من آدمهایی را میشناسم
سادگیشان را پاکیشان را میستایم
به جزای اینچه هستم و به یاد آنچه بودم
من آدمهایی را میشناسم
که حرف از خودشان میزنند
باشد تو بگو پرت
من تکتک کلماتشان را میشنوم
حرفحرفشان خنده بر لبم میشکفاند
و در زمستانی اینچنین سرد
در شهری بدین دوری
خوابی در شبم میآورند
روشن از هزار راهب در معبدی در بلندای کوه
نشسته به آرامش
آدمهایی -نه به دروغ- پی آرامش
آنها حسابشان از من و تو جداست
منگ
در صورتشان خطوط ویران نمیبینی
نه هوارمیکشند
که در رویایی اند
بالامیآورم گر بشمارم
یک گوسفند دو گوسفند
دستهبندیتان
هزارتا دسته دسته
حالم به هممیزند
اگر بشمارم
سادگیشان را پاکیشان را میستایم
به جزای اینچه هستم و به یاد آنچه بودم
من آدمهایی را میشناسم
که حرف از خودشان میزنند
باشد تو بگو پرت
من تکتک کلماتشان را میشنوم
حرفحرفشان خنده بر لبم میشکفاند
و در زمستانی اینچنین سرد
در شهری بدین دوری
خوابی در شبم میآورند
روشن از هزار راهب در معبدی در بلندای کوه
نشسته به آرامش
آدمهایی -نه به دروغ- پی آرامش
آنها حسابشان از من و تو جداست
منگ
در صورتشان خطوط ویران نمیبینی
نه هوارمیکشند
که در رویایی اند
بالامیآورم گر بشمارم
یک گوسفند دو گوسفند
دستهبندیتان
هزارتا دسته دسته
حالم به هممیزند
اگر بشمارم
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر