۱۳۹۱ دی ۲۰, چهارشنبه

And I feel just like Jesus' son

بله من فرزندی از فرزندان خود خداوندم من مسیحی ام که در خیابان‌های تهران قدم می‌زند من از پیامبری گذشته‌ام آن را برای شما درمانده‌ها در نان شب و سکس روز گذاشته ام من دستم به تخمم است و راه می‌روم انگار که خداوندی ام بر روی زمین و گاه کنار شما بالا می‌آورم که حالتان به هم بخورد یادت هست تو که از پنجره‌ی ماشین نگاه کردی من از شیشه بالا آوردم و بعد زبانم را برایت در آوردم خیال می کنی که چیزی جز خود خداوند بوده‌ام
اما خداوندی بزرگترین درد‌هاست
خداوندی مرگی است پیش از مردن من انگار که خماری را بیش از نشگی دوست دارم انگار که زندگی را بیش از خداوندی دوست دارم پس ای پسر خدا برو به درک من مغزم را روی دیوار نقاشی می‌کنم

هیچ نظری موجود نیست: