۱۳۹۱ دی ۲۰, چهارشنبه

خسته‌ام از تحمل روزهای گرم تابستان
از خورشید روشن روزها از این که سایه‌ای نیست برای نشستن
می‌گذارم روز
با آفتابش زخم‌هایم را بخشکاند
می‌گذارم خستگی در تنم لانه کند
تا غروب صبرمی‌کنم
تا گرگ‌ومیش هوا
تا نگاه‌کنم باز بنگرم به روزها به تاریخ که انگار کهنه است
به زخم‌هایی که از تاریخ کهنه‌تر
از روایت تاریخ بازمی‌‌خوانم
تا زخم‌هایم خسته‌های تنم از پیش چشمم بگذرد
تا آرامشی که از شستن زخم ‌‌می‌آید برایم بماند
یک دم آرامش از پس شبی تب‌دار
نگاه می‌کنم خسته از انسان‌هایی که از سیاره‌ای دگر می‌آیند
زبانشان انگار که به کلام نمی‌رود در سیاره‌اشان
خسته‌ از هجوم کودکان چند ده‌ساله‌ای که دهانشان باز است
چون بزرگ‌ترین چاه‌ها
که دهانشان عمقی است و صدایشان جیغی که جوجه‌های نگران را خاطره‌ای است
خسته‌ام از روزهای زندگی از تکرار مداوم تاریخ
و از تنهایی انسان
از بی‌کسی تمام موجوداتی که درمان تنهاییشان را نیشی می‌زنند
بر تن برهنه‌ی زخمی‌ای از
زمان
از سوز آفتاب از درد سکوت
و از ناسوری تنهایی که نبود کسی از جنس‌شان که بلیسد زخمی را
خسته‌ام
از تمام چشم‌ها
که به دنبال تو
از تو چیزی را می‌جویند
که لحظه لحظه‌ی بودنشان
کنارت را باری بر دوشت می‌کشی
از تمام نگاه‌هایی که مسیری می‌شوند تو را به فراموشی از خود
به کشتن خود یاورانی
از تمام دست‌ها که انگار دورت را قابی کشیده‌اند
انگار که دراز اند از تمام راه‌ها
انگار که سدی را می‌شکنند
تا سیلی از تو رد شود
تا تو را با خود ببرد
خسته‌ام از روشنایی روز
از بودن در این شهری که هیچ سایه‌ای نیست
و گرما سیلی است بر صورت هر ره‌گذر
به تاوانش زخم‌ها بر تن
جویندگان سکوت
آرامش

هیچ نظری موجود نیست: