۱۳۸۷ اسفند ۱۵, پنجشنبه

من‌ صدای خودم را نمی‌شنوم

شاید نیم‌ساعت پیش یکی را برق‌گرفت همین سه‌-چهار متر آن‌ور خشکید به تماشا رفتیم آمدند بردندش می‌شناختمش هنوز انگار زنده‌است امان از برق کارگاه یک‌بار من را هم‌گرفت نه جدی سر نهار توی کارگاه قدم‌می‌زدم که نهار خورده‌بودم و سیگار کشیده‌بودم و سر توی "پنل"ها می‌کردم که سر‌در‌آورم چه‌ به چه است که نگو برای آزمایش برق‌داده‌بودند توش، دست به زیر "سوییچ" بردن همان و پرت‌شدن همان به زمین رسیده‌بودم نرسیده‌بودم آن دم به فکر مردمی افتادم که صدای خودشان را نمی‌شنوند چه می‌شود اگر صدای خودت را نشنوی بعد فکر کردم که کرها چه گشتم، آن‌ها هم صدای خودشان را می‌شنوند. طاعون کامو پیش چشمم آمده‌بود. آن روز که سرم را زیر "ان‌ام‌آر" 600 یا به‌تر زیر میدان 14.1 "تسلا" کرده‌بودم آن روز هم کامو قدم می‌زد و تکه‌ای از طاعون را می‌خواند -از ذهن است نه از کتاب- " آن‌گاه آگاه‌شدم تمام این سال‌ها طاعونی بودم آن زمان که می‌اندیشیدم با طاعون در جنگم. آگهیدم از کنار مرگ انسان‌ها گذشتم نه! بیش‌تر با کار‌هایم سبب مرگ هزارن شدم"

هیچ نظری موجود نیست: