دستم را اعدامکردهام انقلابی و بعد مرگ جسدش آماسیدهاست از در بیرون میزنم وقتی شب به چشمزدنی رسیدهاست و از شهر مانده نور سیگار عابری، جفتش میکنم.
میایستم ماشین روشن میشود میروم.
ماشین خاموشمیشود میایستم سرم خم میشود روی صندلی کنار
در بازمیشود زمین سیرآبمیشود
بوق بوق
میروم
*از هرویین از لو رید
، فعلها تا شده مجهول آمدهاند
میایستم ماشین روشن میشود میروم.
ماشین خاموشمیشود میایستم سرم خم میشود روی صندلی کنار
در بازمیشود زمین سیرآبمیشود
بوق بوق
میروم
*از هرویین از لو رید
، فعلها تا شده مجهول آمدهاند
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر