۱۳۹۱ بهمن ۲۸, شنبه

I wish that I'd sailed the darkened seas

این روزها دیگر کسی نیست یا هستند و حال حرف زدن را ندارم برگشته‌ام تهران و توی خانه دراز کشیده‌ام ساعت از دوازده گذشته‌است جانکی‌های این دوره هستند تا صبح راه‌ می‌افتم برای دره هر وقت از تهران می‌روم می‌گویم که کمی برای برگشتن می‌گذارم ولی قبل رفتن به چیزی بیش از همیشه نیاز است تا از جا بکندت وقتی دوباره تهرانی بعد از دو ماه سه ماه فرقی نمی‌کند خماری انگار خماری جایی در درون تو مانده‌است و صبر کرده‌است که برسی به فرودگاه که آب دماغت آویزان شود عرق از سر و کولت بریزد و دست‌ و پایت یخ کند به خانه که می‌رسی جوینتی می‌پیچی که نمی‌دانم این ۲۰ گرم جوینت قرار است کی تمام شود انگار که برای همیشه این‌جا بوده و برای همیشه هم خواهد بود و سوار ماشین می‌شوی تاریکی تمام دنیا را گرفته‌است ماشین را پارک می‌کنم و راه می‌افتم خیابان هنوز تک تک ماشین‌هایش را دارد من از بریدگی سرازیر می‌شود تاریکی همه جا را گرفته‌است ترس‌ها ما یکی نیست این وقت شب سگ از این قسمت رد نمی‌شود از ترس اندکی جلوتر چوب‌دار را می‌بینم که سیگار دود می‌کند توی صورتم خیره می‌شود هم همان است که یک روز از سرازیری که می‌دویدم گفت هوی ندو گفتم چرا گفت ندو فکر می‌کنند پلیسه همه در می‌رند. سرم را تکان می‌دهم چیزی در صورتش احساس نمی‌کنم می‌رسم به آن‌جا که باید از آب‌شار پایین بروم این سخت‌ترین قسمت است این‌جا را کنده‌اند آب جمع می‌شود کارتن خواب‌ها صبح صورت‌شان را این‌جا می‌شویند از آب‌شار پایین می‌روم و راهم را از کنار رود‌خانه که فاضل‌آب می‌برد می‌کشم به سمت مرتضا. موش‌ها از زیر پاییم با جیغ رد می‌شوند خودم را کارگر کشتی می‌بینم، کشتی چوبی در آب‌های بی‌نهایت و شب تار در میان تمام خدمه‌ای که شرور اند در نگاه اول اما زندگی تمام این سال‌ها با آن‌ها در دریا نشانم‌داده‌است نه این‌ها شرور نیستند این‌ها همان‌هایی اند که از تمام شما آدم‌های روبرو آدم‌های بالای آن خیابان به‌تراند این‌ها اگر چیزی بردارند از گرسنگی است از خماری است شما برمی‌دارید چون معتاد برداشتنید. زفی‌ها برای پول زف گدایی می‌کنند به یکی‌شان پول کافی برای خرید زف بدهید دو‌تومن یا پنج‌تومن یک ثانیه دیگر نمی‌ایستد می‌رود سراغ کارش اما گداها همان‌جا هستند ما روی کشتی‌مان فقط به آب و غذا احتیاج داریم و سفر همین سفر آن هم در تاریکی شبانگاه آن‌جا که تمام انسان‌ها را خواب است ما را برای چیزی خواب نیست.

هیچ نظری موجود نیست: