۱۳۸۷ بهمن ۱۵, سه‌شنبه

نخفت آن‌که خاک گور خود تهی می‌کرد نخواست
به بازی لمیده‌بود بر خاکستر بهشت خود آن‌گاه که به بازدم می‌خروشاند سرگردان ذره‌ها را به سان جوشش تماشاگران گل
کارزار نبرد جنگ‌آوران پندار درشبی دل‌گیر از ماه آسمانش
در بند دستوری مرگ گود می‌کند
هراس پی‌کار جوانه در خاره
یاد پیشین زنده‌می‌کرد
نه مرد خواهش دروغین بود
آنی که به زانو تن خسته سربرنکرد
دش‌نام زیست بود به واخواستش
"چه فریبی به جان آرزومندان
که کشی درکشی
هیچ پروای تاوانت نیست
کوهه از خون می‌زند کنارت"
پا به دریا زد
یکه
بلاگردان
آب آتش شد دوزخ شد
به خود پیچید تمام نیرو بسیجید
خروشید
بانگش اورنگ خدایان لرزاند
تپش بر اندام‌شان نهاد
"نه بندی زیست‌تان نه هراسان مرگ‌تان
بیرون خزید از کنده‌هاتان
آی به دروغ بر ما فرمان از برای ابراهیم گل‌ستان
و ژاندارک را آتش سوزان
بیرون خزید دست بر نیزه‌ها برید پای بر لگام اسبکان‌تان نهید
اینک گاه آزمون به پیش‌آید
خدنگ‌‌تان را سینه سپر
از پس نیرنگ بیرون جهید
مردانه به پیکار شوید"
پاسخ‌شان سکوت به سان قرن‌ها خموش
خدایان فریب هیچ آوازنکردند
پویش آغاز نکردند
بر گود رزم‌گاه به زانو شد
تن خسته سربرنکرد
بر سکوت‌شان خندید
به انگشت خاره کند
بر فراز گورش به پشت یله کرد
دش‌نام‌بر
دش‌نام آفرینش شد.

هیچ نظری موجود نیست: