌برانی‌م که در حیاط خلوتی در بند باران پاییز و تارهای عنکبوت‌ خواهند خفت. سال‌ها بعد کشفم آتش بود و سوخت شررمان قاصدک‌ها. در راهی در خیابانی که به شهری آشنا می‌رسد به مردمانی آشنا می‌رسد در زیر آفتابی که پشتت را گرم می‌کند، آفتابی که می‌گویدت تمام راه‌ها به شهری ‌آشنا می‌رسد به مردمی آشنا می‌رسد دست‌ها را از جیبم بیرون می‌کشم و سیگاری می‌پیچم و راه می‌روم و راه می‌روم راه می‌روم و راه می‌روم در یادم تمام سلام‌های نرسیده‌است و آفتاب می‌گویدم سلام شده، رسیده‌خواهد شد پاییزت زمستان می‌شود و زمستانت بهار و سلام گلی زرد می‌شود می‌نشیند در چشمت، در راهی که می‌روی تمام دردهایت در آفتاب محو می‌شود گرمی می‌آید و خستگی از تنت بیرون می‌کشد گل زرد سلام تو یا سلامی به تو. از تمام تاریکی‌های بودنت دیگر شو در زیر آفتابی آشنا و راهی به شهری آشنا و سلامی از آشنایی.
راه‌می‌روم راه‌می‌روم در جاده‌ای که به شهری می‌رسد و شهری که به راهی و راهی که به آشنایی، می‌دانم تمام گل‌های زرد سلامی ست بشکفته تا روزی در گوشی زمزمه شود.

هیچ نظری موجود نیست: