گاهی نشسته ام با خودم فکر میکنم که زندگی برای من بینهایت سخت است آدمهایش بینهایت سادهاند زندگیشان بینهایت احمقانه است و هزار بهانهی دیگر از زف این روزها دورم که به اینها فکرمیکنم موهایم سفید میشود باورتان نمیشود ولی میشود هر دفعه که از زف دورم یک تکه از سرم موهایش سفید میشود انگار که زندگی برای من بینهایت سخت است انگار که شما برای من هیچ جذابیتی ندارید انگار که همه چیز احمقانه است. انگار که از زندگی خسته ام انگار که از شما خسته ام که میشناسمتان و از شما که دورید بیشتر از شما که با من بودهاید بیشتر انگار تمامتان مثل من مردهاید همان خط همیشگی زندگی را میروید همان کار هر روز، من بی زف نمیتوانم مثل شما زندگی کنم نه من آفتاب میخواهم آزادی میخواهم درخت میخواهم چای میخواهم حرف میخواهم خیال میخواهم باید که در کوچهها بدوم باید که از مدرسه فرار کنم باید که از زیر کار در بروم و بیخیال تمام دنیا توی دشت گم بشوم بی احساس خستگی و بی احساس تشنگی باید که آفتاب باشد و بی زف نیست همه جا تاریک است نه باران میبارد نه آفتاب بیرون میآید و شما هم که همه مردهاید انگار بیش از من روی زف اید.
بر میگردم روی زفم که خوبم میکند دوباره برم میگرداند به خواب مرگی که آرامش را نوید میدهد
بر میگردم روی زفم که خوبم میکند دوباره برم میگرداند به خواب مرگی که آرامش را نوید میدهد
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر