من چهرت را همانگونه که آخرین بار دیدهام به خاطر میآورم
اما عکسهایت بزرگ شدهاند
و تو نباید دیگر آن دختر بیست و چند سالهای باشی که همان موقع هم از تمامان بزرگتر بودی
تو زنی شدهای که در شهری بزرگ جایی زندگی میکند
زنی که همچون همان دختر بیستوچند ساله اغواگر است
زنی که گاهی احوال پرسیش از من حالم را بهتر میکند اینکه تمام خوشیام روزگاری این بود که میتوانم دل از تو ببرم
تو دیگر نه آن دختر بیستوچند ساله و نه من همان
اما این که شاید خاطرهای
که شاید خیالی از روزهای گردی و سیگار و دستها در ذهنت باشد
این که یادی از من باشد
این که مرا بیاد آری با چشمان بسته و سیگار
که مرا بخوانی
و از خواندنت گاهی سراغی از من بگیری
میدانی هنوز هم برایم کافی است
که بدانم در جایی زنی
زیبا چنان که تمام مردانی که میشناختم
زنی شایسته چنان که تمام مردانی که میشناسم
زنی چون تو گاهی از من یاد میدارد
هنوز هم برایم کافی است تا در شادی ای غرقم کند که از زیبایی و کمالت میرسد
حیف که هیچگاه این کلمات را نخواهی شنید
حیف که از من این واژهها را نخواهی شنید
چه اگر هزار دیگر از تو هزار گویند
اما هیچکدامشان ستودن من از تو نخواهد بود
اما عکسهایت بزرگ شدهاند
و تو نباید دیگر آن دختر بیست و چند سالهای باشی که همان موقع هم از تمامان بزرگتر بودی
تو زنی شدهای که در شهری بزرگ جایی زندگی میکند
زنی که همچون همان دختر بیستوچند ساله اغواگر است
زنی که گاهی احوال پرسیش از من حالم را بهتر میکند اینکه تمام خوشیام روزگاری این بود که میتوانم دل از تو ببرم
تو دیگر نه آن دختر بیستوچند ساله و نه من همان
اما این که شاید خاطرهای
که شاید خیالی از روزهای گردی و سیگار و دستها در ذهنت باشد
این که یادی از من باشد
این که مرا بیاد آری با چشمان بسته و سیگار
که مرا بخوانی
و از خواندنت گاهی سراغی از من بگیری
میدانی هنوز هم برایم کافی است
که بدانم در جایی زنی
زیبا چنان که تمام مردانی که میشناختم
زنی شایسته چنان که تمام مردانی که میشناسم
زنی چون تو گاهی از من یاد میدارد
هنوز هم برایم کافی است تا در شادی ای غرقم کند که از زیبایی و کمالت میرسد
حیف که هیچگاه این کلمات را نخواهی شنید
حیف که از من این واژهها را نخواهی شنید
چه اگر هزار دیگر از تو هزار گویند
اما هیچکدامشان ستودن من از تو نخواهد بود
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر