۱۳۸۷ بهمن ۱۹, شنبه

از این جسم متنفرم

بار اول میان میدان جنگ خضر را دید وقتی با ترکش توی پاش ورمی‌رفت و قطره‌های خون پاشیده روی صورتش را می‌لیسید می‌لنگید به سوی خاک‌ریز دشمن که خضر در پوست حاجی با ریش‌های روی گونه و قیافه‌ی نکره زد توی‌گوشش که "اذیت‌می‌کنی، می‌خوای اذیت‌کنی"
و تا بیاید خورده آهن‌های پس کله‌ش را به خضر نشان‌دهد سیلی بعدی را با طعم خاک و خون و خوی خورد زمین‌خورد ترکش را بیرون‌کشید و با صدای انفجار دستش‌ را تا دسته کرد توی شکم خضر "آقا ببخشید دل و روده‌ی خودم خرابه گفتن سیراب شیردون بخور" و سر روده را مثل پستان مکید با طعم کثافت و خون و خاک که از این جسم متنفرم.

هیچ نظری موجود نیست: