صدای خودمان از یادمان رفته است. چیزی از بودنمان گم شدهاست در نبرد مدام برای پیداکردن صدایی که شنیده شود
تا اندوه درونمان بیرون بریزد. مرد نشسته است، تمام آدمهایی که در خیال من اند نشسته اند بعضیها زیر درخت در دور دست کوهها در آفتابی اردیبهشت و بویی که از کوه میآید زیباترین باشستن ِ هستی را توی دماغت میزند. دیگرشان روی سکویی از پله در کنار بلندترین ساختمان شهر در شلوغ ترین جای زیستن نشسته اند سرشان به پایین خم است و سرما تمام وجودشان را پر کرده است بوی دود میآید و گند ماندگی از جویها، پاییز تمام شدهاست و بهاری در کار نیست، در کار نخواهد بود.
تا اندوه درونمان بیرون بریزد. مرد نشسته است، تمام آدمهایی که در خیال من اند نشسته اند بعضیها زیر درخت در دور دست کوهها در آفتابی اردیبهشت و بویی که از کوه میآید زیباترین باشستن ِ هستی را توی دماغت میزند. دیگرشان روی سکویی از پله در کنار بلندترین ساختمان شهر در شلوغ ترین جای زیستن نشسته اند سرشان به پایین خم است و سرما تمام وجودشان را پر کرده است بوی دود میآید و گند ماندگی از جویها، پاییز تمام شدهاست و بهاری در کار نیست، در کار نخواهد بود.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر