آدم کلاغها زاغی در جایی که لانه کردهایم نشست چپقش را چاق کرد و سرگیج از درخت پرتشد که تفنگبادی پیزیش را نشانه رفتهبود در دست مست روی بام وقتی خاکستر سیگارش میتکاند حسن دادزد بابا بیا پایین و زنش جیغکشید و همسایهها باز در خانه و روی مهتابی به تماشا ایستادند که با فریادهاش ریز ریز بخندند و در گوش آباجی پچپچکنند و محمودخان از سر کوچه برسد و فریاد که مرتیکه قرمساق باز که رفتی رو بوم اینبار نشتو میکشم پایین چالمیکنم که دیگه هوس این غلطها به سرت نزنه مریم خانم مادر حسن دست به دامن مشت رضا شدهبود که نهنه گفت نهنه چقدر بت گفتم نرو سر درخت تخم این زبون بستهها را بر ندار آهشون میگیردتها و مشت رضا گفت خانم شما میگید من چیکار کنم اصن چه کاری از دست من برمیآد و محمودخان خیز برداشت سمت راهپله که حسن چپید توی هشتی و با دستها روی چشمهاش را محکم گرفت و به نهنه که داشت خاطرات سیسال پیش را نشخوار میکرد گفت نهنهجون بسه به خدا و زیر لب یک خفهنمیشه پراند که داد محمودخان به آسمان رسید حالا دیگه رو من تفنگ میکشی مرتیکهی نسناس و حمیدهخانم از روی مهتابی دید تفنگ که شلیکشد محمود کچل پرید و لولهی تفنگ را با یک دست به مثل قرقی گرفت و با یک تکان شدید از دست مرتیکه درآورد و قند توی دلش آب شد محمودخان ماشاللا انگار نه انگار سنی ازش رفته هنوز مثه جون بیست ساله فرزه محمود کچل مرتیکه را خرکش از پلهها آورد که حسن هقهقش بلندشد و نهنه یاد سیسال پیش افتاد مریم خانم هوارکشید چیکارش داری نامسلمون ولش کن کشتیش که و مشتی یک قدم عقب رفت حمیده یاد شوهر بیبخارش افتاد تا کوبیدش به تنهی درخت و تهدید که مریم خانم نزار دستم روت بلند شه برو اون ور اگه آدم بود که هر شب این بساطش نبود جلو زن و بچهی مردم و دستکرد که ما پریدم و محمود خان کنار زاغی دراز کشید و مرتیکه دستش را بلندکرد که بیاید سراغ تخم ما.
۱۳۸۷ اسفند ۳, شنبه
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر