۱۳۸۷ بهمن ۳, پنجشنبه

خلقت

«آقایی که شما باشید» آقایی که من باشم! شوخ است بس که با گند و گه‌های کنار شهر روی هم ریخته، کلاه چرک‌تابش که روزی بی‌شک سیاه نبوده را‌ می‌خاراند «به‌هش گفتم خوا...» خفه‌نمی‌شود خاصه آنی که آقایی چون من پیداکرده‌است «دست کردم از شیشه...» خر طرف را گرفته و بی‌چاره که از ترس زبانش بند‌آمده‌ دستش را سپرمی‌کند فایده‌نمی‌کند، فک و دماغ و چند دندانش می‌شکند «ولی نامردی دو تا قد گوریل...» دیدمش آش و لاش گوشه‌ی خیابان دستش با تکه پارچه‌ به گردنش آویخته‌بود و زخم روی پاش دل‌می‌برد بس که ناسور بود روی سیاه، موی ژولیده و گنجار گوشه‌ی لب و آقایی که من باشم از بودنش زبان توی دهانش مانده‌‌بود و چار کلمه زبان.
آقایی که شما باشید یه روز سرد زمستون کنج خیابون دیدمش گفتم به‌ش اگه ...

هیچ نظری موجود نیست: