۱۳۹۲ مرداد ۲۷, یکشنبه

ساعت‌ها اول خماری ذهنت هوش‌یار می‌شود اما هوش‌یاریش به تمامی در خدمت یافتن راهی و مکانی ست که زف را به بدنت برساند تمام راه‌های اولیه را امتحان می‌کند اگر قصد ترک داشته‌باشی کارش دشوارتر است نخست پی راهی می‌گردد که فریبت دهد و می‌تواند بی‌شک می‌تواند از تمام ابزارهایش استفاده می‌کند مدادم به دست و پای یخ زده‌ات به آب دماغت اشاره می‌کند و می‌برد.
دقایق اولی که زف به تو می‌رسد پیش از همه ذهنت آسوده می‌شود مهم‌ترین وظیفه‌ش را انجام داده‌ست تو را از دام غرق‌شدن بیرون کشیده‌است آرام می‌شود و بعد تمام انگشتان یخ‌زده‌ات فراموش می‌شوند و سردی مطبوعی در بدنت می‌پیچد که می‌دانی آخرین چیزی ست که از خماری مانده‌است سرما از دست و پاهایت بالا می‌آید و جایی در شکمت گم می‌شود و تمام تو نشئه‌ای

هیچ نظری موجود نیست: