هی! میدانم از هیچکداممان خوشت نمیآید، این ما ایم با فرزندانت در جنگ زادهشدیم بزرگشدیم در همان شهرهامان، کنار هم. تو قهرمان بودی، ما میترسیدم، از بمب موشک تو میخندیدی سربند میبستی و ما با صدای آژیر سفید بیرون میآمدیم فرداها «شنوندگان عزیز، شنودگان عزیز» و تو باز قهرمان بودی ما همه میخواستیم تو باشیم. جنگ تمام شد تو آمدی ما قدمیکشیدم کتاب میخواندیم چپ میشدیم راست میشدیم دنبال خوب میگشتیم پی آرمانشهر بودیم تو خستهبودی دیگر قهرمان نبودی ما« دشمن شدیم، بازیچه شدیم، بچه شدیم» نگاه کن تو دیگر نمیخندی سربند نمیبندی کلاه داری و اشکآور دلیر نیستی، ما اما نمیترسیم ما میخندیم شعر میخوانیم ترانه میسراییم.
ببین ما سهرابیم، تو تمامان مرده میخواهی.
کره را از استوا ببرید، که در بهاری که میرسد
کس از خواب از زمستان نگوید
با لاله، خانه، سلام، گل، خوب و آفتاب بر دیوارها جمله بسازید
که ما نسل سیاوشیم
چون مردیم
نمردیم
که پیشش سرود خواندیم
ببین ما سهرابیم، تو تمامان مرده میخواهی.
کره را از استوا ببرید، که در بهاری که میرسد
کس از خواب از زمستان نگوید
با لاله، خانه، سلام، گل، خوب و آفتاب بر دیوارها جمله بسازید
که ما نسل سیاوشیم
چون مردیم
نمردیم
که پیشش سرود خواندیم
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر