۱۳۸۷ اسفند ۱, پنجشنبه

خوابم نمی‌برد یعنی تمام روز خوابم گیج و منگ. گاهی فکرمی‌کنم این آخرین کلک این ذهن خنگ است که با دردسری معنا به زندگی دهد این آخرین تلاشش است که بودنش را حس کند. خوابم‌نمی‌برد و از بی‌خوابی رو به مرگم می‌ترسم کار دست خودش بدهد هیچ حساب نمی‌فهمد دمی به خودمی‌آید می‌بینم خفه‌ام کرده‌است و جدا از این مدام توی سرم راه‌می‌رود "یک روانی برای این‌که بفهمیم همه روانی‌ایم بس است." خوب بس باشد بگیر بتمرگ به‌ تو چه.
قرار بود بدی زندگی و خواب باشد اما سربه‌هوا این "خوب باشد" آمد و حالا سر رشته‌ی هرچه از ذهنم پرید نمی‌خوام همین نمی‌خوام بزار بخوابم قرص‌هام کو.

هیچ نظری موجود نیست: