۱۳۸۷ بهمن ۱۹, شنبه

در ادامه

ما که شعر می‌خواندیم کوه می‌رفتیم پی چیزی بیش از روزها بودیم بیش از خانه بیش از پوسیدن در هوای مسموم سال‌ها که بی‌نام می‌کشند مردمان را. ما که با چشمان کاسه‌ی خون مردمکان از حیرت باز یا از خواب بسته چشم‌های گودرفته دستان لرزان شخم‌زده سینه‌های پر دود سیگار و معده‌های از درد سوزان با حیرت به آن‌ها نگریستیم در پی دیگر بودیم رویایی که شبی دیده‌بودیم خیالی که روزی از سرمان گذشت یا جوابی که برای بودنمان می‌خواستیم. خود را هزار بار مسموم کردیم دارزدیم کشتیم شاید که فردایش دیگری شویم شاید که فردا دیگر شود و در خوشی بی‌پایان بودن‌مان غرقه‌شویم این همه راه نرفتیم تا در خستگی روزها از پس کار و شب‌ها از پس بی‌خوابی کثافت‌مان در چاردیواری همان‌ها که از بودن‌شان خنده‌مان می‌گرفت از فکر این‌که زنده‌ می‌پندارند خودشان را شاهد گندیدن‌مان باشیم که کپک بزنیم در گنداب ماشین و زمان دل‌خوش با خنده‌های دختر شاه پریان ازدواج‌کنیم و صبح‌ها جای چای و سیگارمان شیر و برشتوک بخوریم و غروب‌ها با پاکت میوه و هندوانه‌ی زیر بغل خانه بیایم و برای بچه‌هامان از زندگی پاک بگوییم و درس و کلاس و آرمان زندگی اجتماعی و مفیدبودن و پیشرفت و هزار کوفت دیگر که برای‌مان می‌گفتند و انگار کلمه‌ای تازه شنیده‌ایم هیچ معناش را نمی‌فهمیدیم.
این‌ها را می‌نویسم در حالی که خسته‌تر از همیشه و مشتاق‌تر از هر زمان به دوردست نگاه می‌کنم می‌نویسم در حالی که بیم‌دار‌تر از هر روز از فردا می‌ترسم در حالی که بیش از هر روز از مسخم می‌ترسم و به زور الکل می‌خواهم از دردش بکاهم می‌خواهم بخوابم و باز نمی‌توانم نمی‌توانم.
نمی‌خواهد بخوابد از میان چند مزه‌ی شیرین و شور خودم را می‌خواهد چیزی که من باشم.

هیچ نظری موجود نیست: