در نامهش نوشته بود برای معشوقش که بود ونبود
بگزار بگویم تو زیبایی و به کلام شایستهی خوانش
و در حرفم جز به زمخت کلمات و اندوه و فریاد از فرسایش نمیرسیم و تو ناز با آن پرنیان رفتارت شب به اندیشه بردیم که چیستی تو و در خواب به شعری ماندی و خواندی که چون خوانیم باز جز اندوه شگفت بد پاره کلمات نبود در بساطم تو
آنگاه که به درد برایت نوشتم:
از درشت کلماتم و از بیروح جسمم آیا چه درخور تو است و از تو چه ما را شایسته است چون از زندگی مرده را و از مرده درد را
و ادامه
تو میروی و من میمانم نه ماندی در خاطر که تو در خاطرم میمانی و من به درد میمانم در روح وجسم
بیدردها به لورکا در گورش میخندند و ما به تو در تختت درودمیفرستیم
روایت ساده است شاعر دیوانه است و کتاب را سر و ته میخواند شما که گرا داری برادر
نخد بریز نخد
به سامان معشوق به آتشبار خیال
بگزار بگویم تو زیبایی و به کلام شایستهی خوانش
و در حرفم جز به زمخت کلمات و اندوه و فریاد از فرسایش نمیرسیم و تو ناز با آن پرنیان رفتارت شب به اندیشه بردیم که چیستی تو و در خواب به شعری ماندی و خواندی که چون خوانیم باز جز اندوه شگفت بد پاره کلمات نبود در بساطم تو
آنگاه که به درد برایت نوشتم:
از درشت کلماتم و از بیروح جسمم آیا چه درخور تو است و از تو چه ما را شایسته است چون از زندگی مرده را و از مرده درد را
و ادامه
تو میروی و من میمانم نه ماندی در خاطر که تو در خاطرم میمانی و من به درد میمانم در روح وجسم
بیدردها به لورکا در گورش میخندند و ما به تو در تختت درودمیفرستیم
روایت ساده است شاعر دیوانه است و کتاب را سر و ته میخواند شما که گرا داری برادر
نخد بریز نخد
به سامان معشوق به آتشبار خیال
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر