بله من فرزندی از فرزندان خود خداوندم من مسیحی ام که در خیابانهای تهران قدم میزند من از پیامبری گذشتهام آن را برای شما درماندهها در نان شب و سکس روز گذاشته ام من دستم به تخمم است و راه میروم انگار که خداوندی ام بر روی زمین و گاه کنار شما بالا میآورم که حالتان به هم بخورد یادت هست تو که از پنجرهی ماشین نگاه کردی من از شیشه بالا آوردم و بعد زبانم را برایت در آوردم خیال می کنی که چیزی جز خود خداوند بودهام
اما خداوندی بزرگترین دردهاست
خداوندی مرگی است پیش از مردن من انگار که خماری را بیش از نشگی دوست دارم انگار که زندگی را بیش از خداوندی دوست دارم پس ای پسر خدا برو به درک من مغزم را روی دیوار نقاشی میکنم
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر