۱۳۸۷ اسفند ۳۰, جمعه

همین شب نوروز است یک دم آگاه‌می‌شوی هی کجایی و هر جایی هیچ‌کس هیچ‌جا چشم‌به‌راهت نیست هیچ‌جا نه کسی نه چیزی نه سگی
شب نوروز است یک‌دم آرام به بود و نبودت می‌رسی به معنی زندگیت سخت است باشد چیزی نیست.
راستش گاهی فکر می‌کنم مرده‌ام تصویر محوی از یک تصادف توی ذهنم هست کلاس اول بودم پرت شدم توی جوی و بعد بلند شدم بی هیچ خراش و دردی هیچ. شبی دکس ‌زده‌بودم به آن غروب ‌رسیدم همه چیز روشن انگار دوباره بازی می‌شود پرت شدم توی جوی و مامان را دیدم که گریه می‌کرد و بابا بلندم کرد تا ببردم بیمارستان شش ساله بودم سبک بودم می‌شد راحت بغلم کرد همان شب مردم بله همان شب که دکس زده‌بودم فهمیدم که مرده‌ام و بعد شما فکرکردم شما هم همه‌تان مرده‌اید وگر نه چرا نمی‌شود چرا آدم‌ها این همه دور هستند
بگذریم

۱ نظر:

ناشناس گفت...

از این درست‌تر نمی‌توانست باشد.