۱۳۹۱ بهمن ۲۹, یکشنبه

کودکیِ هیولا

مامان سرم سنگین است بیا این سیگار را از لبم بردار رگ‌های دستم معلوم نیست همه‌ش عرق شده عروقم بالای دستم را بگیر
مامان از به بی‌هوشی می‌زنم سر سرنگ را از دستم بگیر تا فردا این‌جا خواهم افتاد، خوب می‌شوم
مامان مغزم در دارد دست از سرم برنمی‌دارد باز می‌شود این‌جا بالای سرم بنشین آشغال از سرم بیرون می‌ریزد اتاق بوی گند‌نگیرد
مامان پاهایم به کار رفتن نمی‌خورد بی‌خود تکان می‌خورد از چهره‌شان می‌ترسم،  دنبالم اند، در را ببند
مامان چیزی در من تکان می‌خورد انگار که قلبم باشد نگه‌ش دار حالم را بد می‌کند قلب قلبم است
مامان این‌‌جا بنشین چشم‌ان کودکت را ببند نرو از چشم بازکردن به روی هیولاها خواب از سرم می‌پرد

هیچ نظری موجود نیست: