تابستان آن سالی است که باران میبارد
رد درختان و از برگها بر روی زمین آوا میخواند
من در جایی ماندهام
تمام خاطراتم فراموشی است
و زندگی ام تلاشی برای خواب
مرگم آیا بیداری است
دست میبرم آیا کسی هست
میپرسم خوابم
اما او بیدار است
بیداری ست
که نشستهاست
مرا میخواند
من قلبم را در دست میگیرم
تمام بدنم را میتکاند
قلبم از من نیست
او که زندهاست
تنها به زیستنش انگار ادامه دادهاست
و رفتهاست ورای احساسات
برای خودش
رهاها دارد
بیان زندگی را به خود میخواند
من زبان بستهام
او
مدام صدا
مدام نوا
مدام تپش
این چه بیدادی است
وای وای
میشنوم
جوانی ام
را از او
و مرگم را در او
او من است که نخوابیدهاست
اوست خیال خوابش نبودهاست
رد درختان و از برگها بر روی زمین آوا میخواند
من در جایی ماندهام
تمام خاطراتم فراموشی است
و زندگی ام تلاشی برای خواب
مرگم آیا بیداری است
دست میبرم آیا کسی هست
میپرسم خوابم
اما او بیدار است
بیداری ست
که نشستهاست
مرا میخواند
من قلبم را در دست میگیرم
تمام بدنم را میتکاند
قلبم از من نیست
او که زندهاست
تنها به زیستنش انگار ادامه دادهاست
و رفتهاست ورای احساسات
برای خودش
رهاها دارد
بیان زندگی را به خود میخواند
من زبان بستهام
او
مدام صدا
مدام نوا
مدام تپش
این چه بیدادی است
وای وای
میشنوم
جوانی ام
را از او
و مرگم را در او
او من است که نخوابیدهاست
اوست خیال خوابش نبودهاست
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر