۱۳۹۲ شهریور ۲, شنبه

زف

خماری زف به انتها که نزدیک می‌شود لحظاتی ست انسان بیدار می‌شود تمام دنیا در اطرافش می‌درخشد روشنی درختان رنگ‌ها و زیبایی زندگی هجومی می‌آورند به آینده‌ ات و تو می‌دانی فرداها پر از زیبایی است پر از زندگی ست. اما تمام می‌شوند دیری نمی‌پایند، زود می‌رسد جبر زندگی، زندگی روی دیگرش را نشانت می‌دهد آدم‌ها دوباره آدم‌های بیرون از قصه می‌شوند با تمام حقارت‌هایشان با تمام پلیدی‌هایشان آدم‌های دنیای واقعی می‌شوند.
آدم‌ها آدم‌ها می‌شناسم‌شان درک‌شان می‌کنم از این رو که می‌دانم هر انسانی دیگری ست و هر دیگری‌ای باید رفتارش دیگرگون باشد اما تمام چیزهایی که از پلیدی در آدم‌هاست را نمی‌فهمم ریشه‌ی این پلیدی‌ها این حقارت‌ها را نمی‌فهمم این که می‌توانند به دیگری آسیب برسانند می‌توانند دروغ بگویند می‌توانند بازخواست کنند می‌توانند آدم باشند نمی‌فهم‌مشان. چرا؟
ساعت‌های پایانی زف طولی نمی‌کشد و باز می‌گردی به دنیای واقعی به دنیایی که دیگر بار زف باید باشد تا زیستن ممکن شود.
کاش تمام آدم‌ها را در دوره‌ای معتاد می‌کردیم و می‌گذاشتیم‌شان تا این ساعت‌های پایانی زف را تجربه‌کنند، شاید دنیایی به‌تر می‌شد.
آدمی در عالم خاکی نمی‌آید بدست / عالمی دیگر بباید ساخت وز نو آدمی

هیچ نظری موجود نیست: