۱۳۸۸ مرداد ۴, یکشنبه

تهران

گم می شود انگار آدم وقتی زمان رفته و او نرفته است بعد می رود آنجاها که زمان ایستاده است میرود انجا و بعد همان ادمها و ای بابا ما گم شده بودیم می نشینی و میروی این بار زمان نمیخواهد و باز همان تمنا من را ببرید یک دو ساعت دورم کنید و زر نزنید هزار شما می دانم که چه به چه است و راه ها از کدام ور است می دانم که این دنیا ست و آن کس شعر تفت داده در کس شعر تفت دادهشده اما آقا به خواهش ما را بگذار سفت نخواستیمت

هیچ نظری موجود نیست: