۱۳۹۱ بهمن ۲۸, شنبه

پیاده‌روی

سگ اضافی تا گردش عصر از خانه‌ی پدری به گور پدرش، برای گوارش آش سال و هوای آفتابی، به گه نشستم و آفتاب که تابید خشک‌شد بر من تا باران سال دیگر یا برف دوباره گندش به هوا ‌رود، در روده در مغز و چه نغز، تا سگ ول‌گرد از این گوشه عوعوکند گردنش به قلاده ‌کشم و کبابی "آقا بفرما" و سرسرنگ آهنی به قلبم "نگی دیگه!" دشنه در جهنم نشان چلیپا بر بازو کشد بی برداشتن دست، از آب‌شار آن قطره را بگذار
همین داستان ساده را بازی‌کن که می‌خندی
هه‌هه

هیچ نظری موجود نیست: